اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت یازده :
کمی دورتر پیامک کوتاه باران روی صفحه ی گوشی در دستان پارسا لرزشی خفیف داشت. گوشه ی لبش تیک کمرنگی زد و در حالیکه نگاهش به آینه کنسول بزرگ گوشه ی سالن بود کراواتش را روی یقه مرتب کرد. مادرش مقابل میز توالت اتاقش نشسته بود و در حالیکه گوشواره های برلیانش را به گوش می اویخت با تلفن حرف میزد. . همان وقت صدای پدرش بود که ضمن پوشیدن کت خوش دوختش خطاب به همسرش با عجله گفت:
- خانوم دِ بجمب دیر ش
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
فریبا خاله ی پارساست
۳ ماه پیشسهیلا
1ممنون که زحمت کشیدید و این رمان جذاب را برایمان تهیه کردیدعمربا عزت داشته باشید
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
ممنون عزیزم امیدوارم تا انتها دوست داشته باشید🌺
۱ سال پیشمهی
0پس اون دختره اول بار چی شد
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
صبور باشید🥰
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0فریبا چه بهشونم نزدیکه ..جالب شد..