آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت هفتاد و چهارم :
— نه... نه... نمیر... لطفاً نمیر...
مرا به سمت بیرون میبرد. فریاد میزد. اما من دیگر نمیشنیدم. داشتم در تونلی از درد و تاریکی فرو میرفتم.
— حق نداری بمیری! میفهمی؟! تو مال منی! اگه بمیری، پسرت پیش من میمونه! قسم میخورم کاری میکنم هر روز آرزوی مرگ کنه! پس حق نداری بمیری!
کلماتش، آخرین طنابی بود که مرا به دنیای زندهها وصل میکرد. تهدیدش، تنها چیزی بود که به من دلیلی برای جنگ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه زهرا
1بامداد🥲❤️ 🩹
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
1دلمم تنگیدهه واسهه نورا و اذرخش🥹🍓
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
1ساناز عزیزم خسته نباشی،پارتای خیلی محشری بودن،به شخصه لذت بردم از تک به تک جملات و افکار ماحی.
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
1خوشحالمم که آینه ی سیاه رو داریم دوباره🥺✨
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
1چقدر من قلم ساناز رو دوست دارم....ادم رو به عمق داستان میبره...
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
1قشنگی توصیفات و قلم انتها نداره...ادم شگفت زده میشه از این همه وسعت قلم و توانایی توصیف..
۹ ماه پیشموفرفری
1درسته پارت تکراریه ولی نوشته ها و توصیف هاش فرق میکنه عالی بود ساناز خوشحالم ک برگشتی
۹ ماه پیشAnita
1پارت خرابه تکراریه
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Medusa
1اون ماهی دیگه برنمیگرده فقط خشم موند و نفرت و جنون...ماحی:)