لیست کلیه پارتهای رمان تقدیر ترانه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 51
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 1
باران می بارد و منتظر نمی ماند پنجره را به رویش باز کنیم، نرم و مهربان از هر شکاف کوچکی سر می کشد و خود را به فضای دلگیر اتاق می رساند. صدای ریزش دل انگیزش بر روی کانال کولر بی طاقتم می کند. پنجره را باز می کنم، نفسی عمیق می کشم و غرق لذت می شوم. رهگذران با سرعت در حرکتند. از چه می گریزند؟ از این...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 2
وقتی به سالن رسیدم، وسایل را روی کاناپه قرار دادم و برای صرف صبحانه به آشپزخانه رفتم. - سلام، صبح قشنگتون بخیر. حاضر شدید یا فقط می خواستید من بیچاره رو خواب زده کنید اول صبحی؟ هر دو جواب سلامم را با لبخند دادند و پدر گفت: -من که یه دیقه ای حاضر میشم. وقتی می بینم اگه یه ساعتم به خودم برسم، پیش...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 3
به سمت مادر برگشتم و گفتم: مامان جان، الان به نظر شما من چند سالمه؟ یه جوری میگی فکر کردم زده به سرت رفتی زیر برف که حالا هر کی بشنوه فکر می کنه دخترت یه عیب و ایرادی داره یا یه تخته اش کمه. این کارا رو کنی باید منو ترشی بندازی ها. هر اسمی که روم بزاری مردم همونجور صدام می کنن. - باشه دخترم حالا ...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 4
از کتابخانه خارج شدم و به سمت پدر رفتم و کنارش نشستم. او در حالیکه از آخرین شوخی عمو مرتضی، غرق شادی بود، دستش را دور شانه ام انداخت و گفت: چی شده بابا، حوصله ات سر رفته؟ مگه میترا نیومد؟ -چرا، اومده. ولی کار داره. -خوب می موندی کمکش می کردی عزیزم. -کمک لازم نداشت. -نه، داداش. این دختر از یه چیزی...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 5
وقتی سربلند کردم، بچه ها رفته بودند که از قسمت سلف سرویس سالادها و دسرهای محبوبشان را انتخاب کنند. مهران و فرزاد اما نشسته بودند و با چهره ای نگران، از زیر چشم به ما نگاه می کردند. سعی کردم بر خودم مسلط شوم. بلند شدم تا با میترا به سمت دستشویی بروم که فرزاد گفت: صبر کن، ترانه. بیا باهات کار دارم....
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 6
سالن خلوت تر شده بود. البته فقط از نظر تعداد افراد ولی صدای کیوان و خنده های اطرافیان فضا را پر کرده بود. سلام کردیم و به آنها پیوستیم. سرم به شدت درد می کرد. کیوان با مهران دست داد و گفت: کجا بودی مهران، مثلاً قرار بود اینجا بمونی مرد حسابی؟ -تو که خودتم خونه نبودی. با خنده دست او را رها کرد و گ...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 7
-این یه نقشه ای داشت ترانه. به جان خودم راست میگم. چطور یهویی گذاشت رفت؟ -هر نقشه ای داره به من ربطی نداره. در رو قفل کن که نتونه شب بیاد و باز اعصاب ما رو به هم بریزه. فردا صبح با صدای ضرباتی که به در می خورد از خواب بیدار شدیم. گرمای مطبوع اتاق، از یکسو و سردرد آزاردهنده از سوی دیگر مرا برای بر...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 8
در همین زمان میترا با یک ظرف شیرینی وارد شد، ظرف را روی میز گذاشت و کنار من نشست. -گوشیمو چه کار کردی؟ بده ببینم عکسامون چطور شدن؟ -گوشی؟ کجا گذاشتمش؟ بزار ببینم. -اینجاست میترا خانم. داده بودید که ازتون عکس بگیرم. گوشی را آورد و به ما داد. -ممنونم. اصلاً یادم رفته بود. باز کن ببینم ترانه. یه آ...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 9
از حرف هایش خندیدم. خنده ای عصبی و بلند. -چرا می خندی ترانه؟ داری منو مسخره می کنی؟ من دارم از دلم برات میگم، از احساسم. ترانه ... -کیوان که اونقدر باشخصیت و متین پا پیش گذاشت و مطمئناً بیشتر از تو منو دوست داشت که زودتر به فکرم افتاد، جوابش منفی بود. در مورد سامان هم هنوز حضوراً خواستگاری انجام ...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 10
من به سرعت به سمت ماشین عمو رفتم که صدایش را شنیدم: دایی محمود، حواستون باشه، کلاهمون تو هم میره ها. مسافر منو سوار نکنی یه وقت. -برو بچه، من خودم ظرفیتم تکمیله. این ماشین فقط پیشکسوت ها رو سوار می کنه. بقیه تو ماشین جلویی بشینن. عمه خانم با زرنگی خودش را در ماشین عمو جا داد و ماشین حرکت کرد. بر...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 11
