دوست داشتی؟
رمان معمایی و جنایی آینه ی سیاه به نویسندگی ساناز لرکی

رمان آینه ی سیاه

  • زبان فارسی
  • 185.7K 👁
  • 993 ❤️
  • 5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معمایی آینه ی سیاه

من خبرنگاری شدم تا به دنبال حقیقت بگردم، اما دروغ شبیه سایه‌ای سیاه مرا تعقیب می‌کند. از نصف خبرگزاری‌ها اخراج شده‌ام و حتی یک قدم از خط قرمزهایم عقب‌نشینی نمی‌کنم. حتی اگر این حقیقت‌جویی مرا به سیاه‌رخ برساند؛ جایی در دل کویر که قبرستان زند‌ه‌هاست و آن‌جا مردی هست که کلید‌دار آینه است. کلید‌دار جهنمی که فکر می‌کند بهشت است؛ یا بهشتی که خود کابوس است.‌ این‌جا شبیه هیچ‌جا نیست، همه با اشاره حرف می‌زنند. اینجا خود برزخ است و تمام آینه‌ها سیاه هستند.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

امشب قرار بود اولین دزدی عمرم را بکنم و برایش ذره‌ای اضطراب نداشتم؛ اتفاقا عجیب داشت خوش می‌گذشت.
بند کتانی‌های صورتی رنگم را گره زدم؛ آدامس توت‌فرنگی شیرینم را توی دهانم گذاشتم و دست‌هایم را در جیب هودی‌ام فروکردم.
دیروقت بود، آن‌قدر دیروقت که خیابان‌ها را سکوت مطلق نیمه‌شب فراگرفته بود. از آن شب‌هایی بود که چراغ‌های شهر بیشتر از آدم‌ها بیدار بودند.
عرض خیابان را طی کردم، می‌دانستم دوربین دارد مرا ضبط می‌کند؛ من خودم در این دفتر کذایی کار می‌کردم.
دستم روی کارت ورود لرزید. هنوز می‌توانستم برگردم. هنوز می‌شد نقشِ «بی‌خبر» را بازی کنم، مثل همه‌ی آنهایی که صبح تا شب توی اتاق‌های شیشه‌ای سرشان را پایین می‌اندازند و می‌گویند: «به ما چه».
اما من بلد نبودم. هیچ‌وقت بلد نبودم که خودم را به کوچه‌ی علی‌چپ بزنم‌. از اولش هم استاد بدبخت کردن خودم بود. سر بلند کردم و یک لبخند مکش مرگما برای دوربین زدم.
به‌خاطر دزدکی وارد شدن به دفتر قطعا به دردسر بدی می‌افتادم. چطور بود برگردم و بخزم زیر پتوی نرم و گرمم و بی‌خیالش شوم!
سردر ورودی ساختمان در تاریکی گم شده بود. همان‌جا که ایستاده بودم، حس کردم انگار چیزی گلویم را فشار می‌دهد. دلم می‌خواست نفس عمیق بکشم اما هوا نمناک و سنگین بود، مثل پتوی مرطوب.
دستم را بالا آوردم تا موهای فر و ماهگونم را از جلوی چشمم کنار بزنم‌ مثل همیشه از زیر شال خاکستری بیرون زده بود. هر حرکتی می‌کردم سَرکش‌تر بیرون می‌ریختند و بی‌صبر روی گونه‌ام می‌نشستند. هیچ وقت نتوانستم رامشان کنم، درست مثل خودم.
دستم هنوز می‌لرزید. کارت را روی دستگاه گذاشتم. برای لحظه‌ای ایستادم، پیش از این‌که در باز شود، تردید مثل یک موج تند، از نوک انگشتانم تا ته ستون فقرات دوید. یک لحظه واقعاً فکر برگشتن از آن‌همه تاریکی از ذهنم گذشت، اما پاهایم مرا پیش می‌برد.
به‌محض گذر از آن در لعنتی قرار بود به خاک سیاه بنشینم.
در با صدای خفه‌ای باز شد. بوی کاغذ کهنه و قهوه‌ی ته‌نشین‌شده توی هوا پیچید. سکوت، غلیظ و سنگین فضا را پوشانده بود. سالنِ وسیع با نور آبی کم‌رنگی که از سقف پخش می‌شد، نیمه‌روشن بود؛ همه‌چیز در سایه افتاده بود، سکوت مطلق کمی آزاردهنده بود.
حدود ۵دوربین با چراغ قرمز رنگ تا رسیدن به میز مدیر وجود داشت و من برای هر ۵تا دست تکان دادم و لبخند زدم.
به سمت سیستم مرکزی رفتم، با دستانی لرزان سیستم را بالا آوردم.
صفحه‌نمایش با نور سردش چشمم را زد. اندکی تصویر خودم را توی شیشه‌اش دیدم.
صورتی که از تمام اجزایش شر می‌بارید . پسورد را زدم. آسان‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. شاید اصلاً نباید این‌قدر ساده باشد پاک‌کردن چیزی که می‌تواند زندگی کسی را تمام کند.
پوشه‌ی عکس‌ها باز شد. چهره‌ی روانپزشک معروف روی صفحه آمد. همان مرد. همان روانپزشکی که قرار بود فردا صبح، همه از او متنفر شوند. برایش تله گذاشته بودند و فردا صبح قرار بود تیتر اخبار شود. دقیقا مصادف با روی صحنه رفتنش.
