آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت هفتاد و یک :
از آن برج شیشهای، از آن امپراطوری معلق در آسمان، بیرون زدم. اما میدانستم که هرگز از آنجا خارج نخواهم شد.
من برای همیشه در آن ارتفاع، در آن قفس طلایی، زندانی نگاه او باقی خواهم ماند. تا روزی که یا تسلیم شوم، یا او بهشت کوچک مرا به جهنمی واقعی تبدیل کند.
حالم بد بود. به خاطر آوردن خودم در آن انبار، نگاه کردن به او که جذابترین پسر دنیا بود. رویای کودکی من که حالا به سیاهØ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم کویین
10اونی که قابل اعتماده آتشه توت فرنگی
۸ ماه پیشZinb
1بیا بغلم مرسی که آتش فن شدیییی😭🍓🔥
۸ ماه پیشزری
0بامداد مظلوم💔
۱ ماه پیشزری
0باورم نمیشه تیرداد تا این حد پیش برهه😐😐💔💔
۱ ماه پیشالمیرا
0تیرداد چرا نمیمیری؟؟
۲ ماه پیشناززاد
0خدا لعنتت کنه تیرداد
۵ ماه پیشHelia
0اتش کاملا شبیه باباشه شاید ماهی به خاطر بامداد که اون آزمون رو درست کرده
۶ ماه پیشهلیا
1تیرداد داره با وجودش هنر و کثیف میکنه
۶ ماه پیشافرا
3به قدری این رمان روحمو نوازش میکنه که واقعا نمیتونم توصیفش کنم وقتایی که ماحی از زندگیش میگه کاملا از اون دنیای سرد و دلهره آور عمارت دور میشم و خودمو توی خونه ی پر از گرما و عشق بامداد و ماهی میبینم.
۸ ماه پیشMedusa
2اون استرسی که در لحظه تو تن ماحی پیچید و منم حس کردم...چقدر این صحنه قوی بود
۹ ماه پیشAnita
8آخرش ماحی تیرداد میسوزونه با خاکسترش نقاشی میکشه😶 🌫️
۱۱ ماه پیشپرنیا
4این حال منو خوب میکنه اگه اتفاق بیفته
۱۰ ماه پیشMedusa
0واقعا دلم خنک میشهه
۹ ماه پیشMedusa
3لطافت و آرامش بامداد خیلی قشنگه💕 ماهی حق داشت بخواد تا آخرین نفس با این مرد باشه به جای اون امپراطوری وحشی
۹ ماه پیشنمیدونم
4تیرداد روانی... تیرداد روانی
۱۰ ماه پیشZinb
3تیرداد خیلی عوضیی😑
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
3ساناز..چطور میتونی انقدر قشنگ بنویسی؟
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
3چجور بگم،که چجوری و چقدر این پارت همه ی روحمو در برگرفت؟چجور بگم منم تماما حس ماهیو بامداد رو درک کردم؟:)
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری
0امیدوارم ماحی تیردادو له کنه