آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت هفتاد و سوم :
آن روز، نوردخت، دختر نور، برای همیشه مرد.
ماهی، ماهِ بامداد، مُرد.
و ماحی، نیستکننده، در میان بوی خون و رنگ، متولد شد.
اولین چیزی که به دنیای زندهها بازم گرداند، سرما بود.
سرمایی که از زمین چسبناک و سرد به تنم میخزید و تا مغز استخوانم نفوذ میکرد. بعد، درد آمد. دردی گنگ و کوبنده در تمام تنم، و آتشی تیز و سوزان که از عمق شکمم زبانه میکشید. پلکهایم مثل دو تکه سرب سنگین بÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Helia
0من بدون تو چیکار کنم...
۶ ماه پیشهلیا
2ماه بامداد ، مرد💔
۶ ماه پیشآیلین
2یکیشونو هدف گرفتن ولی هردو مردن یکی زیر خاک یکی روش
۶ ماه پیشآیلین
0میگن همه آدما یه قصه غمناک دارن که بعد از شنیدنش به قوت اول ازشون متنفر نمیشی خیلی دوست دارن بدونم داستان تیرداد کثیف چیه
۶ ماه پیشآوا
0بامداد مظلوم ترین و بی گناه ترین بود داستانی که با خون آمیخته شده و معلومه پایانش هم خونین خواهد بود:)))
۸ ماه پیشفاطمه
0امیدوارم ماحی طوری انتقام گرفته باشه که دلم خنک شه
۸ ماه پیشMedusa
1رنگ عشق...رنگ مرگ...رنگی سرخ🥀 چه داستان تلخی داشت رنگ مورد علاقه ماحی روز اول که نورا تابلو و دید هیچ وقت فکر نمیکردم همچین داستانی پشتش باشه:)
۹ ماه پیشMedusa
5میگن کسایی که با چشم باز میمیرن یعنی چشم انتظار بودن...بامداد هنوز ماهیشو و بچه هاش و نقاشی هاش و داشت...نمی خواست بره...چقدر تنها مرد:) بمیرم براش
۹ ماه پیشنمیدونم
6از تیرداد متنفرم
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
2بالاخره اینه ی سیاهههه😭😭
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
3دوست دارم بدونم چجور قراره انتقام بگیره از تیرداد...
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
3خوشحالم کسی اینجا وجود نداره که واسه ی تیرداد اکلیل بریزه...چوننن یهه روانیههه رواننیییییییی
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
4فکر نمیکردم ماحی همچین داستان غمگین و قشنگی داشته باشه...
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
2پس اون بومی که راجبش از خبرنگارا میپرسید این بود داستانش🥲چقدر برنامه ریزی شده..
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
2پشممهایممم چقدرر پارتت خفنییی بودددد
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
1واب این تابلو همون تابلویی که نورا دید فکر نمیکردم همچین خاطره ای پشتش بوده باشه وای