پارت دوازده :

ایرج را بغل کرده و عطر آشنایی که بوی نارفیقی گرفته به مشام کشیده بود و مطمئن نبود بتواند همه چیز را با یک ملاقات ساده و خوش و بش دوستانه فراموش کند و برای زندگیِ رفیق دوران جوانی و زنی که از جان بیشتر میخواستش آرزوی خوشبختی کند. بعدها همین ملاقات کوتاه باب آشنایی خانواده و همسران و فرزندانشان شده بود و عجیب تر اینکه زنجیر رفاقتشان تا به امروز هر لحظه محکمتر شده بود. انگار نه انگار که روزی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت بهار در رمان اگر باران ببارد بهار
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واای حرصم میگیره از باران .. خودش هی میگه من نمیخوام .. بعد حاضر نیست یه کلام بگه .. انتظار داره بقیه همه بفهمن چی میخواد..

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️