لیست کلیه پارتهای رمان تقدیر ترانه : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 21
میترا با دیدن گوشی جیغ بلندی کشید و گفت: اوه خدای من، این که خیلی قشنگه. فکر می کنم خیلیم گرون باشه نه؟ -آره عزیزم. فکر می کنم. -یعنی چی فکر می کنم؟ چند گرفتیش؟ -نمی دونم هدیه است. ناگهان فرزاد که تا این لحظه ساکت بود به سمتم آمد و با نگاهی خیره و عصبی گفت: خیر باشه، از طرف کی هست حالا؟ -از طرف ...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 22
عمه و عمو مرتضی با هم در یک خودرو بودند. من و میترا هم در خودروی فرزاد بودیم. دایی بهروز و خانواده اش هم با خودروی سامان آمده بودند. در طول مسیر، سعی می کردم با تظاهر به خواب، از هم صحبتی با فرزاد اجتناب کنم. او هم که گویا متوجه شده بود، کمتر صحبت می کرد و بیشتر در فکر بود. حدود دو ساعت بعد در قه...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 23
-فشارت که خیلی پایینه. مامان ترانه از صبح تا حالاچیزی خورده؟ -صبحانه که فقط یه دونه بیسکویت خورد با یه فنجون چای. تو ماشینم که خبر ندارم با شما بوده. -نه تو ماشینم هیچی نخورد. همش تقصیر این میتراست. عرضه نداره دو لقمه به زور به این دختر بخورونه. -وا به من چه ربطی داره. ترانه همیشه کم غذاست. بعدم...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 24
سکوت برای چند لحظه حاکم شد و مادر مهران گفت: اگه فضولی نباشه، خوب تنها نره، یکی از بچه ها رو باهاش بفرستین. -اکی؟ میترا که دانشگاه میره، سامان هم که میره سرکار. اینم قراره بیفته گردن من دیگه. -نه پسرم نمیشه که تو بری. خودم باهاش میرم. -محبوبه خانم به نظر منم بهتره که یکی از پسرا باهاش بره که اگه...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 25
در همین زمان گوشی فرزاد به صدا درآمد. فرزاد گوشی را از جیبش بیرون آورد و با نگاهی به صفحه آن، تماس را رد کرد. سامان بلند شد و برای همه چای ریخت. مجدداً گوشی فرزاد زنگ خورد و باز تماس توسط فرزاد رد شد. با زنگ سوم، فرزاد گوشی را بی صدا کرد. مهران گفت: -آقا فرزاد، حتماً کار مهمیه که اینقدر زنگ میزنن...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 26
وست و شلوار طوسی با شومیز سفید ساده و روسری حریر مشکی کوچک با طرح بابونه های سفید و صندل های کنفی مشکی، انتخاب عمه بود که چند دقیقه بعد بر تن من نشست. وقتی پوشیده در لباس های پیشنهادی عمه، مقابلش ایستادم، نگاهی تحسین آمیز به من انداخت و گفت: -هزار ماشالله عمه، چقدر ناز شدی. چند ماهه که همش تو لبا...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 27
-آه مامان، بابا چقدر دلم براتون تنگ شده. چه کار کنم بدون شما؟ اصلاً اینجا چه کار می کنم؟ ببخشید منو. داشتم سعی می کردم فراموشتون کنم. روی تخته سنگی در انتهای مسیر سنگفرش نشستم و با تمام وجود گریستم. باید این بغض خفقان آور را هضم می کردم. از شدت گریه به هق هق افتاده بودم و میترا سعی داشت آرامم کن...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 28
همینکه از جا بلند شدم همه با حالتی دستپاچه سعی در آرام نمودن من و دلجویی داشتند. پایم را روی پله اول گذاشته بودم که کسی دستم را به تندی کشید به طوریکه چیزی نمانده بود به زمین بیفتم. فرزاد در حالیکه دستم را به شدت فشار میداد فریاد زد: این یکی رو زیر سر داره. چرا نمی فهمید؟ این نمی خوام نمی خوام و ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 29
دایی دستم را گرفت و گفت: بشین دخترم، هر کاری رسومی داره. نمیشه که بدون حضور عروس کارها رو سر و سامون داد. یعنی چی که یه روز قبل به من خبر بدید؟ -خودتون چی فکر می کنید؟ دیگه نمی خوام بحث کنم. چون تنها نتیجه ای که از بحث کردن گرفتم جلو افتادن اجلم بود. - ببینم مامان، ترانه داره به من میگه اجل؟ -چی ...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 30
به اتفاق پس از بازدید از چند طلافروشی، وارد یک مغازه شدیم. طلافروش چند نمونه انگشتر پر نگین را به عنوان انگشتر نامزدی جلوی ما گذاشت. بدون اینکه نگاهی به آنها بیندازم، گفتم: -لطفاً یه کار ساده و ظریف. -ولی اینا خیلی خوبن ترانه. آقا اینو برمیداریم. -اما این خیلی پرکاره، من دوست ندارم. -ولی من می خ...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 31
