پارت دوم :

هشت. دوساعت دیگه‌ پرواز داریم هنوزم صبحونه نخوردیم.
ایرج سرش را توی گردن فریبا فرو برد و عطر شامپو و لوسیون مشامش را پر کرد. بوسه‌ای نرم روی گلویش گذاشت و برای فرار از حس غلیظ مردانه‌ای که در تنش بیدار می‌شد به آرامی خودش را عقب کشید. خمیازه ای کشید و به سختی از روی تخت بلند شد. کش و قوسی به تن داد و قبل از رفتن به حمام گفت:
- بگو صبحونه رو بیارن بالا... کاش زودتر صدام میکردی.
کمی بعد صدای تند و ریز قطرات آب از داخل حمام در صدای هوهوی سشواری که فریبا به موهایش میکشید محو شد. روی صندلی چوبی مقابل میز توالت نشسته بود و دسته دسته موهایش را با برس گرد بزرگ پیچ و تاب میداد.  نگاهش به آینه و صورت بی رنگ و رویش بود اما ذهنش در آسمان تورنتو پر میزد. همان آسمانی که پسرک ریز نقشش در آن نفس میکشید.  نگاهش به آینه بود اما صدای پسر نه ساله اش بود که توی گوشش میگفت «پس کی میای مامان؟.. عمو شاهین شبا جای تو میخوابه... بابا میگه دوسش داشته باشم اما من میخوام تو مامانم باشی» صدای همایون سرلک بود که توی گوشش میگفت« اگه بتونی این کاری رو که ازت خواستم درست انجام بدی خیلی زود میفرستمت پیش پسرت. » و صدای ایرج بود که میگفت« به من رحم کن نازبانو» نمیدانست آخر همه ی این خیالات به کجا ختم میشود اما حالا وقت تردید نبود. سشوار را خاموش کرد و رژ لب سرخش را روی لب مالید و موهای بلوند و تاب دارش را پشت گوش گذاشت. وقتی ایرج از حمام بیرون امد صبحانه روی میز غذاخوری اماده بود. تابلوهای شیک روی دیوار و مبلمانی که تلفیقی از سبک کلاسیک و مدرن بود برای مسافرین این سوئیت فضایی مجلل میساخت.  فریبا با چهره ای آراسته و زیبا پشت میز نشسته بود و فنجانهای گلدار را از چای تازه دم پر میکرد. برشی از موم عسل به دهان گذاشت و مقداری مربا روی نان تست مالید. ایرج در حالیکه ساعتش را روی مچ میبست از اتاق خواب بیرون آمد و با چهره ای سرحال پشت میز نشست. کت و شلوار دودی و پیراهن طوسی رنگش هماهنگی قشنگی با موهای خاکستری و صورت اصلاح شده اش داشت. فریبا تست مربایی را سمت او گرفت و بالبخند گفت:
- عافیت باشه جناب دکتر.
- ممنون.
نان مربایی را در یک حرکت داخل دهانش چپاند و با چند جرعه چای فرو برد.
- خب؟... در مورد پیشنهاد مهندس سرلک فکر کردی؟
ایرج سری تکان داد و با دهان نیمه پر گفت:
- ظاهرا شرایط خوبی داره. زمین جای مناسبیه. جای رشد زیاد داره.
- فکر کردی من شرایط بد بهت معرفی میکنم؟
کمی سرشیر روی نان مالید و جواب داد:
- نه، اما قبول کن کم پولی نیست. قراره کل سرمایه مو بذارم وسط، باید از موقعیتش مطمئن میشدم. ازاون گذشته این پروژه تو کلِ منطقه خیلی تکه. تو که منو میشناسی... من دنبال موردهای تک و بی‌نقصم. همیشه بهترینها باید مال من باشه.
با گفتن جمله ی آخر گوشه ی لبش با حسی موذیانه بالا پرید. چشمک ریزی هم حواله ی فریبا کرد و ادامه داد:
- اگه بخوام باهات صادق باشم، دیروز با دیدن اون مساحت عظیم اونم تو بهترین جای جزیره پام سست شد.
چشمان فریبا برقی زد و با کنجکاوی پرسید:
- خب این یعنی چی؟ بالاخره قبول میکنی یا نه؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه شکری

    0

    تا اینجا عالی بود دست مریزاد دارید

    ۱۰ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون ❤️

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!