خلاصه رمان :
من خبرنگاری شدم تا به دنبال حقیقت بگردم، اما دروغ شبیه سایهای سیاه مرا تعقیب میکند. از نصف خبرگزاریها اخراج شدهام و حتی یک قدم از خط قرمزهایم عقبنشینی نمیکنم. حتی اگر این حقیقتجویی مرا به سیاهرخ برساند؛ جایی در دل کویر که قبرستان زندههاست و آنجا مردی هست که کلیددار آینه است. کلیددار جهنمی که فکر میکند بهشت است؛ یا بهشتی که خود کابوس است. اینجا شبیه هیچجا نیست، همه با اشاره حرف میزنند. اینجا خود برزخ است و تمام آینهها سیاه هستند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 102
ماشین در شنزار پیش میرفت و پیش میرفت. نه جادهای در کار بود و نه نشانهای. فقط من مانده بودم و ردِ لرزان چراغها روی شن؛ ردّی که میدانستم اگر بازگردم، دیگر وجود نخواهد داشت. کویر زیر آسمان گشوده شده بود، پر از ستاره؛ آنقدر نزدیک که دلم میخواست دستم را دراز کنم و یکیشان را بردارم، فقط برای...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 101
آذرخش حتی نگاهم نکرد... سکوتی طولانی و دردناک افتاد. وقتی آتش برگشت با کلیدها، همهچیز در خانه بوی پایان میداد. بوی شمعی که نیمهسوخته بود، بوی خاکِ کویری که با طوفان آمده و حالا روی کف جا خوش کرده بود، و بوی سکوتی که خیلی وقت بود بین ما سه نفر جا گرفته بود و تازه حالا خودش را نشان میداد. تا...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 100
فنجان قهوه را توی دستم گرفتم. هنوز داغ بود؛ گرمایش از پوست انگشتانم رد میشد و میرفت توی استخوانهایم. پلههای چوبی را آرام بالا رفتم. هر قدم صدا میداد، انگار خانه هنوز بیدار بود و نمیخواست مرگ ماحی را بپذیرد. قلبم تند میتپید، خیلی تند، میخواستم به او بگویم که دوستش دارم که متأسفم. که شاید بش...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان آینه ی سیاه - پارت 99
تا شب نه امکان بیرون رفتن محقق شد، نه برق وصل شد و نه من کسی را دیدم. گرد ماتم همه جا نشسته بود این خود دیوانگی بود. بغض سنگین توی گلویم نشسته بود. درد تا به مغز استخوانم رسیده بود. دستانم را جلوی صورتم گذاشتم و گریه کردم. گریه ای تلخ... در یک روز مادری که هرگز نتوانستم مادر صدایش کنم مرده بود و...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
هر هفته 1 پارت از رمان جمعهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
زهرا
در پارت 760شیطان بودم تیرداد تا چه حد واقعا باورم نمیشه
۷ روز پیشناززاد
در پارت 760ممکنه پروین مامان دختر توت فرنگی باشه!
۵ ماه پیشزهرا
در پارت 760وای برگانمم راست میگیا
۷ روز پیشdonut
در پارت 750پس بی بی زارر که بچه ی الا رو چیز کرد همون پروینه
۲ هفته پیشهلیا
در پارت 750تیرداد کاراشو فقط با تهدید پیش میبره
۷ ماه پیشdonut
در پارت 750وای فکر میکردم اذرخش بچه ی تیرداد باشه
۲ هفته پیشHani
در پارت 1020فوق العاده بود خسته نباشید لطفا اگر تو رمان دیگه ای ادامه ی قصه ی اریش و الا هست بهم بگید
۳ هفته پیشHani
در پارت 1010ای وای چرا کیهان گور ب گوری گم و گور شد
۳ هفته پیشHani
در پارت 980واای متنفرم از اون کیهان واقعا یه *** همیشه دزده
۳ هفته پیشHani
در پارت 950فقط امیدوارم این دوتا خواهر و برادر نباشن انقدر حدسام در مورد لالایی پاندورا اشتباه درمیومد که دیگه ترجیح میدم حدس نزنم
۳ هفته پیشHani
در پارت 850چه مجازات جذابی😍
۳ هفته پیشHani
در پارت 820وای برید جون مادرتون دیگه عین ادم زندگی کنید
۳ هفته پیشHani
در پارت 590دلم برای آتش آتیش گرفت
۳ هفته پیشHani
در پارت 590پس خبرنگار های قبلی برای اینکه کپی کار بودن مردن
۳ هفته پیشHani
در پارت 540پای فقط اونجایی که پرسید اسم منو نگفت ؟الهی بمیرم
۳ هفته پیشHani
در پارت 470بابا گناه داره ارین چقدر بهش دروغ میگی مثلا میخوای فداکاری کنی نمفهمی که خودتو ازش بگیری اون میمیره😭
۳ هفته پیش

Fati
در پارت 230الا همون رمان لالایی پاندورا نیس؟درس حدس زدم؟ الا و آریش همون ادامه رمان پاندوراس چقد خوبه ک این رمان تو سطح همون رمانه دلم براش تنگ شده بود