آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت شصت و نهم :
صبح روز بعد، چیزی جز یک اسکلت سیاه و دودزده از کارگاه باقی نمانده بود. بوی تند خاکستر خیس، هوا را پر کرده بود. آتشنشانها رفته بودند و ما تنها مانده بودیم، در میان خرابههای زندگیمان.
بامداد آرام قدم میزد. روی زمین، لایهای از خاکستر سیاه و نرم نشسته بود. اسکلتهای ذغالشدهی سهپایهها، مثل صلیبهایی کج و معوج، از میان خاکستر بیرون زده بودند. بومها... دیگر وجود نداشت
مطالعهی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
ناززاد
2امیدواری و جنگیدن برای بقا خیلی زیبا به قلم دراومده بود👏
۵ ماه پیشHelia
0ماحی قوی برگشت
۶ ماه پیشهلیا
4ماهی وبامداد خیلی خوبن
۶ ماه پیشهلیا
2چقدر زیبا بود این پارت
۶ ماه پیشهلیا
2نقاش دیوانه و همسر وحشی اش :))
۶ ماه پیشFarimah
3اقا ی سوال برام پیش اومد پارتای قبل مگ نگفت پسرم آیین؟مگ باردار نبود ماهی؟چیشد یهو اینا پس🫠🫠
۸ ماه پیشMedusa
5اونجا که گفت بابا داری نقاشی میکشی 😍این بچه خیلی دوست داشتنیه نقاشی تو خون آتش بود از اول، اما آذرخش...چرا فکر میکنم اون بچه ی بامداد نیست:)
۹ ماه پیشMedusa
2بامداد هم نور درون ماهی رو دوست داشت و هم سیاهیشو🌟 و عشق همچین مفهومی داره
۹ ماه پیشMedusa
0*یک نقاش دیوانه و همسر وحشی اش*🎀😂 ترکیب ماهی و بامداد هم قشنگ بوده
۹ ماه پیشMedusa
1جالبه که بامداد توی رفاه بزرگ شد ولی انقدر درک عمیقی از مردم و فقر و درد داشت و به طرز زیبایی اونو به تصویر میکشید از اون مدل آدم هاست که خدا کم آفریده💖 وگرنه بامداد هم میتونست غرق پول و قدرت شه خودش این مسیر نحسو انتخاب نکرد و این بسیار ارزشمنده
۹ ماه پیشMedusa
5_هر بار که میخوام پرواز کنم یه چیزی بال هامو میسوزونه_ دلم فشرده شد با این دیالوگ بامداد😭
۹ ماه پیشMedusa
0isn't a lovely؟ 🥀
۹ ماه پیشMedusa
2بچگی آتش چقدر گوگولی بوده...هر بار حرف میزنه دلم میخواد لپشو بکشم🎀 چرا انقدر عوض شد؟ 💔
۹ ماه پیشZinb
2واقعی یکی از بهترین رماناست
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

*Gandom*
0چرا من حس میکنم تیرداد ماهی رو بدست میاره و ادرخش یا پسر خود تیرداده یا پسر دومی بامداد و ماهی که از بچگی تیرداد بزرگش میکنه .بخاطر همینم همه ی دارایی تیرداد به اسم ادرخشه