لیست کلیه پارتهای رمان آینه ی سیاه : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 61
نورا: آفرود سیاه، مثل یک کپسول فلزی، ما را در سکوت وهمآور خود حبس کرده بود و از میان منظرهی یکنواخت و طلایی کویر عبور میداد. آذرخش رانندگی میکرد، نگاهش به جادهی بیانتها بود، اما میدانستم ذهنش، مثل ذهن من، در راهروهای تاریک عمارت سرگردان است. من به شیشه تکیه داده بودم و در افکار خودم غرق ب...
بروزرسانی در : ۳۶۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 62
San جنگ، با سکوت آغاز شد. ما سه نفر، مثل سه سرباز از نبردی نابرابر برگشته، قدم به سالن اصلی عمارت گذاشتیم. آریش جلوتر از همه بود، شانههای استوارش حالا کمی خمیده به نظر میرسید. آذرخش پشت سر او، با چهرهای درهمرفته که ترکیبی از خشم و نگرانی بود. و من، در آخر، با قلبی که هنوز طنین آن بوسهی ممن...
بروزرسانی در : ۳۵۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 63
تکههای پارهی سفتهها، مثل برف خاکستری و بیجانی، روی پتوی تیرهای که تن لرزان الا را پوشانده بود، نشسته بودند. سالن در سکوتی سنگینتر از هر فریادی فرو رفته بود. آریش رفته بود؛ سایهاش در یکی از راهروهای بیشمار عمارت گم شده و پشت سرش، خلأیی از خشم و دردی فروخورده به جا گذاشته بود. آذرخش کنار یک...
بروزرسانی در : ۳۵۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 64
تمام وجودم از شنیدن آن نام لرزید. نامی که فکر میکردم برای همیشه در انبار آن گالری قدیمی دفن کردهام. زیرلب گفتم. — اومدم یه سری بزنم. تیرداد پلک زد. انگار که داشت تصویر زن باردار و خوشپوشی که روبرویش نشسته بود را با تصویر آن دخترک کارگر و ترسیده در ذهنش تطبیق میداد. لبخندی کج و مرموز روی لبانش...
بروزرسانی در : ۳۵۰ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 65
مهمانی در باغ یکی از مجموعهداران ثروتمند شهر بود؛ از همانهایی که هنر را نه برای روحش، که برای تزئین دیوارهای خالی زندگیشان میخواستند. هوا بوی یاس و ثروت میداد. ریسههای نورانی از میان شاخههای درختان کهنسال عبور کرده و روی چمنهای بینقص، حوضچههایی لرزان از نور انداخته بودند. صدای خندههای ...
بروزرسانی در : ۳۴۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 66
آن شکاف، دیگر یک خط باریک نبود. حالا یک درهی عمیق بود که بین دنیای آرمانگرایی بامداد و جنگل بیرحم من دهان باز کرده بود. روزهای بعد از آن شب، کارگاه ما دیگر بوی خانه نمیداد؛ بوی یک میدان نبرد خاموش را میداد. سکوت، سلاح جدید ما شده بود. بامداد دیگر با من حرف نمیزد، با بومهایش حرف میز...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 67
تیرداد دوست و آرام بود: — شنیدم حالت خوب نیست، رفیق. گفتم یه سری بهت بزنم. بامداد حتی از جایش بلند نشد. فقط نگاهش کرد. تیرداد به تابلوهای جدید و نیمهکارهی بامداد که پر از خطوط شکسته و رنگهای تیره بود، نگاهی انداخت. — اینا... قوی هستن، بامداد. خیلی قوی. درد دارن. این همون چیزیه که هنر تو کم...
بروزرسانی در : ۳۳۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 68
از در پشتی، به هوای سرد و گزندهی حیاط پناه بردیم. قلبم توی سینه میکوبید. شعلهها، گرسنه و بیرحم، از پنجرهی بزرگ بیرون میزدند و آسمان سیاه شب را به رنگ خون درآورده بودند. بوی تِرپانتین سوخته، بوی بومهای در حال نابودی، بوی خاطراتی که به خاکستر تبدیل میشدند... یکدفعه به خودم آمدم. بامداد ه...
بروزرسانی در : ۳۳۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 69
صبح روز بعد، چیزی جز یک اسکلت سیاه و دودزده از کارگاه باقی نمانده بود. بوی تند خاکستر خیس، هوا را پر کرده بود. آتشنشانها رفته بودند و ما تنها مانده بودیم، در میان خرابههای زندگیمان. بامداد آرام قدم میزد. روی زمین، لایهای از خاکستر سیاه و نرم نشسته بود. اسکلتهای ذغالشدهی سهپایهها، مث...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 70
از خانه بیرون زدم. دیگر به سمت کوچههای جنوب شهر نرفتم؛ تاکسی گرفتم و آدرس برجهای شیشهای و سرد شمال شهر را دادم. به سمت گالری «اخگر». اما نه آن گالری قدیمی که بوی خاطرات ترسیدهام را میداد. تیرداد امپراطوریاش را گسترش داده بود. حالا دفترش در یکی از تازهسازترین و بلندترین برجهای پایتخت بود...
