دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان ازدواج اجباری تقدیر ترانه اثر سودابه غیاثی فر

رمان تقدیر ترانه

  • زبان فارسی
  • 47K 👁
  • 74 ❤️
  • 133 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان اجتماعی تقدیر ترانه

ترانه تنها فرزند خانواده است، در فامیلی پرجمعیت و تا حدی سنتی. روحیه ای حساس داره و به دلیل توجه بیش از حد پدر و مادرش و نگرانی های همیشگی اونها، متأسفانه هیچ وقت تصمیم گیری مستقل رو تجربه نکرده. تصمیمات رأسا توسط خانواده و بدون توجه به خواست و علاقه اون اتخاذ شده و اون همیشه مجبور بوده اجراشون کنه. پدر و مادر ترانه به دیگر اعضای فامیل بیشتر از اون اعتماد دارند و معتقدند ترانه احساساتیه و تجربه لازم برای تصمیم گیری های مهم رو نداره. اما روابط این خانواده به غیر از این مورد، بسیار گرم و صمیمی و مملو از عشق و احترامه. پدر و مادر ترانه بزرگترین تکیه گاه اون هستن ولی متأسفانه ترانه در اثر سانحه ای اونها رو از دست میده و حجم بالای ماتم و دوره سخت سوگواری و بی خبری اون رو گرفتار چالش های بزرگ و قربانی خشونت های جسمی و روحی می کنه. دختر قصه ما اعتماد به نفس لازم رو برای تصمیم گیری و حل بحران ها نداره و طبق تعلیمات پر تکرار پدر و مادر که در اعماق روح و ذهنش حک شده، احترام به بزرگ‌ترهای فامیل رو در فرمانبری محض تصور می کنه و شکستن این تابو نیاز به پوسته اندازی دردناکی خواهد داشت. در این مسیر، ترانه شکست، فرار، رنج و بیماری رو تحمل می کنه. رمان تقدیر ترانه در ژانر ازدواج اجباری و با موضوع خشونت علیه زنان نوشته شده و خواننده رو در فراز و نشیب های زندگی دختر داستان همراهی میکنه.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

