لیست کلیه پارتهای رمان تقدیر ترانه : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 41
وقتی به سمت باغ و آتلیه حرکت کردیم، فرزاد گفت: -میشه یه کم این طرف رو نگاه کنی؟ به سمت او برگشتم که مدام در حین رانندگی به من خیره می شد. -حواست باشه، به کشتن ندیمون. دکتر جان. -آخه دکتر فدای این عروس خانم بشه، من از جون خودمم بیشتر ازت مراقبت می کنم. خیالت راحت باشه. تو گنج منی ترانه. خیلی خشگل...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 42
وارد شدم و خود را در آپارتمانی بسیار زیبا و بزرگ دیدم. لوازمی که برای جهیزیه تهیه کرده بودم، به زحمت می توانست اتاق ها را تکمیل کند. آپارتمان ما سه خوابه بود. یکی از اتاق های خواب را تبدیل به کتابخانه و اتاق کار کرده بودند. یکی از اتاق ها با سرویس خواب خودم مبله شده بود و اتاق دیگر هم برای میهمان...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 43
بعد با عمه تماس گرفتم و گفتم که با اتوبوس به سمت تهران حرکت کرده ام. حدود ساعت ده صبح بود که تلفن همراهم به صدا درآمد. شارژ گوشی رو به اتمام بود. چون از ابتدای مسیر خودم را با موسیقی سرگرم کرده بودم. -سلام فرزاد جان، خوبی؟ -تو کجایی ترانه؟ -تو چرا اینقدر عصبی هستی؟ -این چه غلطیه که کردی؟ مگه با ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 44
با ورود من همه از جا بلند شدند و عمو و زن عمو مرا در آغوش گرفتند و بوسیدند. -عمو واقعاً دلم می خواد بدونم علت این عجله چی بود؟ چرا باید با استرس و سر هم کردن این دروغا منو می آوردید تهران؟ -عجله نکن دخترم. برات توضیح میدم. راستش عمه و عمو خیلی دلشون برات تنگ شده بود. ولی گویا اصرارشون برای اومدن...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 45
توان برخاستن از جایم را نداشتم. از درد به خود می پیچیدم و هر لحظه بیشتر احساس ضعف می کردم. کم کم مناظر در نظرم تار شد و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم هنوز روی زمین بودم. توانم را جمع کردم و خودم را تا نزدیک تلفن رساندم و شماره اورژانس را گرفتم. قبل از اینکه بتوانم وضعیتم را به طور کامل توضیح دهم، د...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 46
شب با آژانس تماس گرفتم و گفتم یک ماشین ساعت 8 صبح جلوی آپارتمان باشد ولی زنگ نزند. چون فرزاد گفته بود که کشیک دارد. صبح روز بعد فرزاد ساعت 8 از منزل خارج شد، من هم آماده بودم که مثلاً به کتابخانه بروم. باز هم نصیحت کرد و هشدار داد. به او اطمینان دادم که مراقب رفتارم هستم. چند دقیقه بعد از آپارتما...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 47
. به اصرار توانستم غذایم را از خاله صنوبر جدا کنم و زندگی مستقلی داشته باشم. یک سیم کارت به نام مریم خریدم، چون مدارک شناسایی همراهم نبود. سیم کارت قبلی را در گوشی گذاشتم و از صدها پیام تهدید آمیز و بعدها پر التماس متعجب شدم. فقط یک پیام به دایی بهروز دادم و گفتم: سلام دایی، بعد از مدتها حالم خوب...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 48
مهریه را بخشیدم، حالا آزاد بودم. مریم می خواست برای دیدار پدر و مادرش برود. دل من هم هوای پدر و مادرم را کرده بود. به همراه مریم و پسر کوچکش صدرا راهی تهران شدیم. به تهران که رسیدیم، با یک تاکسی به محل قدیمی رفتیم. جلوی منزل پدری مریم توقف کردیم و او زنگ را زد. -مریم جان، با اجازت من میرم سر خاک ...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 49
مریم گوشی را برداشت و شماره گرفت، به او اشاره کردم و گفتم: مریم خواهش می کنم بگو یکی باید باشه که بتونه ساعت 10 خودش رو به جایی که میگم برسونه و با من به ملاقات افخم بیاد. میرم دوش بگیرم. وقتی از حمام بیرون آمدم، از مریم و صدرا خبری نبود. موهایم را سشوار کردم و آماده شدم. صدای مریم را از آشپزخانه...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 50
ساعت 11 بود و هنوز خبری از پایان جلسه آقای افخم و همینطور وکیل جدید نبود. کلافه شده بودم. کیفم را برداشتم و به سمت میز خانم صابری رفتم. -ببخشید خانم چقدر دیگه باید منتظر بمونیم که جلسه آقایون تموم بشه؟ -خانم نیم ساعتی میشه که جلسه تموم شده و آقای افخم به اتاقشون برگشتن. البته ممکنه تا حالا رفته ...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 51
