خلاصه رمان معمایی آینه ی سیاه
من خبرنگاری شدم تا به دنبال حقیقت بگردم، اما دروغ شبیه سایهای سیاه مرا تعقیب میکند. از نصف خبرگزاریها اخراج شدهام و حتی یک قدم از خط قرمزهایم عقبنشینی نمیکنم. حتی اگر این حقیقتجویی مرا به سیاهرخ برساند؛ جایی در دل کویر که قبرستان زندههاست و آنجا مردی هست که کلیددار آینه است. کلیددار جهنمی که فکر میکند بهشت است؛ یا بهشتی که خود کابوس است. اینجا شبیه هیچجا نیست، همه با اشاره حرف میزنند. اینجا خود برزخ است و تمام آینهها سیاه هستند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 102
ماشین در شنزار پیش میرفت و پیش میرفت. نه جادهای در کار بود و نه نشانهای. فقط من مانده بودم و ردِ لرزان چراغها روی شن؛ ردّی که میدانستم اگر بازگردم، دیگر وجود نخواهد داشت. کویر زیر آسمان گشوده شده بود، پر از ستاره؛ آنقدر نزدیک که دلم میخواست دستم را دراز کنم و یکیشان را بردارم، فقط برای...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 101
آذرخش حتی نگاهم نکرد... سکوتی طولانی و دردناک افتاد. وقتی آتش برگشت با کلیدها، همهچیز در خانه بوی پایان میداد. بوی شمعی که نیمهسوخته بود، بوی خاکِ کویری که با طوفان آمده و حالا روی کف جا خوش کرده بود، و بوی سکوتی که خیلی وقت بود بین ما سه نفر جا گرفته بود و تازه حالا خودش را نشان میداد. تا...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 100
فنجان قهوه را توی دستم گرفتم. هنوز داغ بود؛ گرمایش از پوست انگشتانم رد میشد و میرفت توی استخوانهایم. پلههای چوبی را آرام بالا رفتم. هر قدم صدا میداد، انگار خانه هنوز بیدار بود و نمیخواست مرگ ماحی را بپذیرد. قلبم تند میتپید، خیلی تند، میخواستم به او بگویم که دوستش دارم که متأسفم. که شاید بش...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 99
تا شب نه امکان بیرون رفتن محقق شد، نه برق وصل شد و نه من کسی را دیدم. گرد ماتم همه جا نشسته بود این خود دیوانگی بود. بغض سنگین توی گلویم نشسته بود. درد تا به مغز استخوانم رسیده بود. دستانم را جلوی صورتم گذاشتم و گریه کردم. گریه ای تلخ... در یک روز مادری که هرگز نتوانستم مادر صدایش کنم مرده بود و...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
هر هفته 1 پارت از رمان جمعهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
معصومه
در پارت 570بهت اعتماد میکنم ساناز امیدوارم پایانش خوب باشه که مطمئنم هست قلم تو غیر قابل پیش بینی اما فوقولعادس
۵ ساعت پیشزن آرین
در پارت 513بچه ها همتون گفتین نورا جای آریل رو برای الان پر کرده ولی فقط منم که حس میکنم نورا برای آرین شبیه لیلی عه؟
۲ هفته پیشمعصومه
در پارت 510چقدر خوب گفتی دقیقاا
۶ ساعت پیشمعصومه
در پارت 470داری کم کم شبیه خواهرت میشی الا
دیروزمعصومه
در پارت 460کی میفهمی که زنت بارداره بابا بفهم مارو خلاص کن دیگه
دیروزمعصومه
در پارت 440باورم نمیشه تو خارق العاده ای ساناز
دیروزمعصومه
در پارت 400اذرخش ما که میدونیم تو عاشق نیستی الکی عدای عاشقارو تو اون لحظه ترسناک در نیار وقتی میخوای نورا بره.. همه چیز زبر سر تو و مادرته
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 390من ازون طرف دلم پیش الا هستش احساس میکنم با تنها گذاشتنش اتفاق خوبی نمیوفته
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 370این الا و اریش هم همیشه خدا باید با این نفربن و راز و عمارت و جنون سرو کار داشته باشن بابا یکم زندگی کنید باز من باید استرس شماهارو بکشم اونم تازه یه بچه رو هم اضافه کردید الان داستان نورا چی میشه اون بدیخت چه بلایی سرش میاد چرا انقدر داستان پیچیده شده لعنتی
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 340مگه اریش قرص خواب نخورده بود ؟! پس چرا بیدارهه اصلا از کجا اونجارو پیدا کرد و تونست الا و نورا رو پیدا کنه و چرا درست در لحظه ای که اذزخش چشش به الا و نورا خورد چه خبره جدی
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 310الاهی بمیرم براش ایکاش میتونست با اریش صحبت کنه اون مثل پدرش نیست حتی اگر فردا روزی اله هم مثل مادرش بمیره مطمئنم همچین بلایی سر بچش نمیاره
۲ روز پیش،،،،،ه
در پارت 290یه حسی میگه اتش یجورایی ازش خواستگاری کرده
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 230احساس میکنم همه افراد تو عمارت یه چیزی از این عمارت میدونن حتی الا و حس میکنم اریش هم نمیتونه بیگناه باشه شایدم دارم اشتباه میکنم
۲ روز پیشملیس
در پارت 660خدا نابودت کنه تیرداد
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 190شاید اگه لالایی پاندورا نمی خوندم فکر میکردم ادم بده داستان اتشه اما بنظرم خود اذرخشه که داره یکارایی انجام میده
۷ روز پیش

معصومه
در پارت 580به امید رمان بعدی که توش الا و اریش و نبینم برید خونه هاتون دیگه دور و بر این رمانا نپلکبد که اخر سر باید با کلی التماس و خواهش و نذر و نیاز از نویسنده تا اخر داستان زنده باشید و زنده برگردید خونه هاتون برید برای خودتون زندگی بسازید چیه تو این معماها چرخ میزنید😭