لیست کلیه پارتهای رمان آینه ی سیاه : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 81
پلههای عریض سنگی را دو تا یکی بالا میدویدیم. صدای پای سنگین آریش روی پلهها مثل پتک بر سکوت عمارت فرود میآمد. قلبم داشت از دهانم بیرون میزد. تمام تنم از دویدن در شنهای روان درد میکرد، اما وحشت، محرک قویتری بود. آریش از همان پله ها صدا زد. _ الا! نرسیده به پاگرد بالا زمین خورد. دیوانه وار ...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 82
نگاهم به ماحی افتاد. پیرزن داشت زیر لب وردی میخواند و به پنجره فوت میکرد. برگشتم سمت آریش که یکدفعه ایستاد. — باید بریم! همین الان! تبش عصبیه... داره از دست میره! این را گفت و ، الا را روی دستهایش بلند کرد. پتوی تخت را دورش پیچید. الا هنوز جیغ میکشید: — میسوزه... آریل... میسوزه... آریش صد...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 83
چراغهای قرمز ماشین آریش در دلِ طوفان شن بلعیده شد و تاریکی مطلق دوباره بر کویر حکمفرما شد. باد زوزه میکشید و دانههای شن مثل سوزن به پوستم فرو میرفتند. چاقوی ضامندار را در جیبم برگرداندم، اما دستم را از رویش برنداشتم. هنوز داشتم به آن پنجرهی سیاه نگاه میکردم که دستی سرد و استخوانی بازویم...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 84
آتش روی زمین نشست و شروع به کشیدن کرد زغال را روی زمین فشار داد تا خرد شد. بعد سرش را بالا آورد و مستقیم توی چشمهایم زل زد. نگاهش مثل نگاه یک کودک بود که دارد بالهای یک پروانه را میکند؛ کنجکاو و بیرحم. — ولی یه سوال ذهنم رو درگیر کرده نورا... صدایش را پایین آورد، لحنی که پر از همدردیِ عجیب...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 85
هنوز چند قدم برنداشته بودم که سایهای بلند روی دیوار مقابلم افتاد. قبل از اینکه بتوانم مسیرم را عوض کنم، دستی مثل گیرهی فولادی بازویم را گرفت. نه برای متوقف کردن، بلکه برای شکار کردن. با چنان قدرتی مرا به سمت تاریکترین کنج راهرو کشید که پاهایم روی زمین کشیده شد. — ول... قبل از اینکه جملهام تما...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 86
سرم را عقب کشیدم و با پشت دستم دهانم را پاک کردم. دستم خونی شد. نفسنفس میزدم، اما نه فقط از دویدن؛ از شوکِ برخوردِ ناگهانی با این کوه یخِ آتشگرفته. بهتزده و خشمگین نگاهش کردم. طعم خون توی دهانم با طعم گسِ آدامسِ قبلی قاطی شده بود و مزهی آهن میداد. — وحشی! کلمه بیاختیار از دهانم پرید. آذ...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 87
پردهی مخملِ سنگین را با شتاب کشیدم و خودم را عقب انداختم. قلبم طوری میکوبید که انگار میخواست قفسهی سینهام را بشکافد. آن لبخند... و آن دستِ خونی که برایم تکان داد. پشتم را به دیوار تکیه دادم و روی زمین سر خوردم. زانوهایم را بغل کردم. — رنگه... نورا، دیوونه نشو. اون نقاشه. حتماً رنگه. شاید اِخ...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 88
دستم را به لبهی میز گرفتم تا نیفتم. نفسم به شماره افتاده بود. باید آن زن را میدیدم، عکسش را...من او را میشناختم... گیسو که حالِ بد مرا دید، ترسید. — خانم؟ خانم حالتون خوبه؟ توروخدا چیزی نگید... سرم را با شدت تکان دادم تا تصویرِ طناب را از ذهنم پاک کنم. حالا یک آتشِ جدید در وجودم روشن شده بود...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 89
راهروی شرقی، سردتر و تاریکتر از بقیهی بخشهای عمارت بود. انگار گرد و غباری که اینجا نشسته بود، از جنس خاکسترِ مردگان بود. با هر قدمی که برمیداشتم، صدای جیرجیرِ پارکتهای قدیمی زیر پایم، مثل نالهی ارواح به گوش میرسید. آدامس توی دهانم تلخ شده بود، مثل زهرمار، اما هنوز میجویدمش. دردِ گزندهی ل...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 90
— این بار دیگه... جملهاش نیمهکاره ماند. خشک شد. نورِ گوشی که از روی زمین میتابید، صورتِ خیس از اشکِ مرا روشن کرده بود. هقهقِ بیصدایم، شانههایم را میلرزاند. چشمهایش گرد شد. آن آتشِ خشم در کسری از ثانیه در نگاهش خاکستر شد و جایش را به یک بهتِ عمیق داد. نگاهش از چشمهای گریانم سر خورد به...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 91
