اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت چهارده :
اینقدر همه چیز سریع و ناگهانی پیش میرفت که مجالی برای تردید باقی نمیگذاشت. انگار قرار بود طبق یک قانون نانوشته همه چیز همانطور که ایرج میخواست پیش برود.. کمی دورتر از سالن رقص، میان آوای موسیقی و فریادهای شاد مهمانان، همایون سرلک در حالیکه گوشی گران قیمتش را کنار گوشش نگه داشته بود، قدم زنان به طرف تراس میرفت تا از سر و صدا در امان باشد. و نگاه کنجکاوِ ایرج تا بیرون از خانه او را مشایعت کØ

لطفا صبر کنید...

زهراz
0خسته نباشی نویسنده توانا