لیست کلیه پارتهای رمان آینه ی سیاه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 1
امشب قرار بود اولین دزدی عمرم را بکنم و برایش ذرهای اضطراب نداشتم؛ اتفاقا عجیب داشت خوش میگذشت. بند کتانیهای صورتی رنگم را گره زدم؛ آدامس توتفرنگی شیرینم را توی دهانم گذاشتم و دستهایم را در جیب هودیام فروکردم. دیروقت بود، آنقدر دیروقت که خیابانها را سکوت مطلق نیمهشب فراگرفته بود. از آ...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 2
"نورا اگه تا یه ساعت دیگه دفتر نباشی به خدا قسم که یه راست میرم پیش پلیس دخترهی افسارگسیختهی پریش." صبح، هوا سرد بود. از همان سردهایی که انگار زمین تصمیم گرفته باشد؛ نفس کشیدن را از تو پس بگیرد. صبح با ویس رییس آغاز شده بود. مردک لعنتی معلوم بود از همان پشت تلفن هم میخواهد خرخرهام را بجود. ...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 3
در را محکم پشت سرم بستم و از آن هوای سرد و سنگین بیرون رفتم و بیحرف اضافه از دفتر بیرون آمدم. باران نمنمتر شد. شرایط برایم سخت میشد چون حتی حقوق ماه اول را هم نگرفته بودم، وسایلم صندوق عقب ماشینم بود و چون پول نداشتم، دیگر حتی نمیتوانستم به خوابگاه برگردم. دوهفتهای میشد در این وضعیت ...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 4
فرودگاه بلوچستان گرم و شرجی بود. کولهام را محکم گرفته بودم و چشمانم را به خط باریکی از آسفالت دوخته بودم که دور میشد و در افق داغ و کمجان ناپدید میشد. رانندهها زیر سایهی پارهپارهی سقف ایستگاه، بیحوصله ایستاده بودند. – سیاهرخ میرم. کسی هست منو ببره؟ رانندههایی که همه داشتند به س...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 5
_ عینک آفتابیتو در بیار نورا آفتاب از میان پنجرههای متناوب داخل آمده بود. پنجرهایی با شیشههای رنگی که نور زرد و قرمز و آبی را کف راهرو شبیه فرش پخش کرده بودند. _ اصلا بهش زل نزن. مگه نگفتم عینکتو بردار عینکم را با عجله از چشمم برداشتم و ناخودآگاه از پنجره به بیرون نگاه کردم. تا چشم ک...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 6
سلام کردم و داخل شدم. روی صندلی گهوارهای قهوهای رنگ بزرگ نشسته بود، تنها صدای درون اتاق جلو و عقب رفتن آرام صندلی بود. در پشت سرم بسته شد؛ از جا پریدم. به پشت سرم برگشتم. آذرخش رفته بود. به ماحی که او هم سرتا پا سیاه پوشیده بود برگشتم. موهای بسیار بلند سفید و بافتهاش را روی شانههاش انداخت...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 7
توی نگاهش یک حس مجادله بود. انگار دلش بخواهد لج یک کودک را در بیاورد. باید سر فرصت به او میفهماندم سربه سر من گذاشتن اصلا آخر و عاقبت ندارد. زیرلب گفتم: _ نه علاقهای ندارم، میخوام استراحت کنم. خستگی مثل سرب مذاب در رگهایم جاری بود. فقط میخواستم بخوابم؛ البته اگر میشد خوابید. وقتی گفتم، ...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 8
از پشت در سنگین که گذشتیم، راهرویی نیمهتاریک با سقف بلند و پنجرههای شیشهرنگی دو طرفمان را احاطه کرد. هنوز بازویم توی دستش بود و نوعی وحشت توی نگاهش نینی میزد. صدای قدمهای آذرخش، محکم و کوبنده روی سنگ فرش ، میپیچید. باد از لای پنجرهی نیمهباز میوزید و بوی خاک داغ و عود سوخته را در فضا م...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 9
قهوهی داغ در فنجان بخار میکرد. نور زرد و سفید چراغ آفرود از پشت سر، سایههایمان را بر شنها کشیده بود. لیوان خودم را با هر دو دست گرفتم، اندکی چرخاندم و سپس آرام بالا بردم و جرعهای نوشیدم. تلخ، غلیظ، دقیقاً همانگونه که باید باشد. حس کردم نگاهش سنگینتر شده است. سرم را بالا آوردم و مستقیم د...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 10
صبح، وقتی از خواب بیدار شدم، از همان پنجرهی یک وجبی آفتاب داخل زده بود.. بوی چای تازه، کرهی محلی و نان گرم از فضای ساکت اتاقم را احاطه کرده بود. سینی صبحانه روی میز کنار تخت بود. چای، پنیر، کرهی محلی، چند برش نان تست... اما دلم نمیخواست چیزی بخورم مثل همیشه. کلافه نگاهم را به سینی انداختم...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 11
