آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت شصت و هشتم :
از در پشتی، به هوای سرد و گزندهی حیاط پناه بردیم. قلبم توی سینه میکوبید.
شعلهها، گرسنه و بیرحم، از پنجرهی بزرگ بیرون میزدند و آسمان سیاه شب را به رنگ خون درآورده بودند. بوی تِرپانتین سوخته، بوی بومهای در حال نابودی، بوی خاطراتی که به خاکستر تبدیل میشدند...
یکدفعه به خودم آمدم. بامداد هنوز داخل آن جهنم بود. وحشت زده دور خودم چرخیدم. حالت تهوع داشتم. درد توی شکمم پیچیده
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
مترسک
0از تک تک کلمات زیبا و خاصی که در رمان استفاده شده بود خیلی لذت بردم از لحظاتی که برای خوندن این رمان صرف کردم هم خیلی خوشحالم کاملا میشه گفت این رمان جزء یکی از شاهکار هاست و از نویسنده عزیز بابت استفاده از این کلمات اصیل و صحنه سازی بسیار دقیق و جالبشون سپاس گزارم امیدوارم هر جا که هستید موفق باشید
۲ ماه پیشآیلین
1تصویر اون پیرزن کنج اتاقش که *** یه فرقه وحشتناکه با دیدن این ورژنش شکست و برام قابل احترام شد زنهای قدرتمند چیزی ورای احترامند
۶ ماه پیشهلیا
0برای اتش از دل اتش گذشتیم🥲✨
۷ ماه پیشMedusa
9*برای آتش، از دل آتش گذشتیم* آتش اگه میتونست بین عشق این پدر و مادر بزرگ میشد💔 لعنت بهت تیرداد
۹ ماه پیشMedusa
3چقدر این پارت قشنگ بود:) پر از احساس
۹ ماه پیشMedusa
3سیاوش شاهنامه:))
۹ ماه پیشMedusa
1وای این آهنگ تلخ ترین آهنگه که شنیدم😭و خیلی خاطره آوره برام...چقدر به پارت های ماحی میاد
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
2فکر نمیکردم ماحی همچین سرگذشتی داشته باشه...
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
1بخاطر اتش،از اتش گذشتیم:))قدرت عشقِ پدر و مادر به بچه..
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
1جوری که ماحی و بامداد عاشق بودن:))
۱۰ ماه پیشAnita
0وای چقدر ترسناک بود
۱۱ ماه پیشحدیث
0ماحی تو واقعا قویی🥲
۱۱ ماه پیشپرنیا
0مرسی ماهی مرسی🥺🥺
۱۱ ماه پیشمینا
0ولی تیرداد بفهمه ناراحت میشه😂 حتی اگر کار خودش نباشه
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مترسک
0و همچنین خوشحال، و درخواستی داشتم که امکانش هست پارت گذاری رایگان رمان در هفته دو بار اتفاق بیفته و دو قسمت رایگان بشه؟