باران می بارد و منتظر نمی ماند پنجره را به رویش باز کنیم، نرم و مهربان از هر شکاف کوچکی سر می کشد و خود را به فضای دلگیر اتاق می رساند. صدای ریزش دل انگیزش بر روی کانال کولر بی طاقتم می کند. پنجره را باز می کنم، نفسی عمیق می کشم و غرق لذت می شوم.
رهگذران با سرعت در حرکتند. از چه می گریزند؟ از این نوازش زیبای پروردگار؟ عابری کنار خیابان ایستاده و عبور یک تاکسی زرد، مقداری آب و گل به او می پاشد، عابر عصبانی می شود و با فریاد، چند دشنام بدرقه راننده تاکسی می کند که شاید در این هوای بارانی، رادیو را روشن کرده و مسیرهای پرترافیک را رصد می کند.
پنجره را بستم. پالتو و شال مشکی را برداشتم و از اتاق خارج شدم. در حین پایین رفتن از پله ها، پالتو را پوشیدم. جلوی آیینه سالن، شالم را مرتب کردم و موهای مشکی و لختم را پشت گوش بردم و صدا زدم:
-مامان، با من کاری ندارید؟ میرم قدم بزنم.
-عزیزم، هوا سرده، داره بارون میاد. سرما می خوری یه وقت. می بینی که مسافریم.
-زود برمی گردم مامان. شما که می دونی نمی تونم جلوی خودمو بگیرم.
-خیلی سریع برمی گردی ها؟
-قول میدم مامان.
به سرعت از سالن خارج شدم و از پله های حیاط سرازیر شدم. درخت موی حیاط خود را از روی داربستی بالا کشیده و سقفی خشک و بی برگ روی قسمت میانی حیاط کوچک ما ایجاد کرده بود. خودم را به خیابان رساندم و از ریزش قطرات باران روی صورتم، لبریز از حس شادابی و طراوت شدم. اگر از شماتت های مادر نمی ترسیدم، دوست داشتم تا صبح زیر باران قدم بزنم و تمام کوچه های شهر را در شادی کودکانه ام سهیم کنم. اما جذبه مادر نهایتاً مرا بر آن داشت که حدود نیم ساعت بعد، به سمت خانه بازگردم.
وقتی وارد سالن شدم، با صدای بلندی که شادی در آن موج می زد سلام کردم. مادر خودش را به من رساند و گفت:
ای خدا، خوبه بهت گفتم زود برگرد. این چه وضعیه واسه خودت درست کردی دختر؟ چرا با خودت چتر نبردی؟ هر بار من میگم و هر بار تو گوش نمی کنی؟ مثلاً داریم میریم عروسی. میخوای زار و مریض بیفتی یه گوشه و هی ناله کنی. حواست هست عروسی تنها پسرعموته.
مامان جون چرا اینقدر شلوغش می کنی؟ اگه می خواستم بارون بهم نخوره و خیس نشم که از پنجره اتاقم بیرون رو نگاه می کردم. بعدم حالا ما داریم سه روز زودتر میریم. کو تا عروسی؟
مادرم زن قد بلند و زیبایی بود. با موهایی بلند و لخت، چشمانی گیرا و اندامی متناسب. بسیار مرتب لباس می پوشید و به آداب و شئون اهمیت می داد. در حالیکه پالتوی خیس را از تنم بیرون می آورد، با دلخوری گفت:
-نمی دونم چی بگم؟ من که هر چی میگم تو یه چیزی جواب میدی؟ باید با پدرت صحبت کنم. ترانه جان، این فقط یه عروسی نیست. متوجه هستی که؟ عمو محمود و زن عمو شیرین، دو ساله که مدام حرف تو رو واسه کیوان می زدن، تو هم یه جواب درست بهشون ندادی. یه دفعه پسره زد به سرش و رفت همکلاسی دانشگاهش رو گرفت. حالا اگه تو یه گوشه بیفتی، همه فامیل فکر می کنن از رو حسادت خودتو به مریضی زدی.
-این حرفا چیه مامان جان؟ اگه شما که مامان من هستی و تحصیلکرده ای، اینطور فکر کنی، دیگه چه انتظاری می تونم از بقیه داشته باشم؟ من کیوان رو دوست دارم ولی اون فقط پسر عمومه. هیچ وقت بیشتر از این حسی نسبت بهش نداشتم.
-ببین عزیزم، من تمام بیست سال گذشته رو با بچه ها سر و کار داشتم. مخصوصاً سال های آخر دبیر دخترایی بودم که تقریباً همسن و سال تو بودن. عزیزم، من درکت می کنم اما باید به ما هم حق بدی که نگران تنها دخترمون باشیم.
روی فرش پوستی کوچک جلوی شومینه نشستم. مادرم حوله ای به دستم داد تا موهایم را خشک کنم و بعد خودش هم با سشوار به کمکم آمد. وقتی از این کار فارغ شد، رفت و با دو فنجان قهوه داغ برگشت.
- بیا بخور مادر، گرمت می کنه.
- ممنونم. مامان جون؟
- جانم.
- میشه اینقدر نگران من نباشید؟ به خدا من از عهده خودم بر میام. راستش این کارای شما اعتماد به نفس منو خراب می کنه. تو این سن، به جز مریم هیچ دوستی ندارم. اجازه رانندگی ندارم. نمی تونم یک روز تنها باشم. اگه کاری واسه شما پیش بیاد، منم باید باهاتون بیام. شما به من اعتماد ندارید؟
- اینطور نیست دخترم. ما نگران تو هستیم. فقط همین.
شما فرهنگی هستی مامان، نباید رفتارت اینطور باشه. این نگرانی بیش از اندازه شما داره منو خفه می کنه. چون نگران من هستید، می خواید اینقدر زود منو وادار به ازدواج کنید تا راحت بشید؟
-این چه حرفیه دخترم؟ ما فقط نمی خواستیم یه موقعیت عالی رو از دست بدی. از طرفی من غیر از تو بچه ای ندارم. نمی تونم نگرانت نباشم.
-موقعیت عالی یعنی کیوان؟ هر وقت ما رفتیم شهرستان و خونه اونا بودیم، تو اتاقش بود و تلفنی داشت با دخترا حرف میزد. یه سر داره و هزار سودا. من اصلاً نمی تونم یه همچین آدمی رو تحمل کنم. از طرفی من تازه وارد دانشگاه شدم. مگه همیشه نمی خواستید که ادامه تحصیل بدم و مدرک دانشگاهی داشته باشم؟
