دوست داشتی؟
رمان معمایی و جنایی آینه ی سیاه به نویسندگی ساناز لرکی

رمان آینه ی سیاه

  • زبان فارسی
  • 190.8K 👁
  • 1K ❤️
  • 5.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

من خبرنگاری شدم تا به دنبال حقیقت بگردم، اما دروغ شبیه سایه‌ای سیاه مرا تعقیب می‌کند. از نصف خبرگزاری‌ها اخراج شده‌ام و حتی یک قدم از خط قرمزهایم عقب‌نشینی نمی‌کنم. حتی اگر این حقیقت‌جویی مرا به سیاه‌رخ برساند؛ جایی در دل کویر که قبرستان زند‌ه‌هاست و آن‌جا مردی هست که کلید‌دار آینه است. کلید‌دار جهنمی که فکر می‌کند بهشت است؛ یا بهشتی که خود کابوس است.‌ این‌جا شبیه هیچ‌جا نیست، همه با اشاره حرف می‌زنند. اینجا خود برزخ است و تمام آینه‌ها سیاه هستند.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

امشب قرار بود اولین دزدی عمرم را بکنم و برایش ذره‌ای اضطراب نداشتم؛ اتفاقا عجیب داشت خوش می‌گذشت.
بند کتانی‌های صورتی رنگم را گره زدم؛ آدامس توت‌فرنگی شیرینم را توی دهانم گذاشتم و دست‌هایم را در جیب هودی‌ام فروکردم.
دیروقت بود، آن‌قدر دیروقت که خیابان‌ها را سکوت مطلق نیمه‌شب فراگرفته بود. از آن شب‌هایی بود که چراغ‌های شهر بیشتر از آدم‌ها بیدار بودند.
عرض خیابان را طی کردم، می‌دانستم دوربین دارد مرا ضبط می‌کند؛ من خودم در این دفتر کذایی کار می‌کردم.
دستم روی کارت ورود لرزید. هنوز می‌توانستم برگردم. هنوز می‌شد نقشِ «بی‌خبر» را بازی کنم، مثل همه‌ی آنهایی که صبح تا شب توی اتاق‌های شیشه‌ای سرشان را پایین می‌اندازند و می‌گویند: «به ما چه».
اما من بلد نبودم. هیچ‌وقت بلد نبودم که خودم را به کوچه‌ی علی‌چپ بزنم‌. از اولش هم استاد بدبخت کردن خودم بود. سر بلند کردم و یک لبخند مکش مرگما برای دوربین زدم.
به‌خاطر دزدکی وارد شدن به دفتر قطعا به دردسر بدی می‌افتادم. چطور بود برگردم و بخزم زیر پتوی نرم و گرمم و بی‌خیالش شوم!
سردر ورودی ساختمان در تاریکی گم شده بود. همان‌جا که ایستاده بودم، حس کردم انگار چیزی گلویم را فشار می‌دهد. دلم می‌خواست نفس عمیق بکشم اما هوا نمناک و سنگین بود، مثل پتوی مرطوب.
دستم را بالا آوردم تا موهای فر و ماهگونم را از جلوی چشمم کنار بزنم‌ مثل همیشه از زیر شال خاکستری بیرون زده بود. هر حرکتی می‌کردم سَرکش‌تر بیرون می‌ریختند و بی‌صبر روی گونه‌ام می‌نشستند. هیچ وقت نتوانستم رامشان کنم، درست مثل خودم.
دستم هنوز می‌لرزید. کارت را روی دستگاه گذاشتم. برای لحظه‌ای ایستادم، پیش از این‌که در باز شود، تردید مثل یک موج تند، از نوک انگشتانم تا ته ستون فقرات دوید. یک لحظه واقعاً فکر برگشتن از آن‌همه تاریکی از ذهنم گذشت، اما پاهایم مرا پیش می‌برد.
به‌محض گذر از آن در لعنتی قرار بود به خاک سیاه بنشینم.
در با صدای خفه‌ای باز شد. بوی کاغذ کهنه و قهوه‌ی ته‌نشین‌شده توی هوا پیچید. سکوت، غلیظ و سنگین فضا را پوشانده بود. سالنِ وسیع با نور آبی کم‌رنگی که از سقف پخش می‌شد، نیمه‌روشن بود؛ همه‌چیز در سایه افتاده بود، سکوت مطلق کمی آزاردهنده بود.
حدود ۵دوربین با چراغ قرمز رنگ تا رسیدن به میز مدیر وجود داشت و من برای هر ۵تا دست تکان دادم و لبخند زدم.
به سمت سیستم مرکزی رفتم، با دستانی لرزان سیستم را بالا آوردم.
صفحه‌نمایش با نور سردش چشمم را زد. اندکی تصویر خودم را توی شیشه‌اش دیدم.
صورتی که از تمام اجزایش شر می‌بارید . پسورد را زدم. آسان‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. شاید اصلاً نباید این‌قدر ساده باشد پاک‌کردن چیزی که می‌تواند زندگی کسی را تمام کند.
پوشه‌ی عکس‌ها باز شد. چهره‌ی روانپزشک معروف روی صفحه آمد. همان مرد. همان روانپزشکی که قرار بود فردا صبح، همه از او متنفر شوند. برایش تله گذاشته بودند و فردا صبح قرار بود تیتر اخبار شود. دقیقا مصادف با روی صحنه رفتنش.
نمی‌دانم دستم لرزید یا قلبم. اما چیزی از ته وجودم گفت که حقش نیست.
