خلاصه رمان اجتماعی تقدیر ترانه
ترانه تنها فرزند خانواده است، در فامیلی پرجمعیت و تا حدی سنتی. روحیه ای حساس داره و به دلیل توجه بیش از حد پدر و مادرش و نگرانی های همیشگی اونها، متأسفانه هیچ وقت تصمیم گیری مستقل رو تجربه نکرده. تصمیمات رأسا توسط خانواده و بدون توجه به خواست و علاقه اون اتخاذ شده و اون همیشه مجبور بوده اجراشون کنه. پدر و مادر ترانه به دیگر اعضای فامیل بیشتر از اون اعتماد دارند و معتقدند ترانه احساساتیه و تجربه لازم برای تصمیم گیری های مهم رو نداره. اما روابط این خانواده به غیر از این مورد، بسیار گرم و صمیمی و مملو از عشق و احترامه. پدر و مادر ترانه بزرگترین تکیه گاه اون هستن ولی متأسفانه ترانه در اثر سانحه ای اونها رو از دست میده و حجم بالای ماتم و دوره سخت سوگواری و بی خبری اون رو گرفتار چالش های بزرگ و قربانی خشونت های جسمی و روحی می کنه. دختر قصه ما اعتماد به نفس لازم رو برای تصمیم گیری و حل بحران ها نداره و طبق تعلیمات پر تکرار پدر و مادر که در اعماق روح و ذهنش حک شده، احترام به بزرگترهای فامیل رو در فرمانبری محض تصور می کنه و شکستن این تابو نیاز به پوسته اندازی دردناکی خواهد داشت. در این مسیر، ترانه شکست، فرار، رنج و بیماری رو تحمل می کنه. رمان تقدیر ترانه در ژانر ازدواج اجباری و با موضوع خشونت علیه زنان نوشته شده و خواننده رو در فراز و نشیب های زندگی دختر داستان همراهی میکنه.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 71
زندایی دستی بر شانه ام زد و آهسته گفت: عزیزم، ببخشید نسترن دختر آرومیه. ولی این خاصیت زن های خانواده ماست که همیشه حواسشون به زندگی و شوهر و بچشون هست. اونم شنیده که تو جدا شدی و می دونه که قرار بوده سامان از تو خواستگاری کنه اینه که یه کم رو تو حساس شده دخترم. به دل نگیر. سعی کردم با لبخندی نارا...
بروزرسانی در : ۱۰ ساعت پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 70
چند دقیقه بعد همه دور میز نشسته بودیم و مشغول صرف شام بودیم که زن عمو گفت: ساناز جان، بی زحمت بعد از شام تو جمع آوری وسایل به محبوبه خانم کمک کنید. دیگه ما بریم بشینیم. -خیالتون راحت باشه مادر جون، با بچه ها حلش می کنیم. -رو من حساب نکن خانم. -منظورم میترا و ترانه بود. -نه جانم رو ترانه هم حساب...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 69
به شدت مضطرب شده بودم. خدایا خواهش می کنم توجهش رو از من برگردون که با من کلنجار نره. خواهش می کنم. -ترانه؟ حواست به منه؟ تو خوبی؟ دستات داره می لرزه. باشه، باشه عزیزم. بعداً حرف می زنیم. نترس ترانه. من باهات کاری ندارم. می خوای یه لیوان آب بهت بدم؟ دیدن فرزاد به شدت مرا مضطرب کرده بود. نمی خواست...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 68
فردای آن روز به کمک زن عمو لباس هایم را عوض کردم و به همراه عمو به منزل آنها رفتم. یکی از اتاق های طبقه پایین را برایم آماده کرده بودند. وقتی زن عمو اتاق را ترک کرد به حمام رفتم. کمی حالم بهتر شد. روی لبه پنجره نشستم و چشم به منظره زیبای باغ دوختم. آقا کاظم مشغول رسیدگی به درخت ها بود. با صدای ضر...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
قشنگترین بهاره دنیا🥰💫 کاملا باهات موافقم👌🏻 متاسفانه خیلی ساده و دل رحمه🫣
۳ روز پیشزهرا
در پارت 690وای تا آخر رمان ترانه میخواد همینجوری زندگی کنه؟
۴ روز پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
زهرای عزیزم😍 اول ممنونم که همراهمون هستی 🙏🏻 و دوم اینکه هنوز پایان بندی نشده دارن نظراتی که برام تو پی وی میاد رو بررسی می کنم و ایده می گیرم🎉 خوشحال میشم شما هم نظر بدید💫
۳ روز پیشسمانه
در پارت 530من به جای ترانه دارم از دست فامیلاش احساس خفگی میکنم چرا انقدر تو مخن خداایاا
۴ هفته پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
دقیقا سمانه عزیزم👌🏻 با مهارت فوق العاده ای حق رو به جانب خودشون و فرزاد میدن 💕
۴ هفته پیشزهرا
در پارت 520وای چقد من سر این داستان حرص میخورم وای چ خانواده مزخرفی
۴ هفته پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
زهرای عزیزم💕 متاسفانه همینطوره😔 بعضی دخترا زندگی سختی دارن و به اسم حمایت خفه میشن🖤
۴ هفته پیشسمانه
در پارت 490از، نصف به بعدش تکراری شده
۱ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
هنوز به نصف نرسیدیم نازنینم😊 اما اگه نظری داری که چطور بهتر میشه خوشحال میشم بیای پی وی😍
۱ ماه پیشزهرا
در پارت 470اخه خداروشکر این بی دست پا طلاق گرفت خیالم راحت شد بخدا
۱ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
آفرین بهت منم خیالم راحت شد 💫👌🏻😊
۱ ماه پیشبهاره
در پارت 470آخیش دختره خنگ بلاخره فهمید این آدم به دردش نمیخوره
۱ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
واقعا 😂😂😂
۱ ماه پیشسمانه
در پارت 460یجور قضیه پیچیده شده که فکر میکنم پدر و مادرشم زنده ان
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
نه نیستن به خدا 😂😂😂
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 460یعنی این بدبخت ب آرامش میرسه اصلا
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
این رمان پایانش خوبه نگران نباش عزیزم😍💕
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 460یعنی ترانه میخواد همینطور بی دست پا زندگی کنه یعنی باید هی بگه چشم چشم یعنی نمیخواد ب زندگیش سر مأمون بده
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
کاملا با شما موافقم بانو 👌🏻تغییر می کنه ❤️🩹
۲ ماه پیشمژگان
در پارت 30نمیشه آدما رو قضاوت کرد
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
موافقم 👌🏻
۲ ماه پیشنه
در پارت 30نه بنظرم عالیه
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عالی شمایید عزیز دلم 😍
۳ ماه پیشSahel
در پارت 201داره جالب میشه مخصوصا کل کل دکتر و مهندس😂
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
دقیقا 👌🏻😂
۳ ماه پیشیلدا
در پارت 210به نظرم زیادی عصبانی شد البته تقصیر فرزاده که از کاه کوه میسازه
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
رشته کوه می ساره 😂😂😂
۳ ماه پیشلادن
در پارت 220دکتر تشخیصت اشتباهه ولی به درد خورد چون دست از سر دختره برداشتی و بازجویی نکردی😅
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
احسنت کاملا موافقم👌🏻
۳ ماه پیش

بهاره
در پارت 690برای ترانه خیلی ناراحتم باید میزد تو دهن همشون خونه هیچکدوم نمیرفت کسی رو هم راه نمیداد