مادر در حالیکه با دست موهایش را پشت گوشش می برد، گفت: یعنی خودت اینو نمی خوای؟
-واقعیتش رو بخواید نه.
-پس دوست داری چه کار کنی؟ هدفت تو زندگی چیه؟
-دوست دارم برم سر کار.
لبخندی زد و گفت: دخترم الان به دکتر مهندسا هم کار نمیدن. تو فکر کردی با یه مدرک دیپلم چه کاری می تونی پیدا کنی؟ برای اینکه هم نظر من و بابا رعایت بشه و هم نظر تو، به همین مدرک لیسانس رضایت میدیم. بقیه اش باشه به میل خودت.
- همینش هم چهار ساله. یعنی چهار سال دیگه باید به میل شما زندگی کنم. ولی باشه بهتر از هیچیه.
لبخندی زد و دستی روی موهایم کشید. پیشانی ام را بوسید و گفت: قربون دختر خشگلم برم. یه کم استراحت کن تا بابا بیاد و حرکت کنیم. وسایلت که آماده است؟
- بله مامان جان، خیالت راحت.
مادر رفت و من سر روی بالش کوچک گذاشتم و پتو را تا روی شانه هایم بالا کشیدم. همانطور که به شعله های رقصان آتش در شومینه، خیره شده بودم، به زندگی خودم فکر می کردم. واقعاً چرا هیچ وقت کسی به خواسته های من اهمیت نمی داد؟ پدرم که کارمند آموزش و پرورش بود، کمی منطقی تر از مادر رفتار می کرد. اما در نهایت همیشه حرف مادرم را تأیید می کرد و از من می خواست به خواسته مادرم احترام بگذارم. چند ماه قبل موفق شده بودم در رشته حسابداری در یکی از دانشگاه های تهران پذیرفته شوم. مادر اجازه نمی داد شهر دیگری را انتخاب کنم. حال در ترم دوم مشغول تحصیل بودم. در نیمسال گذشته زیاد با هم کلاسی ها، وارد صحبت نمی شدم. از همان بدو ورود به دانشگاه متوجه شده بودم جنس دوستی ها، رفت و آمدها و همه روابط با آنچه بین من و تنها دوستم مریم وجود داشته و تجربه کرده ام، فرق می کند. از طرفی هشدارها و نصایح وقت و بی وقت مادر، باعث شده بود که گوشه گیری و حضور صرف در کلاس ها را به بودن در جمع با نشاط هم دوره ای ها ترجیح دهم.
البته ما در فامیل دخترها و پسرهای زیادی داشتیم که تقریباً همسن و سال من بودند، ولی مادر و پدر روی هیچ کدام از آنها اینطور حساسیت نداشتند و برعکس مرا تشویق به حضور فعالتر در جمع های فامیلی می نمودند.
تمام سرگرمی من غیر از کلاس های خشک دانشگاه، نواختن تار بود و حضور در کلاس های نقاشی.
عصر بود که با نوازش های پدرم بیدار شدم. کنارم نشسته بود و با لبخند نگاهم می کرد:
- سلام بابا، کی اومدید؟
- سلام عزیزم. وقت خواب؟ تازه رسیدم. بریم یه عصرونه با هم بخوریم؟ مامان منتظره. راستی فردا صبح حرکت می کنیم، من یه خرده خسته ام. بهتره امشب استراحت کنم.
- چه بهتر، شما بفرمایید. منم یه آب به صورتم بزنم، میام.
-باشه دخترم. پس زودتر بیا.
بلند شدم و پس از شستن صورتم به آشپزخانه رفتم. کمی احساس کسالت می کردم ولی نمی خواستم بهانه ای دست مادر بدهم تا مرا مورد شماتت قرار دهد. در حالیکه سعی می کردم خودم را سرحال نشان بدهم سلام کردم.
-سلام خانم. وقت بخیر. بشین مادر یه سوپ گرم درست کردم که سرمای صبح از جونت بره، ناهارم که نخوردی. این قرص ها رو هم بخور که حسابی محکم کاری بشه.
در دل از او سپاسگزار شدم که به موقع به دادم رسیده بود.
- مرسی مامان، ولی یه کم دارید شلوغش می کنید. من که طوریم نیست.
- خدا رو شکر که طوریت نیست. منم می خوام محکم کاری کنم که طوریت نشه. آخه فردا صبح مسافریم.
- ترانه جان، بابا، بخور دیگه. مگه بده مامانت این قدر به فکرته؟ کاش یه کمم به فکر ما بود. بد میگم مینا جان؟
مادر در حالیکه لبخند زیبایی را پیشکش نگاه های عاشق پدر می کرد، گفت: چند بار بگم منصور، آدم به بچه خودش حسودی نمی کنه.
-بابا چرا حسودی می کنین؟ بفرمایید این قرص، سوپم که دارید.
هر دو از شوخی من خندیدند و پدر گفت:
- لازم نکرده دخترم. من داشتم خودمو واسه مینا خانم لوس می کردم. می خوای به این بهانه از خوردن این دو تا قرص شونه خالی کنی؟
آن شب را با شوخی و خنده گذراندیم و زودتر از شب های قبل به اتاق هایمان رفتیم. صبح با صدای آرام ومهربان مادر بیدار شدم و سلام دادم.
- سلام دخترم، صبحت بخیر. بلند شو عزیزم، باید زودتر راه بیفتیم. بابا میگه ممکنه تو جاده برف نشسته باشه. هر چی زودتر حرکت کنیم بهتره.
-چشم مامان، سریع آماده میشم.
-دخترم لباس گرم بپوش. یه خرده هم به خودت برس. فکر می کنم بارون دیروز کار دستت داده. رنگ و روت خوب نیست. میرم برات شیر گرم و عسل آماده کنم.
- نگران نباشید مامان. من خوبم. الان آماده میشم.
پس از شستن صورت و مسواک، پلیور مشکی رنگ را با شلوار جین همرنگ آن و پوتین های پاشنه بلند هماهنگ کردم. آرایش ملایمی کردم و موهای بلند و مشکی رنگم را به شکلی زیبا بافتم. شال مشکی و پالتوی کرم رنگ را در یک دست گرفتم و با دست دیگر چمدان و کیفم را به دنبال خود کشیدم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان تقدیر ترانه
  • سمانه