بروزرسانی در : ۳۲۰ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 71
از آن برج شیشهای، از آن امپراطوری معلق در آسمان، بیرون زدم. اما میدانستم که هرگز از آنجا خارج نخواهم شد. من برای همیشه در آن ارتفاع، در آن قفس طلایی، زندانی نگاه او باقی خواهم ماند. تا روزی که یا تسلیم شوم، یا او بهشت کوچک مرا به جهنمی واقعی تبدیل کند. حالم بد بود. به خاطر آوردن خودم در ...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 72
به پروین خانم که با چشمانی گرد شده از تعجب نگاهم میکرد، نگاه کردم. با صدایی که مال خودم نبود، گفتم: — من... من باید برم... الان برمیگردم. آتش بریم مامان... پروین خانم از جا پرید: _ بذار بمونه چی شده خوب... توی حال خودم نبودم. حتی نتوانستم بابت ریختن چای عذر بخواهم دور خودم چرخیرم و ...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 73
آن روز، نوردخت، دختر نور، برای همیشه مرد. ماهی، ماهِ بامداد، مُرد. و ماحی، نیستکننده، در میان بوی خون و رنگ، متولد شد. اولین چیزی که به دنیای زندهها بازم گرداند، سرما بود. سرمایی که از زمین چسبناک و سرد به تنم میخزید و تا مغز استخوانم نفوذ میکرد. بعد، درد آمد. دردی گنگ و کوبنده در تمام تنم، و...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 74
— نه... نه... نمیر... لطفاً نمیر... مرا به سمت بیرون میبرد. فریاد میزد. اما من دیگر نمیشنیدم. داشتم در تونلی از درد و تاریکی فرو میرفتم. — حق نداری بمیری! میفهمی؟! تو مال منی! اگه بمیری، پسرت پیش من میمونه! قسم میخورم کاری میکنم هر روز آرزوی مرگ کنه! پس حق نداری بمیری! کلماتش، آخرین طنابی...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 75
این یک نقاشی نبود. یک زایمان بود. یک تولد هولناک از دل مرگ. داشتم آن مرد را میکشیدم. مردی که در مرکز آن آشوب قرمز و قهوهای ایستاده بود. مردی که چشمهایش، چشمهای بامداد بود، اما نگاهش، نگاه تمام مردانی بود که مرا شکسته بودند. مردی که هم عشق بود و هم قاتل. تجسم تنها مرد زندگیم در خون. خطوطی که ف...
بروزرسانی در : ۲۷۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 76
چند روز؟ چند هفته؟ نمیدانستم. زمان برایم معنایش را از دست داده بود. تاکسی مرا در سکوت سرد و بیروح شمال شهر پیاده کرد. برج شیشهای، مثل یک ستون یخی عظیم که از قلب یک جهنم خاکستری سر برآورده بود، در آسمان بیرنگ صبح قد برافراشته بود. دیگر آن زن خشمگینی نبودم که چند ماه پیش برای جنگ با پادشاه این ...
بروزرسانی در : ۲۶۹ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 77
داستان، مثل دودی غلیظ و سنگین، در فضای سرخرنگ اتاق پیچید و بر روح من تهنشین شد. من روی صندلی گهوارهای نشسته بودم، اما دیگر تاب نمیخوردم. میخکوب شده بودم. حرکت موزون صندلی، جایی در میانهی روایت آن همه درد، آن همه خیانت و آن همه خون، متوقف شده بود. سرم گیج میرفت. ماحی ساکت شده بود. دوباره به ...
بروزرسانی در : ۲۶۷ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 78
اگر بیبیزار بچه را نکشته بود... پس آن خون برای چه بود؟ باید به آریش میگفتم... با دستهایی لرزان گوشیام را بیرون کشیدم. انگشتانم به سرعت روی صفحه کلید حرکت کردند: «خونریزی شدید در بارداری اما بقای جنین... سقط یکی از قلها...» وحشتی تازه و سرد در رگهایم دوید. این پازل، بسیار پیچیدهتر و هولناک...
بروزرسانی در : ۲۶۴ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 79
باد خشک و بیرحم کویر، مثل شلاقی نامرئی بر صورتم فرود میآمد و دانههای ریز شن را به پوستم میکوبید. شبِ کویر، سرد و بیانتها بود. عمارت «سیاهرخ» در آن تاریکی مطلق، مثل هیولایی سنگی و سیاه بر سینهی شنزار چنبره زده بود. خبری از آریش نبود، اما سنگینیِ حضورش، مثل غبارِ معلق در هوا، همهجا احساس می...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 80
زیرلب زمزمه کردم: _ کی؟ آریش یه خودش آمد. سیگاری آتش زد. بعد خاموشش کرد. دوباره سیگاری دیگر درآورد. او پریشانی مطلق بود. در آن وانفسا زیر لب توضیح دادم: — سونوگرافیهای اول ممکنه نشون ندن... ولی ژنتیک چی؟ آریش، فکر کن! مگه نگفتی الا یه خواهر داشت؟ آریش چنان این کلمه را بیان کرد که انگار یک و...
بروزرسانی در : ۲۶۱ روز پیش
