پارت هجده :

جلوی بیمارستان یک تاکسی گرفتم و به سمت منزل رفتم. زنگ زدم. صدای فریاد و همهمه را در آیفون شنیدم. وقتی وارد خانه شدم، اولین کسی که خودش را به من رساند میترا بود که با چشم های گریان مرا در آغوش کشید. به سرعت همه اطرافم را گرفتند و سیل پرسش ها شروع شد. دایی بهروز و سامان و زندایی هم بودند.
-کجا بودی عمه، من که نصف عمر شدم؟
-چرا رنگ و روت اینطوریه دایی، تصادفی چیزی کردی؟
-ترانه می خوای بØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت فرزاد در رمان تقدیر ترانه فرزاد
تصویر شخصیت کیوان در رمان تقدیر ترانه کیوان
تصویر شخصیت مهران در رمان تقدیر ترانه مهران
تصویر شخصیت پارسا در رمان تقدیر ترانه پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان تقدیر ترانه سامان
تصویر شخصیت ترانه در رمان تقدیر ترانه ترانه
تصویر شخصیت میترا در رمان تقدیر ترانه میترا
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستایش

    0

    فقط سوالات فرزاد😂 عین بچه ها بهانه گیری می کنه. ولی چقدر رو جزییات زندگی ترانه تسلط داره که میگه اون کلاسور رو مگه چهارشنبه ها نمی بری😍

    ۵ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    الهی 😍

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️