اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت دوازده :
ایرج را بغل کرده و عطر آشنایی که بوی نارفیقی گرفته به مشام کشیده بود و مطمئن نبود بتواند همه چیز را با یک ملاقات ساده و خوش و بش دوستانه فراموش کند و برای زندگیِ رفیق دوران جوانی و زنی که از جان بیشتر میخواستش آرزوی خوشبختی کند. بعدها همین ملاقات کوتاه باب آشنایی خانواده و همسران و فرزندانشان شده بود و عجیب تر اینکه زنجیر رفاقتشان تا به امروز هر لحظه محکمتر شده بود. انگار نه انگار که روزی

لطفا صبر کنید...

شادان
0واای حرصم میگیره از باران .. خودش هی میگه من نمیخوام .. بعد حاضر نیست یه کلام بگه .. انتظار داره بقیه همه بفهمن چی میخواد..