لیست کلیه پارتهای رمان آینه ی سیاه : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 21
دیوارهای اتاق روی سینهام سنگینی میکردند. هر کلمهای که آذرخش گفته بود، مثل یک اکوی بیپایان در سرم تکرار میشد: «اون نجاتش نداده نورا، اون خریدتش.» تصویر صورت بیحس و زیبای الا یک لحظه رهایم نمیکرد. من، نورا ادیب، که همیشه خودم را یک جنگجو برای حقیقت میدانستم، حالا تبدیل به سنگی شده بودم که ...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 22
کلماتم مثل سنگی در آب راکد اتاق افتاد و موجی از تنش را به راه انداخت. خدمتکار، با شنیدن حرفم یک قدم دیگر به جلو گذاشت. حالا کاملاً بین من و الا ایستاده بود. صورت گردش حالا به ماسکی از سرسختی تبدیل شده بود. _ آقا همچین اجازهای ندادن. خانم باید استراحت کنن. لطفاً بفرمایید بیرون. دستش را به س...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 23
به سمت در رفته بودم، اما قبل از آنکه دستم به دستگیره برسد، ایستادم. نفسم را حبس کردم و به آرامی به سمت او چرخیدم. یک پوزخند کوچک، اما تیز، روی لبانم نشست. _ چریکها معمولاً برای «آزادی» میجنگن، جناب مشرقی. کلماتم را با طعنهای آرام و حسابشده بیان کردم. _ و زیاد هم از چیزی نمیترسن. یک سکوت...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 24
آذرخش مرا از آن هزارتوی شیشهای بیرون کشید و دوباره به یکی از راهروهای اصلی عمارت بازگرداند. در تمام مسیری که به سمت طبقهی پایین میرفتیم، سکوتی سنگین و پر از حرفهای ناگفته بین ما حاکم بود. دستش دیگر بازویم را نمیفشرد، اما حضور قدرتمندش در کنارم، به خودی خود یک فشار دائمی بود. دوباره همان راه...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 25
سکوت. یک سکوت طولانی و سنگین. تیرداد خان به آن صورت که روی بوم بود و بعد به من نگاه کرد. کمربند هنوز در دستش بود، اما دیگر تهدیدآمیز نبود. انگار قدرتش را از دست داده بود. خشونت در نگاهش جای خود را به یک بهت و سردرگمی عمیق داده بود. او هیچوقت نتوانسته بود نقاشی بکشد اما عاشق نقاشی بود و حالا همه...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 26
کارگاه بامداد، شبیه گالری پر زرق و برق و سرد «اخگر» نبود. حتی شبیه خانهی اربابی هم نبود. اینجا دنیای دیگری بود. یک اتاق کوچک و محقر بود که انگار از خودِ رنگ ساخته شده بود. دیوارها جای خالی نداشتند؛ پر بود از بومهای کوچک و بزرگ و اتودهای زغالی که با پونز به دیوار وصل شده بودند. هوا، بوی تند و ...
بروزرسانی در : ۳۷۷ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 27
از اتاق ماحی که بیرون آمدم، انگار از یک جلسهی احضار روح برگشته بودم. داستانهای نیمهکارهاش، آن کمربند چرمی و چشمهای زمردی، مثل قطعاتی از یک نقاشی گنگ در ذهنم معلق بودند و سنگینی میکردند. در راهروی نیمهتاریک قدم میزدم و هنوز عطر خاطرات کهنهی او و بوی رنگ روغن در مشامم بود. این خانه، با هر ...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 28
از پلهها که پایین میآمدم، انگار وارد صحنهی پایانی یک نمایشنامهی پرتنش شدم. سالن غذاخوری در نور ظهر غرق بود و سکوت، سنگینتر از چوب آبنوس میز بود. بازیگران سر جایشان نشسته بودند، بیحرکت و آماده. یک سمت میز، آذرخش و آریش نشسته بودند و الا که در پیراهن آبی روشنش، مثل یک الههی ظریف کنار آریش ...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 29
ناهار با صدای خندههایی که مثل یک موسیقی ناهماهنگ در فضا میپیچید، به پایان رسید. آذرخش و آریش غرق در صحبت در مورد تجارت و وضعیت نابسمان ساختوساز شدند، ظاهرا هر دو نفر دستی بر ساختوساز هم داشتند. من، با لبخندی که هیچکس عمقش را نمیفهمید، منتظر فرصت بودم. فرصت مثل یک پرندهی ترسو بود؛ باید ...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 30
سکوت، غلیظ و سنگین، در سالن غذاخوری حاکم بود. دسر دستنخورده روی میز، مثل یک طبیعت بیجان و غمگین، در نور ظهر رها شده بود. من، بلاتکلیف و سرشار از آشوب درونی، درست در مرکز این تابلوی ساکت ایستاده بودم. الا، با آن شکنندگی باشکوهش، پشت به ما کرده و به قاب پنجره و شنهای روان بیرون پناه برده بود. آت...