نمی‌دانم دستم لرزید یا قلبم. اما چیزی از ته وجودم گفت که حقش نیست.
چند عکس بود. فقط چند فریم نور و صدا، چند فاصله‌ی حساب‌شده میان آدم‌هایی که دقیق می‌دانستند کجا بایستند، کی لبخند بزنند، چطور زمین بخورند. آن شب، دوربین را سفت‌تر از همیشه در دستم نگه داشته بودم. هر بار که شاتر زیر انگشتم می‌لرزید، حسی مثل برنده شدن در ته دلم خانه می‌کرد.
آن روانپزشک اسم‌و‌رسم دار که همیشه شعارش حفظ حریم خانواده بود حالا در فریم عکس های من زنی سرخ پوش را در آغوش گرفته بود. همه چیز واضح به‌نظر به‌نظر می‌رسید یا حداقل من این‌گونه خیال می‌کردم. زن سرخ‌پوش دقیقا کنار او بود. بی‌آن‌که واقعاً بفهمم چه چیزی را ثبت می‌کنم عکس گرفتم. پشت سر هم...
حالا بعد از پاک کردن رم دوربین روبه‌روی صفحه‌ی روشن سیستم نشسته بودم. عکس‌ها یکی‌یکی مقابل چشمم جان می‌گرفتند. همه‌چیز بی‌نقص به نظر می‌رسید؛ آن دخترک با لباس قرمز کوتاه که ناگهان افتاد. دست مرد روانپزشک که وسط تاریکی ناگهان او را گرفته‌ بود، نگاه روانپزشک معروف کاملا خسته بود و فلشی که درست لحظه‌ی سقوط کلیشه‌ای را ثبت کرده بود. لحظه‌‌ای که دختر یک‌دفعه تلوتلو خورد و وقتی روانپزشک او را گرفت، توی آغوشش افتاد...کسی که لحظه را ثبت کرد من بودم.‌
چیزی در تمام این صحنه‌های مرتب و حساب‌شده، مرا به شک انداخت.
یک روز بعد از گرفتن عکس‌ها تازه به فکر افتادم که موقعیت بیش از حد کلیشه‌ای بود.
بعد از التهاب عکاسی تازه تمام نگاههای روانپزشک را توی سرم مرور کردم و دقیقا به این رسیدم که او هیچ صنمی با دخترک سرخ‌پوش نداشت.
آن ها به یک خبرنگار خوش‌نام نیاز داشتند تا بتوانند از اسمش سواستفاده کنند اما اشتباه کرده بودند. آن‌ها من را اشتباه گرفته بودند. من آدمی نبودم که به هر دروغی تن دهم‌ و همه چیز آن‌قدر تمیز بود که جای شک داشت.
ناخودآگاه به شب قبل برگشتم. من مسئول اصلی پیگیری این خبر شده بودم. همه‌چیز عجیب سریع پیش رفته بود. آن دختر را تا آن شب ندیده بودم؛ تنها یک اسم روی لیست مهمان‌ها بود. اما حالا، حالا که عکس‌ها را دوباره نگاه می‌کردم، همه‌چیز غیرعادی‌تر به نظر می‌رسید، حضور آن دختر، زاویه‌ی ورودش، لحظه‌ای که مرد درست مقابل دوربینِ من ایستاده بود، کلمه‌هایی که بعداً سر صحنه بین بقیه رد و بدل شده بود. چیزی در نگاه آن دختر بود؛ چیزی که آن لحظه نفهمیده بودم و حالا روشن می‌دیدم: او مهمان نبود، او یک تله بود.
دختر را از طرف مجله فرستاده بودند. تمام آن اتفاقات؛ چشمان خیس، افتادن ناگهانی، فریاد جمعیت همگی از قبل تمرین شده بود. و من؟ من فقط یک خبرنگار بودم با یک شاتر و چند کلمه که می‌توانست کسی را بسازد یا ویران کند.
نمی‌خواستم به غلط ویرانگر باشم.
نفس عمیقی کشیدم. یکی‌یکی فایل‌ها را باز کردم. عکس‌ها را، بدون لحظه‌ای مکس، دیدم و دکمه‌ی حذف را زدم. دوباره و دوباره. همه‌ی صحنه‌ها، همه‌ی تقلب‌ها، همه‌ی دروغ‌ها را پاک کردم.
پنجره‌ی پیام‌رسان را باز کردم. انگشتانم می‌لرزیدند. برای آن روانپزشک نوشتم:
" من خبرنگاری‌ام که امشب خودم را بدبخت کردم. چون می‌دانم چیزی که می‌خواستند منتشر کنم واقعیت نبود. می‌خواستندبا تله‌ی دختر سرخ‌پوش بدنامتان کنند. اما من آن خبرنگاری نیستم که تن بدهد. من احتمالا به فنا می‌روم اما مراقب تله‌های بعدی باشید
نورا ادیب."
دکمه‌ی ارسال را زدم. می‌دانستم که او پرمشغله است اما ایمیلی که از آدرس مجله برسد را خواهد خواند، این یک هشدار بود برای او و یک هشدار برای نشر که اذیتم نکنند.
همه‌چیز تمام شده بود. به صندلی تکیه دادم و به ایمیلی که چند لحظه بعد از روانپزشک آمد نگاه کردم، دکمه را زدم و ایمیل را باز کردم:
" آفرین دختر خوب.
آریش"
تمام شده؟ فکری آمد، فکر این‌که شاید تازه شروع شده باشد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان آینه ی سیاه
  • معصومه

