اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت دوازده :
ایرج را بغل کرده و عطر آشنایی که بوی نارفیقی گرفته به مشام کشیده بود و مطمئن نبود بتواند همه چیز را با یک ملاقات ساده و خوش و بش دوستانه فراموش کند و برای زندگیِ رفیق دوران جوانی و زنی که از جان بیشتر میخواستش آرزوی خوشبختی کند. بعدها همین ملاقات کوتاه باب آشنایی خانواده و همسران و فرزندانشان شده بود و عجیب تر اینکه زنجیر رفاقتشان تا به امروز هر لحظه محکمتر شده بود. انگار نه انگار که روزی
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
