آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت هفتاد و ششم :
چند روز؟ چند هفته؟ نمیدانستم. زمان برایم معنایش را از دست داده بود.
تاکسی مرا در سکوت سرد و بیروح شمال شهر پیاده کرد. برج شیشهای، مثل یک ستون یخی عظیم که از قلب یک جهنم خاکستری سر برآورده بود، در آسمان بیرنگ صبح قد برافراشته بود. دیگر آن زن خشمگینی نبودم که چند ماه پیش برای جنگ با پادشاه این امپراطوری آمده بود. حالا یک روح سرگردان بودم؛ شبحی در لباس یک زن زنده، با رحمی خالی و آغوش
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
PARNIA
1چقدر زجر کشیدی ماحی الان دیگه نسبت به آذرخش حس خوبی ندارم
۵ ماه پیشHelia
0ماحی فکر نمی کردم انقدر زجر کشیده باشی
۶ ماه پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
مرسی که میخونی و کامنت میذاری قشنگم
۶ ماه پیشآیلین
2ماحی ک میگف آدما خودشون انتخاب میکنن پرنسس باشن یعنی انتخاب کرد ملکه اون کشتارگاه باشه تا انتقام بگیره؟!جسورانست
۶ ماه پیشهلیا
0عالیه این رمانن مرسی ساناز❤️
۶ ماه پیشهلیا
0سیاه رخ!
۶ ماه پیشمیم کویین
0خوبه که بی بی زار یه کار خوب کرده حداقل..
۸ ماه پیشAnita
0یعنی تیر داد داشت فیلم بازی میکرد موقع زایمان؟🤔
۹ ماه پیشFerferishoonam
2وای تیرداد چه سایکو هست یعنی جذام به جون این همه آدم انداخت یعنی چی آتش و برد و این تاوان زنده موندن نوردخته😐
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
2دلم واسه نورا و اذرخش تنگیده😭😭
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
1الان میفهمم چرا اذرخش نمیزاشت نورا اونجا بره و میترسید..میخواست ازش محافظت کنه:)
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
2بچه های ماحی رو برد تا بتونه پادشاهی تاریکشو اونجا ادامه بده..
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
0قلمت و توصیفاتت میلیونی ارزش دارن✨🥲
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
0ماحی...هیچوقت فکر نمیکردم پشت شخصیتای این رمان،این همه داستان نهفته باشه..
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
1پشماامم ساناازز،فکرر نمیکردمم در این حدد دیگهه آینه ی سیاهه خفن باشهههه واقعا باید میلیونی میشد😭😭
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ناززاد
0ممکنه پروین مامان دختر توت فرنگی باشه!