بلند شدم و به حمام رفتم. دوش گرفتم و یک سویشرت و شلوار گرم پوشیدم. موهایم را روی سرم جمع کردم. کلاه سویشرت را روی سر گذاشتم و آرام قفل در را باز کردم. حدوداً نیمه شب بود و همه خواب بودند. به بیرون اتاق نگاهی انداختم. کسی نبود. کت فرزاد روی نرده قرار داشت و گوشی موبایلش روی زمین بود. پس باید همین ...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 12
-مشکلی نیست آدمش پیدا میشه مامان جون. بعد با صدای بلند گفتم: نرگس خانم، اشرف خانم، میترا، آقا مهران و خانم ها و آقایون محترمی که اینجا تشریف دارید، من ترانه 19 ساله دانشجوی رشته حسابداری، بی هنر، بی ادب، غرغرو، گوشه گیر و از جمع فراری، نیازمند یک عدد همسر هستم. مهم نیست کی باشه، فقط فرزاد نباشه. ...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 13
ناگهان پس از یک پیچ، ترافیک شد. -حتماً تصادف شده، وگرنه اینجا هیچ وقت ترافیک نداره. ماشین کم کم جلو می رفت. حدود ده دقیقه گذشت تا به محلی رسیدیم که چندین ماشین توقف کرده بودند. ماشین مهران هم آنجا بود. فرزاد با نگرانی گفت: -تو ماشین بمون برم ببینم چه خبره، زود میام. پیاده نشی ها. از ماشین پیا...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 14
-چون تهران بودن، ازشون خواستم قبول زحمت کنن و ترتیب انتقال اموال به تو و دریافت کلیه حقوق قانونی اونها رو از محل کارشون بدن. اما تو به هیچ کدوم از اونها احتیاجی نداری و فقط به عنوان یه پس انداز می تونی روشون حساب کنی. بالاخره امروز و فردا همه مجبورن برگردن به خونه های خودشون. ما صلاح نمی دونیم که...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 15
اشک آمد، گرم و جوشان. فریادهایم در سیاهی شب در آن گورستان تاریک، خلوت خفتگان را بر هم زد. نگهبان آمد و گفت: نمی تونید بمونید خانم. باید تشریف ببرید. خدا رحمتشون کنه. می تونید فردا برگردید. توجهی به او نکردم. همچنان با فریاد و اشک، با آنها گفتگو می کردم. -بابا ببین این آقا می خواد منو از خونه شم...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 16
یک هفته تا عید مانده بود که به اصرار میترا برای خرید بیرون رفتیم. فرزاد پایین پله ها به ما پیوست و گفت: بریم خانما؟ -تو کجا؟ -منم باهاتون میام دیگه. -من اینطوری راحت نیستم. شما با هم برید. میترا گفت: یعنی چی؟ مگه قرار نشد بیای با هم بریم؟ می خوام تو انتخاب لباس کمکم کنی. -ولی نگفته بودی قراره با...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 17
تقریباً به سر خیابان رسیده بودم که با پرادوی مشکی رنگش مقابلم توقف کرد. -بیا بالا. سوار شدم و گفتم: نمی خواستم توجه مردم رو جلب کنم. اگرنه اصلاً سوار نمی شدم. حالا هم منو تا مترو برسون. ممنون. -نیومدی بیرون که بری مترو. بهم بگو کجا میری تا برسونمت. -فرزاد دیگه داری عصبیم می کنی. اگه می خواستم با ...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 18
جلوی بیمارستان یک تاکسی گرفتم و به سمت منزل رفتم. زنگ زدم. صدای فریاد و همهمه را در آیفون شنیدم. وقتی وارد خانه شدم، اولین کسی که خودش را به من رساند میترا بود که با چشم های گریان مرا در آغوش کشید. به سرعت همه اطرافم را گرفتند و سیل پرسش ها شروع شد. دایی بهروز و سامان و زندایی هم بودند. -کجا بود...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 19
حیاط بزرگ و باصفای خانه دایی بهروز، همیشه مرا به وجد می آورد. چند درخت میوه و چندین بوته گل سرخ و یاس و پیچک اطراف حیاط وسیع را زینت بخشیده بودند. ردیف گلدان های شمعدانی هم در کنار ایوان چشم ها را به خود خیره می ساخت. از پله ها پایین رفتم و مسیر سنگفرش را در پیش گرفتم. در خلوت و آرامش باغ، زمان و...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 20
یک ساعت بعد مریم را مقابل منزل مادرش پیاده کردیم و به خانه برگشتیم. احساس سبکی می کردم. به اتاقم رفتم، لباس هایم را عوض کردم و روی لبه تختم نشستم. چند دقیقه بعد ضرباتی به در خورد و فرزاد وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. -علیک سلام، نباید منتظر بمونی که بگم بفرمایید. تو اتاق یه خانم اینطوری وارد ...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش