اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت سوم :
لقمه ی سرشیر و عسل را به دهان گذاشت و با دهان نیمه پر جواب داد:
- دارم بهش فکر میکنم.
بعد به تایید افکارش سری تکان داد و مغرورانه گفت:
- قراره یه برج تجاری تفریحی عظیم نزدیک ساحل خلیج فارس ساخته بشه که حتی تصورش هم قند تو دل آدم آب میکنه. قیمت زمینش هر لحظه داره بالاتر میره.
جرعه ای از چای گرمش نوشید و همانطور مغرورانه ادامه داد:
- همایون سرلک میدونه برای سرمایه گذاری روی پروژهش دنبال کی باید بره!.
نگاهی معنیدار به فریبا انداخت و لبانش به لبخندی پرشیطنت از هم باز شد و اضافه کرد:
- تو هم که براش سنگ تموم گذاشتی و به راحتی منو خامِش کردی.
لبهای فریبا تا بناگوش کش آمد:
- من برای شما سنگ تموم گذاشتم جناب دکتر. اگه میخواستم برای همایون خوش رقصی کنم همون چهار سال پیش که منو مدیر بازاریابی هولدینگ کرد و دستمو برای همه کار باز گذاشت، خیلی کارا از دستم برمیومد.
لبخند ایرج به چهره ی زیبا و جوان او حالا گرمتر و عاشقانه تر بود. فریبا مطمئن تر و سرحال تر از دقایقی پیش تکه ای نان به دهان گذاشت و نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. از پشت میز بلند شد و با همان حال خوش گفت:
- چیزی به پروازمون نمونده ایرج، زودباش... ناسلامتی تو امشب پدر عروسی.
***
هواپیما روی باند فرودگاه مهرآباد فرو نشست و دقایقی بعد ایرج با قدمهای بلند و سامسونت سیاه کوچکش به سمت تاکسی های زرد رنگ فرودگاه میرفت. تاکسی در منطقه ی تجریش مقابل خانه ای که روزگاری خانه ی پدری اش بود ایستاد. خانه با اینکه بازسازی شده بود اما حیاط باصفا و معماری زیبای این خانه با کاشی های آبی رنگی که سر در خانه را تزئین میکرد قدمت این خانه را فریاد میزد. هر خشت این خانه یادآور روزهای تلخ و شیرینی بود که در گذر زمان رنگ باخته بودند. یادآور عاشقانه های پر تب و تابی که در هجوم تمامیت خواهی های ایرج و خودکم بینی های همسرش کمرنگ شده بود و حالا پس از سالها زندگی مشترک، قلبهایشان آکنده از بلورهای یخی حسرت بود. کلید انداخت و وارد حیاط شد. صدای هیاهوی خدمه و مردان جوانی که برای سیمکشی ریسه های چراغ از درختان بالا رفته بودند فضای خانه را پر کرده بود. نگاهی به جوان چابکی که آویزان یکی از شاخه ها شده بود انداخت و با صدای بلند دستور داد:
- بیا پایین پسر ... هم شاخه رو میشکنی هم دست و پای خودتو.
پسر جوان بلافاصاله پایین پرید و سلامی کرد. ایرج از پله های سنگی ورودی ساختمان با عجله بالا رفت و ناهید با شنیدن صدای همسرش سریع از آشپزخانه بیرون امد. گونه های برجسته اش از خستگی و گرما گل انداخته بود و پیشبند سفید گلداری که به تن بسته بود اندامش را از آنچه بود فربه تر نشان میداد. موهای هایلایتش که به تازگی به دست آرایشگر ماهرش درست شده بود پشت آنهمه خستگی و دوندگی چندان دلفریب به نظر نمیرسید. سلامی داد و با خوشرویی کیف ایرج را از دستش گرفت:
- خسته نباشی عزیزم . تا لباس عوض کنی برات یه نوشیدنی خنک میارم.

لطفا صبر کنید...

مهسا
0جالب و جدید