اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت بیست :
سرش را با شرم پایین انداخت و لبش را به دندان گرفت. در سکوت پشت سر مادرش به سمت ساختمان پا تند کرد اما همه ی حواسش به درخت توت پشت سرش بود. لحظه ای بعد سامان از پشت شاخه های مجنون و سر به زیرِ درخت و برگهای سبزی که زیر نور چراغها هزار رنگ میشد، رفتن انها را با حسرت تماشا میکرد. و به این فکر میکرد چه میشد اگر او هم میان آنهمه آدم سرشناس و قدرتمندی که همین حالا در این عمارت بزرگ در حال جشن و پایکو
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
