خلاصه رمان اجتماعی تقدیر ترانه
ترانه تنها فرزند خانواده است، در فامیلی پرجمعیت و تا حدی سنتی. روحیه ای حساس داره و به دلیل توجه بیش از حد پدر و مادرش و نگرانی های همیشگی اونها، متأسفانه هیچ وقت تصمیم گیری مستقل رو تجربه نکرده. تصمیمات رأسا توسط خانواده و بدون توجه به خواست و علاقه اون اتخاذ شده و اون همیشه مجبور بوده اجراشون کنه. پدر و مادر ترانه به دیگر اعضای فامیل بیشتر از اون اعتماد دارند و معتقدند ترانه احساساتیه و تجربه لازم برای تصمیم گیری های مهم رو نداره. اما روابط این خانواده به غیر از این مورد، بسیار گرم و صمیمی و مملو از عشق و احترامه. پدر و مادر ترانه بزرگترین تکیه گاه اون هستن ولی متأسفانه ترانه در اثر سانحه ای اونها رو از دست میده و حجم بالای ماتم و دوره سخت سوگواری و بی خبری اون رو گرفتار چالش های بزرگ و قربانی خشونت های جسمی و روحی می کنه. دختر قصه ما اعتماد به نفس لازم رو برای تصمیم گیری و حل بحران ها نداره و طبق تعلیمات پر تکرار پدر و مادر که در اعماق روح و ذهنش حک شده، احترام به بزرگترهای فامیل رو در فرمانبری محض تصور می کنه و شکستن این تابو نیاز به پوسته اندازی دردناکی خواهد داشت. در این مسیر، ترانه شکست، فرار، رنج و بیماری رو تحمل می کنه. رمان تقدیر ترانه در ژانر ازدواج اجباری و با موضوع خشونت علیه زنان نوشته شده و خواننده رو در فراز و نشیب های زندگی دختر داستان همراهی میکنه.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 60
سامان و فرزاد هم آمدند که وسایل را ببرند. همه چیز را روی میز آشپزخانه گذاشتم و با ظرف کوچک آش به حیاط رفتم. -کجا میری دخترم؟ بیا پیش دایی بشین. -این خودش می دونه چه کار کرده داره فرار می کنه. -مگه نگفتم سر به سرش نذار سامان؟ -ببخشید تکرار نمیشه. توجهم به تاب سفیدی که زیر درخت بید گذاشته شده بود ...
بروزرسانی در : ۱۰ ساعت پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 59
منتظر نشدم تا سرایدار در را باز کند. به سرعت به سمت ساختمان دویدم. او هم به دنبالم آمد و فریاد زد: بهرام، ماشینو بیار تو. -چشم آقا. -به به خانم. چرا تشریف بردید. از دوست عزیزتون خوب پذیرایی کردیم. به غلط کردن افتاده بود و مدام می گفت من تاکسی ام. -تاکسی بود چون. برید تو گوشیم ببینید. -دیدیم جانم ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 58
اشک به پهنای صورت می بارید و دست هایم جلودارشان نبود. -مثل من. منم رفتم که آروم شم. ولی نشدم. جدا شدم که آروم شم ولی نشدم. به خدا اگر دست از سرم برندارید، دیگه اسم هیچ کدومتون رو نمیارم. بزارید به زندگی کوفتی خودم برسم. -ترانه ترانه چی شد؟ این دختر حالش خوب نیست چه کارش دارید آخه. به سمت سرویس...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 57
با صدای عمو از خواب بیدار شدم: پاشو عمو جان خسته شدی از بس خوابیدی. بین خوابت یه کمم دور و ور و نگاه می کردی. اصلاً می دیدی شوفرتون مقبوله یا نه؟ دو تا پسته می شکستی واسه عموت. یه لیوان چای می دادی دستمون. -محمود جان چرا اذیتش می کنی؟ از در خونه محبوبه خانم تا اینجا که بنده پیوسته دستام کار می کر...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
دقیقا سمانه عزیزم👌🏻 با مهارت فوق العاده ای حق رو به جانب خودشون و فرزاد میدن 💕
۱ هفته پیشزهرا
در پارت 520وای چقد من سر این داستان حرص میخورم وای چ خانواده مزخرفی
۱ هفته پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
زهرای عزیزم💕 متاسفانه همینطوره😔 بعضی دخترا زندگی سختی دارن و به اسم حمایت خفه میشن🖤
۱ هفته پیشسمانه
در پارت 490از، نصف به بعدش تکراری شده
۲ هفته پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
هنوز به نصف نرسیدیم نازنینم😊 اما اگه نظری داری که چطور بهتر میشه خوشحال میشم بیای پی وی😍
۲ هفته پیشزهرا
در پارت 470اخه خداروشکر این بی دست پا طلاق گرفت خیالم راحت شد بخدا
۳ هفته پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
آفرین بهت منم خیالم راحت شد 💫👌🏻😊
۳ هفته پیشبهاره
در پارت 470آخیش دختره خنگ بلاخره فهمید این آدم به دردش نمیخوره
۳ هفته پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
واقعا 😂😂😂
۳ هفته پیشسمانه
در پارت 460یجور قضیه پیچیده شده که فکر میکنم پدر و مادرشم زنده ان
۳ هفته پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
نه نیستن به خدا 😂😂😂
۳ هفته پیشزهرا
در پارت 460یعنی این بدبخت ب آرامش میرسه اصلا
۴ هفته پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
این رمان پایانش خوبه نگران نباش عزیزم😍💕
۳ هفته پیشزهرا
در پارت 460یعنی ترانه میخواد همینطور بی دست پا زندگی کنه یعنی باید هی بگه چشم چشم یعنی نمیخواد ب زندگیش سر مأمون بده
۴ هفته پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
کاملا با شما موافقم بانو 👌🏻تغییر می کنه ❤️🩹
۳ هفته پیشمژگان
در پارت 30نمیشه آدما رو قضاوت کرد
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
موافقم 👌🏻
۲ ماه پیشنه
در پارت 30نه بنظرم عالیه
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عالی شمایید عزیز دلم 😍
۲ ماه پیشSahel
در پارت 201داره جالب میشه مخصوصا کل کل دکتر و مهندس😂
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
دقیقا 👌🏻😂
۲ ماه پیشیلدا
در پارت 210به نظرم زیادی عصبانی شد البته تقصیر فرزاده که از کاه کوه میسازه
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
رشته کوه می ساره 😂😂😂
۲ ماه پیشلادن
در پارت 220دکتر تشخیصت اشتباهه ولی به درد خورد چون دست از سر دختره برداشتی و بازجویی نکردی😅
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
احسنت کاملا موافقم👌🏻
۲ ماه پیشGhazal
در پارت 220من طرف فرزادم البته اگه کمتر گیر بده و ترانه هم یه کم کوتاه بیاد
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
بعید می دونم 😅😅
۲ ماه پیششیدا
در پارت 230چه عجب فرزاد و سامان رفتن تو یه تیم😂😅
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
خدا رحم کنه 😂😂😂
۲ ماه پیش

سمانه
در پارت 530من به جای ترانه دارم از دست فامیلاش احساس خفگی میکنم چرا انقدر تو مخن خداایاا