چیزی نگذشته بود که با صدای بوق ماشین متوجهش شدم. یک سورنتوی مشکی کنارم توقف نموده بود. سوار شدم و حرکت کردیم. -جسارتاً مسیر کدوم طرفه؟ -نزدیک ترین ایستگاه مترو لطفاً. -منزل رو عرض کردم. -یوسف آباد. میرم خونه عمو شاهرخ. -اوه بله. فکر می کنم بدونم کجاست. -ولی من نمی خوام مزاحم شما بشم. -تعارف نکنید...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 52
با راهنمایی من، عمو و کیوان با چهره های سرخ از عصبانیت پیش افتادند و به دنبال آنها زن عمو و ساناز وارد اتاق شدند. -دختر تو با خودت چی فکر می کنی؟ تو کس و کار نداری که یک سال و نیمه گم و گور شدی؟ حالا هم اومدی تو خونه غریبه ها واسه خودت صاحب خونه شدی تعارف می کنی بفرمایید اتاق خودم. چی کار می کنی...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 53
سامان با عصبانیت گفت: - بله دیدیم انصافاً خوب هم تلاش می کردید. عمو مرتضی اگر به جای ترانه میترا خانم بودن هم به همین میزان تلاش بسنده می فرمودید؟ -به تو چه ربطی داره؟ یه کلمه دیگه حرف بزنی نمیگم فامیلیم یا مهمونی، میندازمت بیرون مهندس. -نیازی به این کارا نیست. یه کنترل بفرمایید اگر میشه حرکتش دا...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 54
برگشتم و به چهره متعجب آنها نگاه کردم و گفتم: نترسید خل نشدم، گفتم یه لحظه بریم به گذشته. -ترانه چرا با من این کارو می کنی؟ -چه کاری؟ - چرا وسایلت رو بردی؟ چرا چیزهایی که من برات گرفتم رو نبردی؟ -اینها که نمی تونه سؤال باشه. دکتری ناسلامتی. خیلی واضحه. ما جدا شدیم. و من اومدم خونه خودم. اگر حالا ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 55
فردای آن روز به دیدن مریم رفتم. مشغول جمع و جور کردن وسایل و در تب و تاب خرید سوغات و هدیه برای خاله صنوبر و کتایون و بقیه بود. -به به، چه خبره دختر، چرا اینقدر اینجا رو به هم ریختی؟ -سلامت کو؟ -سلام. خوبی؟ چه کار داری می کنی مریم؟ -سلام عزیزم، حامد گفت آخر هفته میاد دنبالمون و تا روز دوشنبه ای...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 56
سر شام بی اشتها بود و با غذا بازی می کرد. ولی باغچه با پشتکار و توان ذاتی دایی در ساماندهی به فضای سبز و هدایت و مشارکت مهندس عصبانی و ترش رو بسیار مرتب و با نشاط شده بود. -پسرم چرا نمی خوری؟ نکنه باز با دوستات چیزی خوردی؟ -نه، اشتها ندارم. -دیدی خانم کیف نمی کنی باغچه رو می بینی. ترانه جان دایی...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 57
با صدای عمو از خواب بیدار شدم: پاشو عمو جان خسته شدی از بس خوابیدی. بین خوابت یه کمم دور و ور و نگاه می کردی. اصلاً می دیدی شوفرتون مقبوله یا نه؟ دو تا پسته می شکستی واسه عموت. یه لیوان چای می دادی دستمون. -محمود جان چرا اذیتش می کنی؟ از در خونه محبوبه خانم تا اینجا که بنده پیوسته دستام کار می کر...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 58
اشک به پهنای صورت می بارید و دست هایم جلودارشان نبود. -مثل من. منم رفتم که آروم شم. ولی نشدم. جدا شدم که آروم شم ولی نشدم. به خدا اگر دست از سرم برندارید، دیگه اسم هیچ کدومتون رو نمیارم. بزارید به زندگی کوفتی خودم برسم. -ترانه ترانه چی شد؟ این دختر حالش خوب نیست چه کارش دارید آخه. به سمت سرویس...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 59
منتظر نشدم تا سرایدار در را باز کند. به سرعت به سمت ساختمان دویدم. او هم به دنبالم آمد و فریاد زد: بهرام، ماشینو بیار تو. -چشم آقا. -به به خانم. چرا تشریف بردید. از دوست عزیزتون خوب پذیرایی کردیم. به غلط کردن افتاده بود و مدام می گفت من تاکسی ام. -تاکسی بود چون. برید تو گوشیم ببینید. -دیدیم جانم ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 60
سامان و فرزاد هم آمدند که وسایل را ببرند. همه چیز را روی میز آشپزخانه گذاشتم و با ظرف کوچک آش به حیاط رفتم. -کجا میری دخترم؟ بیا پیش دایی بشین. -این خودش می دونه چه کار کرده داره فرار می کنه. -مگه نگفتم سر به سرش نذار سامان؟ -ببخشید تکرار نمیشه. توجهم به تاب سفیدی که زیر درخت بید گذاشته شده بود ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