    در پارت 530

    من به جای ترانه دارم از دست فامیلاش احساس خفگی میکنم چرا انقدر تو مخن خداایاا

    ۱ هفته پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    دقیقا سمانه عزیزم👌🏻 با مهارت فوق العاده ای حق رو به جانب خودشون و فرزاد میدن 💕

    ۱ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 520

    وای چقد من سر این داستان حرص میخورم وای چ خانواده مزخرفی

    ۱ هفته پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    زهرای عزیزم💕 متاسفانه همینطوره😔 بعضی دخترا زندگی سختی دارن و به اسم حمایت خفه میشن🖤

    ۱ هفته پیش
  • سمانه

    در پارت 490

    از، نصف به بعدش تکراری شده

    ۲ هفته پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    هنوز به نصف نرسیدیم نازنینم😊 اما اگه نظری داری که چطور بهتر میشه خوشحال میشم بیای پی وی😍

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 470

    اخه خداروشکر این بی دست پا طلاق گرفت خیالم راحت شد بخدا

    ۳ هفته پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    آفرین بهت منم خیالم راحت شد 💫👌🏻😊

    ۳ هفته پیش
  • بهاره

    در پارت 470

    آخیش دختره خنگ بلاخره فهمید این آدم به دردش نمیخوره

    ۳ هفته پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    واقعا 😂😂😂

    ۳ هفته پیش
  • سمانه

    در پارت 460

    یجور قضیه پیچیده شده که فکر میکنم پدر و مادرشم زنده ان

    ۳ هفته پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    نه نیستن به خدا 😂😂😂

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 460

    یعنی این بدبخت ب آرامش میرسه اصلا

    ۴ هفته پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    این رمان پایانش خوبه نگران نباش عزیزم😍💕

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 460

    یعنی ترانه میخواد همینطور بی دست پا زندگی کنه یعنی باید هی بگه چشم چشم یعنی نمیخواد ب زندگیش سر مأمون بده

    ۴ هفته پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    کاملا با شما موافقم بانو 👌🏻تغییر می کنه ❤️‍🩹

    ۳ هفته پیش
  • مژگان

    در پارت 30

    نمیشه آدما رو قضاوت کرد

    ۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    موافقم 👌🏻

    ۲ ماه پیش
  • نه

    در پارت 30

    نه بنظرم عالیه

    ۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    عالی شمایید عزیز دلم 😍

    ۲ ماه پیش
  • Sahel

    در پارت 201

    داره جالب میشه مخصوصا کل کل دکتر و مهندس😂

    ۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    دقیقا 👌🏻😂

    ۲ ماه پیش
  • یلدا

    در پارت 210

    به نظرم زیادی عصبانی شد البته تقصیر فرزاده که از کاه کوه میسازه

    ۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    رشته کوه می ساره 😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • لادن

    در پارت 220

    دکتر تشخیصت اشتباهه ولی به درد خورد چون دست از سر دختره برداشتی و بازجویی نکردی😅

    ۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    احسنت کاملا موافقم👌🏻

    ۲ ماه پیش
  • Ghazal

    در پارت 220

    من طرف فرزادم البته اگه کمتر گیر بده و ترانه هم یه کم کوتاه بیاد

    ۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    بعید می دونم 😅😅

    ۲ ماه پیش
  • شیدا

    در پارت 230

    چه عجب فرزاد و سامان رفتن تو یه تیم😂😅

    ۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    خدا رحم کنه 😂😂😂

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