خلاصه رمان تقدیر ترانه
ترانه تنها فرزند خانواده است، در فامیلی پرجمعیت و تا حدی سنتی. روحیه ای حساس داره و به دلیل توجه بیش از حد پدر و مادرش و نگرانی های همیشگی اونها، متأسفانه هیچ وقت تصمیم گیری مستقل رو تجربه نکرده. تصمیمات رأسا توسط خانواده و بدون توجه به خواست و علاقه اون اتخاذ شده و اون همیشه مجبور بوده اجراشون کنه. پدر و مادر ترانه به دیگر اعضای فامیل بیشتر از اون اعتماد دارند و معتقدند ترانه احساساتیه و تجربه لازم برای تصمیم گیری های مهم رو نداره. اما روابط این خانواده به غیر از این مورد، بسیار گرم و صمیمی و مملو از عشق و احترامه. پدر و مادر ترانه بزرگترین تکیه گاه اون هستن ولی متأسفانه ترانه در اثر سانحه ای اونها رو از دست میده و حجم بالای ماتم و دوره سخت سوگواری و بی خبری اون رو گرفتار چالش های بزرگ و قربانی خشونت های جسمی و روحی می کنه. دختر قصه ما اعتماد به نفس لازم رو برای تصمیم گیری و حل بحران ها نداره و طبق تعلیمات پر تکرار پدر و مادر که در اعماق روح و ذهنش حک شده، احترام به بزرگترهای فامیل رو در فرمانبری محض تصور می کنه و شکستن این تابو نیاز به پوسته اندازی دردناکی خواهد داشت. در این مسیر، ترانه شکست، فرار، رنج و بیماری رو تحمل می کنه. رمان تقدیر ترانه در ژانر ازدواج اجباری و با موضوع خشونت علیه زنان نوشته شده و خواننده رو در فراز و نشیب های زندگی دختر داستان همراهی میکنه.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 77
ناباور از رهایی به دست آمده، نفس عمیقی کشیدم و سینی را برداشتم و باز مشغول کار شدم. -خوب ترفندی زدی محبوبه جون. به عقل هیشکی قد نمی داد. -خدا رو شکر نشنیده بود وگرنه هیچ کس نمی تونست قانعش کنه. ولش کنید دیگه شیرین جون، حرفش رو نزنید. معلوم نیست باز شانس بیاریم. -خانم پس این شام کی حاضر میشه؟ مرد...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 76
به سرعت خارج شدم و به همراهانم که منتظر ایستاده بودند پیوستم. در حالیکه سوار ماشین می شدیم میترا پرسید: -این همون پسره است که تو عروسی کیوان یه کتک حسابی از فرزاد خورده بود. درسته؟ -آره خودشه. -چقدر خوش تیپه. خیلی آدم حسابی به نظر میاد. البته نه از نظر پسرای ما. تتو، پرسینگ، آخه این چی فکر کرده ک...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 75
وقتی همه خوابیدند و خانه ساکت شد، و میترا هم بالاخره از تلفن همراهش جدا شد و به خواب رفت، به تراس رفتم و تمام بغضم را گریستم. نزدیک صبح به خواب رفتم. حوالی ظهر بود که از خواب برخاستم. جالب بود که کسی بیدارم نکرده بود. دوش سرد گرفتم تا آثار گریه شب گذشته را از صورتم پاک کنم. اتاق را مرتب کردم. نگا...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 74
صحبت های معمول که بیشتر پیرامون کار بود بین عمو و مهندس و عمو مرتضی در جریان بود. کنار عمو ماندم و از رفتن به جمع خانم ها احتراز نمودم. از زن عمو ناراحت بودم و صحبت کردن با او را در آن شرایط به صلاح نمی دانستم. چون ممکن بود ناراحتیم در رفتارم تأثیر بگذارد و بی احترامی کنم. یکی از خانم ها نزدیک فر...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
درست میگی عزیز دلم👌🏻 فعلا ناز داره ولی متاسفانه روزهای سختی رو در پیش داره😔
۶ روز پیشمعصومه
در پارت 740نویسنده جان شما واقعیت وحقیقت رفتار ادامها رونشون دادی وقتی همه چی جدی میشه آدما روی واقعی شان رو نشون میدن عالی گلم وخسته نباشی
۲ هفته پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیز دل منی که شما مرسی که نظرت رو به اشتراک گذاشتی معصومه عزیزم✨🙏🏻💫
۲ هفته پیشمعصومه
در پارت 740چرا حس میکنم دکتر همش دنبال ترانه ست
۲ هفته پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
به نظرم حست درسته عزیز دلم 🥰
۲ هفته پیشسمانه
در پارت 730چقدر تو مخن این فامیلای به ظاهر محترم
۲ هفته پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
متاسفانه همینطوره عزیزم 😔
۲ هفته پیشبهاره
در پارت 690برای ترانه خیلی ناراحتم باید میزد تو دهن همشون خونه هیچکدوم نمیرفت کسی رو هم راه نمیداد
۳ هفته پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
قشنگترین بهاره دنیا🥰💫 کاملا باهات موافقم👌🏻 متاسفانه خیلی ساده و دل رحمه🫣
۳ هفته پیشزهرا
در پارت 690وای تا آخر رمان ترانه میخواد همینجوری زندگی کنه؟
۴ هفته پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
زهرای عزیزم😍 اول ممنونم که همراهمون هستی 🙏🏻 و دوم اینکه هنوز پایان بندی نشده دارن نظراتی که برام تو پی وی میاد رو بررسی می کنم و ایده می گیرم🎉 خوشحال میشم شما هم نظر بدید💫
۳ هفته پیشسمانه
در پارت 530من به جای ترانه دارم از دست فامیلاش احساس خفگی میکنم چرا انقدر تو مخن خداایاا
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
دقیقا سمانه عزیزم👌🏻 با مهارت فوق العاده ای حق رو به جانب خودشون و فرزاد میدن 💕
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 520وای چقد من سر این داستان حرص میخورم وای چ خانواده مزخرفی
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
زهرای عزیزم💕 متاسفانه همینطوره😔 بعضی دخترا زندگی سختی دارن و به اسم حمایت خفه میشن🖤
۲ ماه پیشسمانه
در پارت 490از، نصف به بعدش تکراری شده
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
هنوز به نصف نرسیدیم نازنینم😊 اما اگه نظری داری که چطور بهتر میشه خوشحال میشم بیای پی وی😍
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 470اخه خداروشکر این بی دست پا طلاق گرفت خیالم راحت شد بخدا
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
آفرین بهت منم خیالم راحت شد 💫👌🏻😊
۲ ماه پیشبهاره
در پارت 470آخیش دختره خنگ بلاخره فهمید این آدم به دردش نمیخوره
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
واقعا 😂😂😂
۲ ماه پیشسمانه
در پارت 460یجور قضیه پیچیده شده که فکر میکنم پدر و مادرشم زنده ان
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
نه نیستن به خدا 😂😂😂
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 460یعنی این بدبخت ب آرامش میرسه اصلا
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
این رمان پایانش خوبه نگران نباش عزیزم😍💕
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 460یعنی ترانه میخواد همینطور بی دست پا زندگی کنه یعنی باید هی بگه چشم چشم یعنی نمیخواد ب زندگیش سر مأمون بده
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
کاملا با شما موافقم بانو 👌🏻تغییر می کنه ❤️🩹
۲ ماه پیشمژگان
در پارت 30نمیشه آدما رو قضاوت کرد
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
موافقم 👌🏻
۳ ماه پیش

elia
در پارت 30یکم رفتارهای ترانه رو اعصابه