چند عکس بود. فقط چند فریم نور و صدا، چند فاصله‌ی حساب‌شده میان آدم‌هایی که دقیق می‌دانستند کجا بایستند، کی لبخند بزنند، چطور زمین بخورند. آن شب، دوربین را سفت‌تر از همیشه در دستم نگه داشته بودم. هر بار که شاتر زیر انگشتم می‌لرزید، حسی مثل برنده شدن در ته دلم خانه می‌کرد.
آن روانپزشک اسم‌و‌رسم دار که همیشه شعارش حفظ حریم خانواده بود حالا در فریم عکس های من زنی سرخ پوش را در آغوش گرفته بود. همه چیز واضح به‌نظر به‌نظر می‌رسید یا حداقل من این‌گونه خیال می‌کردم. زن سرخ‌پوش دقیقا کنار او بود. بی‌آن‌که واقعاً بفهمم چه چیزی را ثبت می‌کنم عکس گرفتم. پشت سر هم...
حالا بعد از پاک کردن رم دوربین روبه‌روی صفحه‌ی روشن سیستم نشسته بودم. عکس‌ها یکی‌یکی مقابل چشمم جان می‌گرفتند. همه‌چیز بی‌نقص به نظر می‌رسید؛ آن دخترک با لباس قرمز کوتاه که ناگهان افتاد. دست مرد روانپزشک که وسط تاریکی ناگهان او را گرفته‌ بود، نگاه روانپزشک معروف کاملا خسته بود و فلشی که درست لحظه‌ی سقوط کلیشه‌ای را ثبت کرده بود. لحظه‌‌ای که دختر یک‌دفعه تلوتلو خورد و وقتی روانپزشک او را گرفت، توی آغوشش افتاد...کسی که لحظه را ثبت کرد من بودم.‌
چیزی در تمام این صحنه‌های مرتب و حساب‌شده، مرا به شک انداخت.
یک روز بعد از گرفتن عکس‌ها تازه به فکر افتادم که موقعیت بیش از حد کلیشه‌ای بود.
بعد از التهاب عکاسی تازه تمام نگاههای روانپزشک را توی سرم مرور کردم و دقیقا به این رسیدم که او هیچ صنمی با دخترک سرخ‌پوش نداشت.
آن ها به یک خبرنگار خوش‌نام نیاز داشتند تا بتوانند از اسمش سواستفاده کنند اما اشتباه کرده بودند. آن‌ها من را اشتباه گرفته بودند. من آدمی نبودم که به هر دروغی تن دهم‌ و همه چیز آن‌قدر تمیز بود که جای شک داشت.
ناخودآگاه به شب قبل برگشتم. من مسئول اصلی پیگیری این خبر شده بودم. همه‌چیز عجیب سریع پیش رفته بود. آن دختر را تا آن شب ندیده بودم؛ تنها یک اسم روی لیست مهمان‌ها بود. اما حالا، حالا که عکس‌ها را دوباره نگاه می‌کردم، همه‌چیز غیرعادی‌تر به نظر می‌رسید، حضور آن دختر، زاویه‌ی ورودش، لحظه‌ای که مرد درست مقابل دوربینِ من ایستاده بود، کلمه‌هایی که بعداً سر صحنه بین بقیه رد و بدل شده بود. چیزی در نگاه آن دختر بود؛ چیزی که آن لحظه نفهمیده بودم و حالا روشن می‌دیدم: او مهمان نبود، او یک تله بود.
دختر را از طرف مجله فرستاده بودند. تمام آن اتفاقات؛ چشمان خیس، افتادن ناگهانی، فریاد جمعیت همگی از قبل تمرین شده بود. و من؟ من فقط یک خبرنگار بودم با یک شاتر و چند کلمه که می‌توانست کسی را بسازد یا ویران کند.
نمی‌خواستم به غلط ویرانگر باشم.
نفس عمیقی کشیدم. یکی‌یکی فایل‌ها را باز کردم. عکس‌ها را، بدون لحظه‌ای مکس، دیدم و دکمه‌ی حذف را زدم. دوباره و دوباره. همه‌ی صحنه‌ها، همه‌ی تقلب‌ها، همه‌ی دروغ‌ها را پاک کردم.
پنجره‌ی پیام‌رسان را باز کردم. انگشتانم می‌لرزیدند. برای آن روانپزشک نوشتم:
" من خبرنگاری‌ام که امشب خودم را بدبخت کردم. چون می‌دانم چیزی که می‌خواستند منتشر کنم واقعیت نبود. می‌خواستندبا تله‌ی دختر سرخ‌پوش بدنامتان کنند. اما من آن خبرنگاری نیستم که تن بدهد. من احتمالا به فنا می‌روم اما مراقب تله‌های بعدی باشید
نورا ادیب."
دکمه‌ی ارسال را زدم. می‌دانستم که او پرمشغله است اما ایمیلی که از آدرس مجله برسد را خواهد خواند، این یک هشدار بود برای او و یک هشدار برای نشر که اذیتم نکنند.
همه‌چیز تمام شده بود. به صندلی تکیه دادم و به ایمیلی که چند لحظه بعد از روانپزشک آمد نگاه کردم، دکمه را زدم و ایمیل را باز کردم:
" آفرین دختر خوب.
آریش"
تمام شده؟ فکری آمد، فکر این‌که شاید تازه شروع شده باشد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,018 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان آینه ی سیاه