    در پارت 580

    به امید رمان بعدی که توش الا و اریش و نبینم برید خونه هاتون دیگه دور و بر این رمانا نپلکبد که اخر سر باید با کلی التماس و خواهش و نذر و نیاز از نویسنده تا اخر داستان زنده باشید و زنده برگردید خونه هاتون برید برای خودتون زندگی بسازید چیه تو این معماها چرخ میزنید😭

    ۵ ساعت پیش
  • معصومه

    در پارت 570

    بهت اعتماد میکنم ساناز امیدوارم پایانش خوب باشه که مطمئنم هست قلم تو غیر قابل پیش بینی اما فوقولعادس

    ۵ ساعت پیش
  • زن آرین

    در پارت 513

    بچه ها همتون گفتین نورا جای آریل رو برای الان پر کرده ولی فقط منم که حس میکنم نورا برای آرین شبیه لیلی عه؟

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    در پارت 510

    چقدر خوب گفتی دقیقاا

    ۶ ساعت پیش
  • معصومه

    در پارت 470

    داری کم کم شبیه خواهرت میشی الا

    دیروز
  • معصومه

    در پارت 460

    کی میفهمی که زنت بارداره بابا بفهم مارو خلاص کن دیگه

    دیروز
  • معصومه

    در پارت 440

    باورم نمیشه تو خارق العاده ای ساناز

    دیروز
  • معصومه

    در پارت 400

    اذرخش ما که میدونیم تو عاشق نیستی الکی عدای عاشقارو تو اون لحظه ترسناک در نیار وقتی میخوای نورا بره.. همه چیز زبر سر تو و مادرته

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 390

    من ازون طرف دلم پیش الا هستش احساس میکنم با تنها گذاشتنش اتفاق خوبی نمیوفته

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 370

    این الا و اریش هم همیشه خدا باید با این نفربن و راز و عمارت و جنون سرو کار داشته باشن بابا یکم زندگی کنید باز من باید استرس شماهارو بکشم اونم تازه یه بچه رو هم اضافه کردید الان داستان نورا چی میشه اون بدیخت چه بلایی سرش میاد چرا انقدر داستان پیچیده شده لعنتی

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 340

    مگه اریش قرص خواب نخورده بود ؟! پس چرا بیدارهه اصلا از کجا اونجارو پیدا کرد و تونست الا و نورا رو پیدا کنه و چرا درست در لحظه ای که اذزخش چشش به الا و نورا خورد چه خبره جدی

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 310

    الاهی بمیرم براش ایکاش میتونست با اریش صحبت کنه اون مثل پدرش نیست حتی اگر فردا روزی اله هم مثل مادرش بمیره مطمئنم همچین بلایی سر بچش نمیاره

    ۲ روز پیش
  • ،،،،،ه

    در پارت 290

    یه حسی میگه اتش یجورایی ازش خواستگاری کرده

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 230

    احساس میکنم همه افراد تو عمارت یه چیزی از این عمارت میدونن حتی الا و حس میکنم اریش هم نمیتونه بیگناه باشه شایدم دارم اشتباه میکنم

    ۲ روز پیش
  • ملیس

    در پارت 660

    خدا نابودت کنه تیرداد

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 190

    شاید اگه لالایی پاندورا نمی خوندم فکر میکردم ادم بده داستان اتشه اما بنظرم خود اذرخشه که داره یکارایی انجام میده

    ۷ روز پیش
کپی شد!
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