آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت هفتاد و هشتم :
اگر بیبیزار بچه را نکشته بود... پس آن خون برای چه بود؟
باید به آریش میگفتم... با دستهایی لرزان گوشیام را بیرون کشیدم. انگشتانم به سرعت روی صفحه کلید حرکت کردند: «خونریزی شدید در بارداری اما بقای جنین... سقط یکی از قلها...»
وحشتی تازه و سرد در رگهایم دوید. این پازل، بسیار پیچیدهتر و هولناکتر از چیزی بود که فکر میکردم. این دیگر یک تراژدی عاشقانه نبود؛ یک توطئهی چندلایه Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
هلیا
0دو قلو حامله بودده
۶ ماه پیشباران
6حس میکنم اون قلی که مرده شبیه الا بوده و اونی که قراره بدنیا بیاره اریله (:
۸ ماه پیشMahak
1نظرت واقعا به دلم نشست وای
۸ ماه پیشMahak
0چقدر قشنگ بود :)
۸ ماه پیشمیم کویین
0برو دختر بروو
۸ ماه پیشاکرم بانو
3اخی... الاهم دوقلوباردار بود...یاد خودش و اریل افتادم... اون قل مرده و اریل😔😔😔
۹ ماه پیشنمیدونم
1اتفاقا منم همین یادم افتاد😔
۹ ماه پیشنمیدونم
1انقد خوشحال شدم بچه ی الا زنده ست😁
۹ ماه پیشAnita
0عالی بود خیلی زیبا😍🥰
۹ ماه پیشپرنیا
0از دست الا ما چیا که نکشیدیم 😑😑😑
۹ ماه پیشپرنیا
0آخیییییش چقد خوبه که آریش حالش خوب میشه با وجود بچه ای که فک میکنه دیگه نیست😍😍😍😍
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
0بریمم واسهه پارتت بعددد
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
0همیشه قشنگ ترین توصیفاتو توی رمانات داری✨
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
0خیلیی خوبی ساناززز😭✨
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
0امیدوارم اریش کاری نکنه🥲
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
0اخیی پروین و زودد قضاوتت کردیمم
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آیلین
3با مرگ اون بچه یجوری شدم انگار باز اریل رفت تا الا بمونه