ایستادم. برگشتم. هیچکس نبود. تنها باد بود که انگار میان بوتهها راه میرفت. نفس عمیقی کشیدم و دوباره قدم برداشتم. اما اینبار، صدای خشخش واضحتر شد. پشت سر، از فاصلهی نهچندان دور. مکث نکردم. شروع به دویدن کردم. شن نرم، زیر پایم فرو میرفت. پاهایم سنگین شده بودند، اما صدای قدمهایی بینظم و ...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 12
نور مثل یک پردهی نازک و رنگپریده روی چشمانم نشسته بود. پلک زدم، تاریکی از گوشهها عقب رفت، و کمکم شکلها برگشتند. سقف بالا بلند بود، با گچبریهای ظریف و یک چلچراغ کریستالی. بوی دارچین، مشروب کهنه، و چرم قدیمی در هوا بود. روی تختی نرم و عمیق دراز کشیده بودم، ملحفهها سفید و تمیز، سرم به دستم...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 13
وارد راهرو که شدیم، اولین چیزی که دیدم، خدمتکارهایی بودند که با چهرههایی جدی و وحشتزده، بهسرعت در رفتوآمد بودند. صدای ضربههای فلز به چوب، پیدرپی از گوشههای عمارت میآمد. یکی از مردهای مسن، در حالی که با آچار بزرگی درگیر بود، پنجرهی شیشهرنگی را با یک صفحهی آهنی ضخیم میپوشاند. چند نف...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 14
آذرخش به سمتم آمد و با تعارف دست مرا روی مبل چرمیِ قهوهای نشاند. نور کمرنگ شمع، خطوط سایه را روی دیوار میکِشید و باد، هنوز آن بیرون، کوبنده بود. زیرلب گفت: ـ نگران نباش... اینجا به اندازهی پناهگاه امنه. خواستم چیزی بپرسم، اما فقط یک جملهی خفهشده از گلویم بیرون آمد: ـ تو... کجا میری؟ ش...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 15
نمیدانم یک انسان چطور میتواند اینطور مطلق، بیصدا، در اتاق باشد. اما در تمام آن بیست دقیقهای که با هم زیرزمین بودیم، آتش حتی یک کلمه حرف نزد. با خونسردی تمام همان طور نشسته کنار دیوار با انگشت روی خاک زمین طرح می کشید تنها توجه ش به من شبیه کسی بود که اسباببازیای را بیتوضیح به دست بچهای...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 16
طوفان، همانطور که ناگهانی آمده بود، ناگهانی هم تمام شد. باد، دست از زوزه کشیدن برداشت و سکوت، سنگینتر و خفهکنندهتر از خود طوفان، بر عمارت نشست. آذرخش در پناهگاه را باز کرد. نوری غبارآلود و زرد به داخل خزید و من به سرفه افتادم. وقتی بیرون آمدیم، دنیا رنگ دیگری به خود گرفته بود. همه چیز زیر لا...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 17
آتش یک قدم نزدیکتر شد. دستمال را که حالا لکهی کوچکی از خون من روی آن نقش بسته بود، به آرامی از میان انگشتان بیحسشدهام گرفت. نگاهش را به رد خون روی تصویر صورتم دوخت. لبخندی سرد و رضایتبخش، برای اولین بار، گوشهی لبش را کج کرد. _ ببین... شد یه اثر هنری زنده. چشمانش را بالا آورد و به انگشت ...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 18
بخار داغ، آینهی حمام را پوشانده بود و من در آن مه سفید، بیهوده تلاش میکردم با نرمکننده، جنگل سرکش موهای فرفری و ماهگونیام را رام کنم. اما فایدهای نداشت. آنها مثل خود من، از هر قانونی سرپیچی میکردند. هنوز خیس و گیج از گرما بودم که تقهای کوتاه و رسمی به در خورد و صدای بیروح یکی از خدمتکا...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 19
پیراهن قرمز تیره، مثل یک پوست دوم و غریبه، روی تنم نشست. ابریشم سردش روی پوستم میلغزید و حسی از تجمل و اسارت را همزمان به من میداد. کفشهای پاشنه بلند را به پا کردم و مقابل آینهی قدی ایستادم. زنی که در آینه بود را نمیشناختم. او یک غریبهی زیبا و شکننده بود؛ یک پرنسس غمگین که انگار برای یک ت...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 20
کلماتش آذرخش مثل یک قطره زهر، گرم و سوزاننده، در رگهایم دوید. من در زندگی کارهای بد زیادی نکرده بودم اما حالا تجسم یکی از کارها دقیقا مقابلم بود. هوای داغ کویر ناگهان سرد شد و حس کردم خون از صورتم به قلبم هجوم میبرد؛ قلبی که حالا مثل یک پرندهی به دام افتاده به قفسهی سینهام میکوبید. بی...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
