آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت شصت و سوم :
تکههای پارهی سفتهها، مثل برف خاکستری و بیجانی، روی پتوی تیرهای که تن لرزان الا را پوشانده بود، نشسته بودند. سالن در سکوتی سنگینتر از هر فریادی فرو رفته بود. آریش رفته بود؛ سایهاش در یکی از راهروهای بیشمار عمارت گم شده و پشت سرش، خلأیی از خشم و دردی فروخورده به جا گذاشته بود. آذرخش کنار یکی از پنجرههای قدی ایستاده بود، پشت به ما، و تضاد پیکر سیاهپوشش با رودخانهی رنگینی Ú
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ناززاد
2بله در هنر بزرگترین گناه دروغ است!
۵ ماه پیشHelia
1ماحی که نرفت سراغ تیرداد اون اومد سراغش بعدشم ماحی بامداد رو دوست داره
۶ ماه پیشمیم کویین
0شاید بچه ای که تو شکمشه قراره بمیره و....
۸ ماه پیشMedusa
3پس آذرخش و آتش جفتشون باید پسرای بامداد باشن🌚
۹ ماه پیشMedusa
2خوشحالم کم کم داره معما ها حل میشه ( شک دارم هنوز)
۹ ماه پیشMedusa
3تو ماهِ منی:) بامداد خیلی خوبه
۹ ماه پیشMedusa
2ماحی اون موقع با بامداد زندگی خوبی داشت چرا باید دوباره خودشو نشون تیرداد میداد به نظرم دلیلی غیر از عشق نداشت 👀
۹ ماه پیشMedusa
2حسم میگه نوردخت هنوز عاشق تیرداده
۹ ماه پیشMedusa
1مقبره ی سرخ...خوش قلم🥀
۹ ماه پیشMedusa
2ماحی و رنگ سرخش و چشم های آبی:) 🍷🌚
۹ ماه پیشMedusa
3ولی چرا آذرخش انقدر نگرانه که نورا بیفته توی راه این معما...راز خانوادگیشون چیه که ازش میترسه👀
۹ ماه پیشMedusa
2آریش و الا وایب آهنگ های چاوشی و میدن و آذرخش و نورا وایب آهنگ salvatore و بهم میدن:)🖤🌷☕🍓
۹ ماه پیشMedusa
2چقدر آهنگ به نورا میاد🍓🎼 کلا انتخاب آهنگ های آینه ی سیاه خیلی خوبه همشون با هم جورن
۹ ماه پیشنمیدونم
1بامداد خیلی مرد امنیه برعکس تیرداد
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

معصومه
0یه چیزایی داره عجیب میشه حس میکنم قراره تیرداد و ماهی باهم باشن و خب شاید اذرخش برادر تنی اتش نباشه