  • Hani

    در پارت 1020

    فوق العاده بود خسته نباشید لطفا اگر تو رمان دیگه ای ادامه ی قصه ی اریش و الا هست بهم بگید

    ۲ روز پیش
  • Hani

    در پارت 1010

    ای وای چرا کیهان گور ب گوری گم و گور شد

    ۲ روز پیش
  • Hani

    در پارت 980

    واای متنفرم از اون کیهان واقعا یه *** همیشه دزده

    ۲ روز پیش
  • Hani

    در پارت 950

    فقط امیدوارم این دوتا خواهر و برادر نباشن انقدر حدسام در مورد لالایی پاندورا اشتباه درمیومد که دیگه ترجیح میدم حدس نزنم

    ۲ روز پیش
  • Hani

    در پارت 850

    چه مجازات جذابی😍

    ۲ روز پیش
  • Hani

    در پارت 820

    وای برید جون مادرتون دیگه عین ادم زندگی کنید

    ۳ روز پیش
  • Hani

    در پارت 590

    دلم برای آتش آتیش گرفت

    ۴ روز پیش
  • Hani

    در پارت 590

    پس خبرنگار های قبلی برای اینکه کپی کار بودن مردن

    ۴ روز پیش
  • Hani

    در پارت 540

    پای فقط اونجایی که پرسید اسم منو نگفت ؟الهی بمیرم

    ۴ روز پیش
  • Hani

    در پارت 470

    بابا گناه داره ارین چقدر بهش دروغ میگی مثلا میخوای فداکاری کنی نمفهمی که خودتو ازش بگیری اون میمیره😭

    ۴ روز پیش
  • Hani

    در پارت 450

    چقدر خوش حال شدم که داستان از زبون الا هم هست

    ۴ روز پیش
  • Hani

    در پارت 440

    خدا لعنتت کنه آذرخش توت فرنگی از کجا میاری تو اون بیابون

    ۴ روز پیش
  • Hani

    در پارت 290

    وای خدا الا حاملس🤩به نظرم آتش پیشنهاد یه رابطه ی بی شرمانه رو داده بی شررفف

    ۴ روز پیش
  • Hani

    در پارت 220

    ای بابا مهینم با خودشون اوردن؟

    ۶ روز پیش
  • Hani

    در پارت 190

    بلاخره اومدن🥹🥹🤩

    ۶ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️