خلاصه رمان :
من خبرنگاری شدم تا به دنبال حقیقت بگردم، اما دروغ شبیه سایهای سیاه مرا تعقیب میکند. از نصف خبرگزاریها اخراج شدهام و حتی یک قدم از خط قرمزهایم عقبنشینی نمیکنم. حتی اگر این حقیقتجویی مرا به سیاهرخ برساند؛ جایی در دل کویر که قبرستان زندههاست و آنجا مردی هست که کلیددار آینه است. کلیددار جهنمی که فکر میکند بهشت است؛ یا بهشتی که خود کابوس است. اینجا شبیه هیچجا نیست، همه با اشاره حرف میزنند. اینجا خود برزخ است و تمام آینهها سیاه هستند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 102
ماشین در شنزار پیش میرفت و پیش میرفت. نه جادهای در کار بود و نه نشانهای. فقط من مانده بودم و ردِ لرزان چراغها روی شن؛ ردّی که میدانستم اگر بازگردم، دیگر وجود نخواهد داشت. کویر زیر آسمان گشوده شده بود، پر از ستاره؛ آنقدر نزدیک که دلم میخواست دستم را دراز کنم و یکیشان را بردارم، فقط برای...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 101
آذرخش حتی نگاهم نکرد... سکوتی طولانی و دردناک افتاد. وقتی آتش برگشت با کلیدها، همهچیز در خانه بوی پایان میداد. بوی شمعی که نیمهسوخته بود، بوی خاکِ کویری که با طوفان آمده و حالا روی کف جا خوش کرده بود، و بوی سکوتی که خیلی وقت بود بین ما سه نفر جا گرفته بود و تازه حالا خودش را نشان میداد. تا...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 100
فنجان قهوه را توی دستم گرفتم. هنوز داغ بود؛ گرمایش از پوست انگشتانم رد میشد و میرفت توی استخوانهایم. پلههای چوبی را آرام بالا رفتم. هر قدم صدا میداد، انگار خانه هنوز بیدار بود و نمیخواست مرگ ماحی را بپذیرد. قلبم تند میتپید، خیلی تند، میخواستم به او بگویم که دوستش دارم که متأسفم. که شاید بش...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 99
تا شب نه امکان بیرون رفتن محقق شد، نه برق وصل شد و نه من کسی را دیدم. گرد ماتم همه جا نشسته بود این خود دیوانگی بود. بغض سنگین توی گلویم نشسته بود. درد تا به مغز استخوانم رسیده بود. دستانم را جلوی صورتم گذاشتم و گریه کردم. گریه ای تلخ... در یک روز مادری که هرگز نتوانستم مادر صدایش کنم مرده بود و...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
هر هفته 1 پارت از رمان جمعهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
Hani
در پارت 1010ای وای چرا کیهان گور ب گوری گم و گور شد
۲ روز پیشHani
در پارت 980واای متنفرم از اون کیهان واقعا یه *** همیشه دزده
۲ روز پیشHani
در پارت 950فقط امیدوارم این دوتا خواهر و برادر نباشن انقدر حدسام در مورد لالایی پاندورا اشتباه درمیومد که دیگه ترجیح میدم حدس نزنم
۲ روز پیشHani
در پارت 850چه مجازات جذابی😍
۲ روز پیشHani
در پارت 820وای برید جون مادرتون دیگه عین ادم زندگی کنید
۳ روز پیشHani
در پارت 590دلم برای آتش آتیش گرفت
۴ روز پیشHani
در پارت 590پس خبرنگار های قبلی برای اینکه کپی کار بودن مردن
۴ روز پیشHani
در پارت 540پای فقط اونجایی که پرسید اسم منو نگفت ؟الهی بمیرم
۴ روز پیشHani
در پارت 470بابا گناه داره ارین چقدر بهش دروغ میگی مثلا میخوای فداکاری کنی نمفهمی که خودتو ازش بگیری اون میمیره😭
۴ روز پیشHani
در پارت 450چقدر خوش حال شدم که داستان از زبون الا هم هست
۴ روز پیشHani
در پارت 440خدا لعنتت کنه آذرخش توت فرنگی از کجا میاری تو اون بیابون
۴ روز پیشHani
در پارت 290وای خدا الا حاملس🤩به نظرم آتش پیشنهاد یه رابطه ی بی شرمانه رو داده بی شررفف
۴ روز پیشHani
در پارت 220ای بابا مهینم با خودشون اوردن؟
۶ روز پیشHani
در پارت 190بلاخره اومدن🥹🥹🤩
۶ روز پیش

Hani
در پارت 1020فوق العاده بود خسته نباشید لطفا اگر تو رمان دیگه ای ادامه ی قصه ی اریش و الا هست بهم بگید