آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت هفتاد و نهم :
باد خشک و بیرحم کویر، مثل شلاقی نامرئی بر صورتم فرود میآمد و دانههای ریز شن را به پوستم میکوبید. شبِ کویر، سرد و بیانتها بود. عمارت «سیاهرخ» در آن تاریکی مطلق، مثل هیولایی سنگی و سیاه بر سینهی شنزار چنبره زده بود. خبری از آریش نبود، اما سنگینیِ حضورش، مثل غبارِ معلق در هوا، همهجا احساس میشد.
قلبم مثل پرندهای که خودش را به قفس میکوبد، نامنظم و دردناک میتپید.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
PARNIA
0مگه میشه اسم آریل بیاد و من باز گریم نگیره😭
۵ ماه پیشهلیا
2دلم واسه لالایی پاندورا تنگ شد:)))
۶ ماه پیشهلیا
0اریل قشنگمم😭😭😭
۶ ماه پیشMahak
0:))))) قلبم مچاله شد با خوندن کلمه اخر. اریل😭
۸ ماه پیشنمیدونم
2با رسیدن به اسم آریل، احساس کردم قلبم یه لحظه نزد، دلم واسه لالایی پاندورا هم تنگ شده😭😭
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
0یعنیی چیی،چی شدههه
۹ ماه پیشاکرم بانو
0مگه لالایی پاندورا رو نخوندی؟
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
0چرا خوندم ولی نفهمیدم چخبرههه،بعد حس میکنم زمانی که من پارتو خوندم اخر پارت و ندیدم انگار
۹ ماه پیشAnita
0چی شد🤔🤔🤔🤔🤔🤔🤔🤔🤔🤔؟
۹ ماه پیشحدیث
5آریل عزیزم 😭 دلم براش تنگ شده💔🥺
۹ ماه پیشموفرفری
0قضیه چیه چی یادش اومد
۹ ماه پیشپرنیا
0چی دیده این خبر نگار ماجراجو ،،،من یادم نمیاد
۹ ماه پیشپرنیا
0مرسی ساناز جان 💝💝
۹ ماه پیشپرنیا
1آریش عزیزم دوست داره تمام حرفای نورا رو باور کنه ولی نمیتونه😔😔
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
0بینظیرییییی✨🐣
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
0واوو چقدرر هیجانیی شددد
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ناززاد
0آریل بچم😭💔