تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت پانزده :
اشک آمد، گرم و جوشان. فریادهایم در سیاهی شب در آن گورستان تاریک، خلوت خفتگان را بر هم زد.
نگهبان آمد و گفت: نمی تونید بمونید خانم. باید تشریف ببرید. خدا رحمتشون کنه. می تونید فردا برگردید.
توجهی به او نکردم. همچنان با فریاد و اشک، با آنها گفتگو می کردم.
-بابا ببین این آقا می خواد منو از خونه شما بیرون کنه.
نگهبان نگاهی به شماره ردیف و نامها انداخت و رفت. ساعت ها بود که فریاد می ز
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
باید جلو بریم تا ذاتشون معلوم شه 😉
۳ ماه پیشفرزاد
0چه خوبه یه دکتر تو خونه باشه😅
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
دکتر داریم تا دکتر آقا فرزاد خودش هم درده و درمان نیز هم 😂😂😂
۳ ماه پیشزهرا
0چقد رفتار ترانه چ قبل چ الان غیر قابل تحمل من نمیدونم با این اخلاق گند چطور خاستگارم داره والا😤
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
من آدم اینجوری سراغ دارم 😂😂😂
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ستاره
0شخصیت فرزاد رو دوست دارم ولی واسه زندگی خوب نیست. مهران رو هنوز خیلی نمی شناسم. سامان هم همینطور باید پیش بریم ببینیم چی میشه ولی پارسا خیلی خوبه ❤️❤️