تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت هجده :
جلوی بیمارستان یک تاکسی گرفتم و به سمت منزل رفتم. زنگ زدم. صدای فریاد و همهمه را در آیفون شنیدم. وقتی وارد خانه شدم، اولین کسی که خودش را به من رساند میترا بود که با چشم های گریان مرا در آغوش کشید. به سرعت همه اطرافم را گرفتند و سیل پرسش ها شروع شد. دایی بهروز و سامان و زندایی هم بودند.
-کجا بودی عمه، من که نصف عمر شدم؟
-چرا رنگ و روت اینطوریه دایی، تصادفی چیزی کردی؟
-ترانه می خوای ب

لطفا صبر کنید...

ستایش
0فقط سوالات فرزاد😂 عین بچه ها بهانه گیری می کنه. ولی چقدر رو جزییات زندگی ترانه تسلط داره که میگه اون کلاسور رو مگه چهارشنبه ها نمی بری😍