لیست کلیه پارتهای رمان آینه ی سیاه : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 41
یکدفعه به خودش آمد همزمان که او را کمی پس زدم. خودش را عقب کشید و روی شن ها نشست. من هم نشستم و از خاکی که به گلویم رفته بود سرفه کردم، هر دو خاکی بودیم. موهایش را تکاند و شبیه یک اعتراف گفت: _ پدرم یک ساله که مرده... اینا هر سال، فقط همین یک شب، اینجا جمع میشن. همیشه پدرم کنترلشون میکرد. ام...
بروزرسانی در : ۳۵۰ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 42
نام «آینهی سیاه» در هوای سرد و شفاف سپیدهدم معلق ماند. کلماتش مثل کلیدی بود که قفل یک خاطرهی وهمآور را در ذهنم باز کرد. برای یک لحظه دیگر کنار آن آتش نبودم؛ دوباره در آن هزارتوی شیشهای، در آن تالار لعنتی گم شده بودم. تصویر صدها نورای وحشتزده که از هر سو به من خیره شده بودند، جلوی چشمم آمد. ...
بروزرسانی در : ۳۴۹ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 43
کلمات آذرخش، مثل سنگی بزرگ، در برکهی ساکت ذهنم افتاد و تمام جهانم را موجدار کرد. «جانشین». توان از پاهایم رفت. دیگر نمیتوانستم بایستم. همانجا، روی شنهای سرد و نرم کویر، روی زمین نشستم. دنیا دور سرم میچرخید و تنها نقطهی ثابت، همان نگین سرخرنگ انگشتر بود که روی انگشتم، مثل یک چشم خونین و بی...
بروزرسانی در : ۳۴۴ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 44
آذرخش بدون مقدمه نشست، مثل کسی که از قبل برای این لحظه برنامه داشته باشد. فنجان چایش را که همان لحظه خدمتکار گذاشت را برداشت و نگاه کوتاهی به صورتم انداخت، اما چیزی نپرسید. گفتم: _چی گفت. سرش را به نشانه ی هیچی تکان داد. نان تست را برداشت و گازی بزرگ زد و جوید. حسابی گرسنه به نظر میرسی...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 45
— این قضیه ربطی به خرافات مادرم و فرقهاش نداره، نورا. این خیلی بزرگتره. این یه چیز واقعیه. او به سمت تختهی سفید میرود و با ماژیک، یک دایره و سپس یک کره در کنار آن میکشد. — تا حالا به «اصل هولوگرافیک» فکر کردی؟ یه نظریهی واقعی تو فیزیک که میگه شاید کل دنیای سهبعدی ما، فقط یه تصویر هولوگر...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 46
برای لحظهای کوتاه، زمان ایستاد و تنها چیزی که وجود داشت، نگاه شعلهور او بود؛ عشقی چنان سوزان که تمام فکرهایم را به خاکستر تبدیل کرد. مستقیم در چشمهایم مینگریست و من در آن عمق بیانتها، هم تهدید را میدیدم و هم پناه را. کلمات تا لبهی لبانم آمدند: «ما یک بچه داریم. همه چیز درست خواهد شد.» ا...
بروزرسانی در : ۳۳۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 47
آخرین پله، مثل لبهی یک پرتگاه بود. به محض اینکه پایم روی زمین سرد و سنگی سالن نشست، موجی از سیاهی جلوی چشمانم را گرفت و مجبور شدم دستم را به دیوار بگیرم تا نیفتم. درست در همان لحظه، سایهای از انتهای راهرو پدیدار شد. سرخدمتکار بود، با سینی میانوعدهای که احتمالاً برای ماحی میبرد. با دیدن من، ...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 48
نورا ( پرسه در رازی در گذشته) از دفتر مخفی آذرخش که بیرون زدم، حس میکردم از یک سیارهی دیگر به زمین برگشتهام. سرم هنوز پر از کلمات سنگین و عجیبی بود که نمیدانستم با آنها چه کنم. الگوریتم آفرینش... امضای پنهان خالق... خدایا. لعنتی، من همیشه ریاضیم ضعیف بود! چطور قرار بود کلید درک کائنات با...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 49
شنزار، بیرحم و بیانتها بود. هر قدم، خنجری بود که در پهلویم فرو میرفت و هر نفس، هوای داغی بود که ریههایم را میسوزاند. آفتاب، مثل یک پتک مذاب روی سرم میکوبید و دنیا، در هالهای از درد و تب، جلوی چشمانم میلرزید. به سنگ سیاه که رسیدم امیدوار شدم که نزدیکم و بعد با رسیدن به سنگ قلبم از حرکت ای...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 50
با چشمهایی که از سنگینی خواب به هم چسبیده بود، بیدار شدم. نه، بیدار نشدم؛ از عمق یک سیاهی آرام به بیرون پرت شدم. حس تکان شدیدی داشتم، مثل وقتی که در ماشینم جلوی تئاتر شهر خوابم میبرد و لرزش عبور یک کامیون سنگین، تمام اتاقک کوچک و فلزیام را میلرزاند. شانههایم بیرحمانه تکان میخوردند. با صدای...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 51