بلند شدم تا به اتاقم بروم که باز جلویم را گرفت و گفت: جواب ندادی ترانه؟ -حالا که اینقدر اصرار داری بدون اگه یه آقایی مثل سامان از من خواستگاری کرده بود، البته قبل از تو، حتماً قبول می کردم. با عصبانیت سرش را پایین انداخت و گفت: درست جواب بده، مثل سامان یا خود سامان؟ -خود سامان، تمومه؟ حالا که متأ...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 32
کمی که از آنها فاصله گرفتیم، فرزاد لبخندی زد و گفت: وقتی جوابی که به سامان دادی رو دیدم و حالا هم بحثت با مهران رو، خیالم راحت شد که فقط من نیستم که باهاش بداخلاقی می کنی. تو اصلاً از مردا خوشت نمیاد. وای من واقعاً دوست دارم ترانه، اصلاً هم ناراحت نمیشم که جوابشون رو بدی، کاملاً راحت باش. اینطوری...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 33
باز چشم هایم را روی هم گذاشتم و با صدای خداحافظی اطرافیان متوجه شدم سفر به پایان رسیده و زمان جدایی است. از ماشین پیاده شدم و مجدداً از مهمان نوازی خانواده مهران تشکر کردم و با خانواده دایی و مهران خداحافظی کردم. چیزی نگذشت که به همراه خانواده عمو در حیاط منزل عمه محبوبه بودیم. با بی حالی از ماشی...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 34
وقتی غذا سرو شد، فرزاد پرسنل رستوران را مرخص کرد و گفت: دوستان، اگه ممکنه چند لحظه به من توجه کنید. همه به سمت فرزاد برگشتند. -می خواستم بگم ترانه حق داشت عقدنامه رو به دایی بده، همه شما فامیل شوهر بازی درآوردید و اصلاً یکیتون نگفت پس هدیه داماد چی شد؟ -بیچاره خبر نداری، همین که قبول کردی با این ...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 35
آقای ناصری هم با من تماس گرفت و گفت وسایل در مقصد است، اما گویا مشکلی در آدرس هست. شماره راننده را به من دادند که تماس بگیرم. راننده می گفت: خانم ما آدرس رو درست اومدیم. اما تو پلاک 10، واحد 8 نه فرزاد داریم نه آقا اشکان. فقط خانم گلستان اینجا هستن؟ -اسم کوچیکشون چیه؟ -خانم ببخشید اسم کوچیکتون چ...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 36
مانتو و شالم را پوشیدم و کیفم را برداشتم و بی صدا از پله ها پایین رفتم. وقتی کفش هایم را می پوشیدم، میترا متوجه شد. اما قبل از اینکه با صدای فریادهایش دیگران را متوجه من کند، دوان دوان از خانه بیرون رفتم و در خیابان خودم را سد راه یک تاکسی کردم. وقتی تاکسی حرکت کرد به پشت سر نگاه کردم و فرزاد را ...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 37
بالاخره دایی و سامان، با نارضایتی منزل عمه را ترک کردند و من به اتاقم برگشتم. هوا تاریک شده بود و من در تاریکی نشسته بودم و حتی حوصله روشن کردن چراغ اتاق را نداشتم. ساعت ها بود که روی صندلی راحتی اتاقم چمباتمه زده، سر را روی زانو گذاشته بودم و در سیاهی انبوه و بی انتهای ذهنم گم شده بودم. با روشن ...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 38
پنجم اردیبهشت روز تولد پدرم بود. کیک کوچکی خریدم و با یک دسته گل به بهشت زهرا رفتم. حدود سه هفته بود که برای دیدن آنها نیامده بودم. نمی خواستم بهانه ای به دست فرزاد بدهم. با دیدن سنگ های سیاه و صیقلی، دلم گرفت. سال گذشته در این روز همه دور هم جمع شده بودیم. عمه و عمو مرتضی و میترا به همراه خانواد...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 39
فرزاد سر به زیر داشت و سکوت کرده بود. دستم را روی دستش گذاشتم. سرش را بلند کرد و در چشمانم خیره شد. رنگش به وضوح پریده بود. زنگ تلفن همراهش او را دستپاچه کرد. به سرعت از جایش بلند شد و به گوشه حیاط رفت. دلم گواهی بد می داد. حسی موذی در درونم تلاش می کرد حال نامساعد فرزاد را به مهشید نسبت دهد. خود...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 40
ناهار را با فرزاد در رستورانی خلوت و زیبا خوردیم و بعد برای خرید روانه مجتمعی تجاری شدیم. هوا تاریک شده بود که با بسته های متعددی که تقریباً همه آنها به اصرار و سلیقه فرزاد تهیه شده بود به خانه برگشتیم. به قدری خسته بودم که حتی توان راه رفتن هم نداشتم. همانجا روی پله نشستم و کفش های صندل را از پا...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