اینجا چه خبر بود اولین سوال توی سرم همین بود من معماهای زیادی راحل کردم... اما معمای سیاه رخ زیادی ترسناک مینمود با صدای در زدن به خودم آمدم. از جا برخواستم و در را گشودم. آذرخش پشت در ایستاده بود. موهایش را بالا شانه زده بود و جذابتر از همیشه به نظر میرسید یک پیراهن بلند اسپورت تنش بود که ر...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 92
_ تیرداد کی مرد؟ آذرخش زیرلب زمزمه کرد: _ پدرم؟ گفتم یکسال پیش... تقه ای به در خورد و بعد صدای آتش آمد: _ منم ناهار میخوام آذرخش با عجله سیگارش را خاموش کرد. احساس کردم توی هر شرایطی احترام برادر بزرگش را نگه می دارد. با عجله پنجره را باز کرد. خاک با باد کویر را داخل ریخت و آذرخش را به سرفه ا...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 93
آتش و آذرخش، که تا همین لحظه مشغول تلاشی ناگزیر برای حفظ برادری در لفافهی احترام بودند، همزمان از جا پریدند. من، لقمهی تلخ اعترافات آتش هنوز در گلویم بود؛ اعترافاتی که تازه پرده از بخشی از رازهای این دژ فرسوده برمیداشت. گروگان! آه او کسی بود که رازهای زیادی را میدانست. قبل از آنکه آتش و آذ...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 94
_ الان چه سالیه؟ اولین سوالی که کیهان پرسید همین بود. مسخ او شده بودم. موهایش سفید شده بود و پوستش کمی روشن بود. مردمک چشمانش تا سرحد ممکن گشاد بود و روی صورتم دودو میزد. _ اشتباه کردم...اشتباه کردم...اونا مجبورم کردن برات فیلم پر کنم... تنها او را نگریستم. واقعیت این بود که شوکه شده بودم. ز...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 95
آفتابِ بیرون، حتی از پشت پنجرههای بزرگ اتاق، جسارت نفوذ به داخل را نداشت. اما درون اتاق ماحی، دمایی سنگین و خفهکننده حکمفرما بود؛ جایی که سایهها به رنگهای خونی و سوختهی نقاشیهای آویزان میدرخشیدند. ماحی، نقاشِ سالخوردهی کویر، که هرگز از رنگهای سرد استفاده نمیکرد؛ اکنون با گرمای بدنِ رو ...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 96
برق رفته بود. تاریکی مطلق، همانطور که پردههای ضخیم بر روی پنجرهها کشیده شده بودند، تمام اتاق را بلعیده بود. بیرون، طوفان شن هنگامه کرده بود، سنگینی غبار فضا را سنگینتر از قبل کرده بود. تنها منبع نور، یک شمع کوچک بود که روی میز چوبی کنار تخت ماحی لرزان میسوخت. نور شمع، بر چهره و موهای بافت...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 97
مادر... چه واژه ی عجیب و غریبی برای منی که همیشه خدا حسرتش داشتم. برق دوباره رفت. نور شمع هنوز روشن، تنها قهرمان این صحنه بود که با تمام توان در برابر تاریکی میجنگید. شعله، اکنون کوتاه شده بود و بازی سایهها به اوج خود رسیده بود؛ هر پلک زدنِ ماحی، گویی آخرین تلاش برای جمعآوری نور در مرکز وجو...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 98
وحشت فکرم را از کار انداخته بود چون به حتم از شدت خشم از کنترل خارج شده بود. زیرلب گفت: _ آذرخش! همین، تنها توانستم نامش را صدا بزنم. و ظاهرا همین کافی بود تا رهایم کند. کلافه روی صندلی افتادم. بازوهایم داشتند، می شکستند. احساس بسیار عذاب آوری بود البته تا قبل از اینکه آتش داخل بیاید. چند نفر ...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 99
تا شب نه امکان بیرون رفتن محقق شد، نه برق وصل شد و نه من کسی را دیدم. گرد ماتم همه جا نشسته بود این خود دیوانگی بود. بغض سنگین توی گلویم نشسته بود. درد تا به مغز استخوانم رسیده بود. دستانم را جلوی صورتم گذاشتم و گریه کردم. گریه ای تلخ... در یک روز مادری که هرگز نتوانستم مادر صدایش کنم مرده بود و...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 100
فنجان قهوه را توی دستم گرفتم. هنوز داغ بود؛ گرمایش از پوست انگشتانم رد میشد و میرفت توی استخوانهایم. پلههای چوبی را آرام بالا رفتم. هر قدم صدا میداد، انگار خانه هنوز بیدار بود و نمیخواست مرگ ماحی را بپذیرد. قلبم تند میتپید، خیلی تند، میخواستم به او بگویم که دوستش دارم که متأسفم. که شاید بش...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