بروزرسانی در : ۳۶۹ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 31
خواب، مثل یک پتوی خیس و سنگین، روی من افتاده بود. دیگر در آن اتاق کوچک و امن نبودم. دوباره به آن گاراژ نمور و متعفن برگشته بودم. بوی خاک، بنزین و ناامیدی در هوا موج میزد. کوچک بودم، شش ساله. پشت یک دبهی فلزی زنگزده قایم شده بودم و صدای کشیده شدن دمپایی پارهی اقدس روی زمین بتنی، مثل شمارش معکو...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 32
در را با کمترین صدای ممکن باز کردم و به راهروی تاریک و ساکت عمارت قدم گذاشتیم. هوای خنک و سنگین راهرو، مثل یک موجود زنده، ما را در خود بلعید. سکوت مطلق بود؛ سکوتی که با هر صدای نفس یا خشخش لباس، ترک برمیداشت. الا، که تا چند لحظه پیش در اتاق کوچکم فرو ریخته بود، حالا با ارادهای شکننده اما مصمم...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 33
سکوت سنگین اتاق با حرکت ناگهانی و بیمقدمهی الا در هم شکست. او انگار که با نیرویی نامرئی از جا کنده شده باشد، بلند شد و بیآنکه کلمهای بگوید، با گامهایی پریشان و چشمانی که به نقطهای نامعلوم در فضا خیره مانده بود، به گوشهی اتاق رفت؛ جایی نزدیک بخاری خاموش که در پناه دیوار، گونی پارچهای نیمه...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 34
همهمهی گنگ جمعیت، مثل صدای موجی دور، از پشت دیوارهای آینهای به گوش میرسید. من و الا، میخکوب و هراسان، در آن هزارتوی بیانتها ایستاده بودیم. به دنبال منبع صدا گشتیم. دستم را روی سطح سرد آینهها میکشیدم، یکی پس از دیگری، تا اینکه انگشتانم به جای شیشهی سخت، با خلأ روبرو شد. یکی از آینهها یک د...
بروزرسانی در : ۳۶۶ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 35
الا روی تخت دراز کشیده بود، گویی تمام رنگهای دنیا از صورتش گریخته بودند. پوستش به رنگپریدگی مهتاب بود و نفسهایش، مثل پروانهای گرفتار در یک شیشه، تند و لرزان بالا و پایین میرفت. موهای خیسش روی بالش پخش شده و پیشانیاش از تبی پنهان، برق میزد. آریش، بیصدا، کنار تخت زانو زد؛ نه مثل یک پزشک نگر...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 36
آریش در را به آرامی پشت سرش بست، اما نه تا انتها. شکافی باریک باقی گذاشت، انگار که نمیتوانست حتی برای یک لحظه، ارتباطش را با دنیای کوچکی که الا در آن خوابیده بود، قطع کند. راهرو در سکوتی سنگین فرو رفته بود و ما دو نفر، در آن فضای خفه، روبروی هم ایستاده بودیم. چهرهی مهربان و نگران او ناپدید شده...
بروزرسانی در : ۳۶۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 37
من مانده بودم و الا که روی تختم در تب میسوخت و حقیقتی که مثل زهر در رگهایم میدوید. آن چریک سرکش درونم که آریش میگفت، حالا دیگر برای شهرت نمیجنگید؛ برای بقا میجنگید. لپتاپ، تنها پنجرهام به دنیای بیرون، پیش رویم باز بود. انگشتانم با سرعتی روی کیبورد حرکت میکردند، اما هر جستجو به یک دیوار ...
بروزرسانی در : ۳۵۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 38
احساس خفگی میکردم. دیوارهای اتاق کوچک، با هر نفس به من نزدیکتر میشدند. اینجا فقط یک حقیقت بیشتر نبود، هیچ جوابی وجود نداشت فقط سوالها بودند که هر روز بیشتر میشدند. مثل یک باتلاق عجیب و غریب نامرئی. این حقیقت از هر فریادی بلندتر بود. مغزم داشت منفجر میشد. با حرکتی عصبی از جا بلند شدم و به ...
بروزرسانی در : ۳۵۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 39
مینوشتم و مینوشتم. دیگر نمیرسیدم درس بخوانم، نمیرسیدم کار کنم، نه حتی میرسیدم غذا بخورم. فقط مینوشتم. همان موقعها بود که آن وسواس لعنتی به سراغم آمد. همیشه خدا دهانم تلخ بود و روز به روز، دایرهی انتخاب غذایم کمتر میشد. غذاها در دهانم طعم خاک میدادند. میدانستم که این یک وسواس است، اما ن...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 40
دویدن، در شنهای نرم و روان، شبیه جنگیدن با یک کابوس بود. هر قدمی که برمیداشتم، زمین زیر پایم فرو میرفت و قلبم، مثل یک طبل جنگی دیوانهوار، در قفسهی سینهام میکوبید. صدایی توی سرم میگفت، نه هیچ کس آنجا نیست. کسی آنجا نیست. بالاخره به آنجا رسیدم؛ به همان نقطهای که از پنجرهی اتاقم دید...
بروزرسانی در : ۳۵۲ روز پیش