دست آریش را گرفتم و به سمت پلهها کشیدم. سرد بود؛ انگار تمام گرمای زندگی از وجودش رفته بود. قدمهایش سنگین و بیاراده بود، مثل مردی که روحش همانجا، در میان آن رودخانهی رنگین و شکسته روی پارکت، جا مانده و فقط جسمش با من میآمد. پلهها را با سختی بالا رفتیم. هر نفسش صدا داشت، شبیه نالهی خفهی ...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 52
لبخند از صورتش پرید. نیمخیز شد و موهای بهمریختهاش را کنار زد. هنوز خواب در چشمهای خاکستریاش بود. — چی شده؟ چرا اینقدر عجله داری؟ لحظهای نفسم را حبس کردم و با اضطراب گفتم: — باید بریم دنبال الا! کلماتم مثل یک سیلی عمل کرد. چشمهای خوابآلودش در یک آن گشاد شد و تمام آرامشش فرو ریخت. ان...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 53
الا وحشت، مثل موجی یخی از ستون فقراتم بالا دوید. چطور یک کور میتوانست چنین کاری کند؟ این دیگر ناامیدی نبود، خودِ جنون بود. او نه تنها کور بود، اصلا چشم نداشت. بالای چشمش میان چین خوردگی های پیشانی یک طرح عقرب بود که نمی توانستم درست تشخیصش دهم. کلماتش، مثل سنگی در آب راکد، در سکوت دهکده موج ...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 54
آفرود، مثل گلولهای که از سینهی تفنگ کنده شده باشد، شنها را میشکافت. سکوت داخل ماشین سنگینتر از هر فریادی بود. صدای نفسهای بریدهی آریش فرمان را میلرزاند و آذرخش، با دندانهای فشرده، برمی گشت و محتاط مرا می نگریست. مراقب بود زمین نیفتم. من صندلی عقب نشسته بودم، در فشار هوای داغ و بیرحم، ...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 55
راه بازگشت، غرق در سکوتی مرگبار بود؛ سکوتی که با سکوت راه رفتنمان به کلبهها، زمین تا آسمان فرق داشت. آن سکوت، پر از اضطراب و انتظار بود؛ این سکوت، بوی مرگ و پایان میداد. آفرود سیاه، مثل یک تابوت فلزی، ما را از دل آن برهوت نفرینشده عبور میداد. آذرخش پشت فرمان نشسته بود. بند انگشتانش که فر...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 56
به صورتم نگاه کرد. صدایش آرام بود، اما سوالش مثل یک چاقوی تیز، درست به مرکز ترسم خورده بود: _ تو چی؟ تو چرا رنگت پریده بود؟ تو بازار چی دیدی نورا؟ تصویر آن زن، آن چشمهای سیاه و آن خالکوبی کلید، جلوی چشمانم جان گرفت. خال ناخودآگاه یک قدم به عقب برداشتم. پایم در خاک نرم و نمکی کنار تالاب فرو ...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 57
بچه پروری جذابی که پیش رویم بود داشت مستقیم نگاهم میکرد. چشمکی زد و همانطور که به سمتم خم شده بود و در نزدیکترین حالت ممکن بود بستهای شیر از جیبش درآورد و نی زد و به سمت دهانم گرفت. _ نمیتونم آذرخش. سر تکان داد. _ میدونم. شیره...بخور. _ نمیتونم. نی را روی لبهایم گذاشت: _ به خاط...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 58
**الا (طنین خاکستر)** اولین چیزی که به دنیای زندهها بازم گرداند، یک صدا بود. نه فریاد، نه گریه، نه حتی صدای باد. صدایی آرام، ممتد و خشک؛ مثل کشیده شدن آرام ذغال بر روی کاغذی زبر. بعد، بو آمد. بوی خاک نمخورده، فلز زنگزده و غبار کهنهای که انگار سالها در فضایی بسته حبس شده بود. زیر تمام اینه...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 59
نگاه آتش، مثل یک پیمان ناگفته، مرا به سمت آن تاریکی مطلق کشاند. دستش را رها نکردم؛ آن تماس، تنها لنگر من در دریای آشوب درونم بود. او به آرامی بخشی از دیوار سنگی را فشار داد و دری که تا آن لحظه وجود خارجی نداشت، بیصدا به درون باز شد. پشت در، راهرویی باریک و پلکانی بود که مثل یک زخم سیاه، به اعم...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 60
دلم برای آریش تنگ شده بود. دلم عجیب برایش تنگ میشد. از یک پلکان مارپیچ سنگی بالا رفتیم آتش گفته بود جایگاه خلق اثر بالاست و ناگهان، زیر گنبد بیانتهای آسمان قرار گرفتیم. پشتبام عمارت بود؛ یک فضای وسیع و تخت که با سنگهای تیره فرش شده بود و جز چند مشعل خاموش در گوشهها، هیچچیز سکوت و یکپارچگی...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
