تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت سوم :
به سمت مادر برگشتم و گفتم: مامان جان، الان به نظر شما من چند سالمه؟ یه جوری میگی فکر کردم زده به سرت رفتی زیر برف که حالا هر کی بشنوه فکر می کنه دخترت یه عیب و ایرادی داره یا یه تخته اش کمه. این کارا رو کنی باید منو ترشی بندازی ها. هر اسمی که روم بزاری مردم همونجور صدام می کنن.
- باشه دخترم حالا نمی خواد ناراحت بشی. از صبح تا حالا هیچی نخوردی مامان جان، برو برای خودت غذا بکش، یه گوشه بشین بخور. می بینی که واسه همه پشت میز جا نیست. منم میرم پیش محبوبه و شیرین. بیا این بسته قرص هم بگیر دو تا بخور با غذات. شکم خالی نخوری ها. گوشیتم بگیر، یه وقت دوباره گم شدی بتونم پیدات کنم.
- مامان. به خدا من بزرگ شدم.
- شنیدی که میگن بچه ها هر چی بزرگ بشن باز واسه پدر و مادرشون بچه ان.
- بله شنیدم ولی مطمئناً شما منظور طراح ضرب المثل رو بد برداشت کردید، شک نکنید از نوع برداشت شما تنش داره تو گور می لرزه.
در حالیکه با لبخند به سمت دیگر سالن می رفت گفت: از دست تو و اون زبونت دختر.
به سمت میز رفتم و کمی سالاد و یک تکه مرغ داخل بشقابم گذاشتم. گوشی موبایل و بسته قرص هم در دستم بود. می خواستم یک لیوان آب هم بردارم، اما تلاشم برای برداشتن دو هندوانه با یک دست بی نتیجه ماند. با ناراحتی لیوان آب را روی میز گذاشتم و گفتم: اصلاً نمی خوام، اَه مگه دستم چقدر جا داره که گوشی و قرص رو هم به من دادی؟ انگار من بچه ام که بهم ردیاب می بنده.
از میز که فاصله گرفتم، در سالن چشم چرخاندم تا جایی برای نشستن پیدا کنم ولی حتی لبه پنجره ها هم تبدیل به میز غذاخوری شده بود. به سمت کتابخانه رفتم و کنار پنجره نشستم. نگاهی به قرص ها انداختم و آن را کنار گذاشتم. میلی به خوردن غذا نداشتم. چند تکه سالاد خوردم و بدون اینکه به مرغ دست بزنم، ظرفم را پس زدم.
غرق در تماشای منظره سفیدپوش باغ بودم که چند ضربه به در خورد و متعاقب آن، همان مهمان ناخوانده وارد شد. کمی صدایش را صاف کرد و گفت:
- شما همیشه اینقدر زود تسلیم موقعیت میشید و شکست رو می پذیرید؟
- ببخشید؟
لیوان آبی را جلویم گذاشت و به آن اشاره کرد.
-میشه یه جوری بفرمایید که بفهمم منظورتون از این پند اخلاقی چی بود؟
لبخند زد و گفت: تا دیدید نمی تونید لیوان آب رو بردارید، جاش گذاشتید و اومدید و از خوردن داروتون هم صرف نظر کردید.
-خدای من، فکر می کنم اینجا یه اتفاقی افتاده. انگار مامانم تکثیر شده. شما چطور تونستید از برنداشتن یه لیوان آب، این نتیجه پیچیده رو به دست بیارید؟ حتماً شما یک روانشناس عالی و سرشناس هستید. آقای دکتر واقعاً تبریک میگم.
-صبر کنید. چرا اینقدر ناراحت شدید؟
-چرا نباید ناراحت بشم؟ تنها چیزی که بهش احتیاج ندارم یه نفر دیگه است که بخواد به اسم کمک، تو کارم دخالت کنه.
اخم هایش را در هم کشید و گفت: شما خانم لجباز و تندی هستید. اصلاً نمیشه باهاتون صحبت کرد.
-تو رو درواسی نمونید خواهش می کنم. باهام صحبت نکنید. در ضمن جناب دکتر، ویزیتتونم نمی تونم بدم. کیفم الان همرام نیست.
هنوز به در اتاق نرسیده بود که میترا با فریاد شادی وارد شد و گفت: عشقم کجایی؟
از جا پریدم و با شادی متقابل، به سمتش رفتم. یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم.
-کجا رفته بودی بلا گرفته؟ هر شهری که میری یه دوستی داری دیگه؟
میترا یک دفعه خودش را کمی جمع کرد و گفت: سلام آقای دکتر. خوب هستید؟ ببخشید من اصلاً متوجه شما نشدم.
-سلام خانم، خواهش می کنم راحت باشید، من داشتم می رفتم.
-این حرفا چیه آقای دکتر. خوشحال میشیم از مصاحبتتون لذت ببریم.
-فکر نمی کنم، دوستتون اینطور فکر کنن. اگر نه باعث خوشوقتی من هم خواهد بود.
-دوستم؟ آها منظورتون ترانه است. ترانه دختر داییمه. خیالتون راحت، ترانه هم خوشحال میشه. راستش من می خواستم راجع به یه موضوعی باهاتون مشورت کنم.
-آن مرد جوان که حالا می دانستم واقعاً دکتر است، با لبخند روی کاناپه نشست و گفت: خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
میترا بدون اینکه متوجه ناراحتی من بشود، روبروی آقای دکتر نشست و گفت:
-فکر نمی کردم هیچ وقت بتونم فرصتی پیدا کنم و با شما صحبت کنم. اونم تو این موقعیت و شلوغی.
من همچنان ایستاده بودم و نمی دانستم چه کنم؟ از اینکه میترا با دیدن مرد غریبه مرا فراموش کرده و به سمت او رفته بود، دلم شکست. اما اگر آنجا را ترک می کردم، متهم به رعایت نکردن نزاکت و ادب می شدم. رفتم و روی لبه پنجره نشستم.
میترا داشت در مورد آینده شغلی رشته خودش که بازاریابی بود، صحبت می کرد و مخاطبش هم با حوصله به سؤالات او پاسخ می داد. صدای زنگ تلفن من، مکالمه آنها را لحظه ای قطع کرد. شماره ناشناس بود. همه می دانستند که من حوصله آدم های جدید را ندارم. تماس را رد کردم. صحبت میترا و مخاطبش ادامه داشت که باز هم تلفن من به صدا درآمد. مجدداً تماس را رد کردم. چیزی نگذشت که صدای پیامک آمد.
تا آمدم پیام را باز کنم، پیام دیگری هم رسید. هول شده بودم. باز هم زنگ تلفن ...
-اَه، نوبرش رو آورده، یه دیقه صبر کن دیگه.
-ترانه جان، چی شده؟ کیه؟
-نمی دونم. تو به کارت برس.
پیام را باز کردم: سلام خانم مشفق، پارسا هستم. دو روزه نیومدید سرکلاس، اتفاقی افتاده؟
و پیام دوم: خانم مشفق چرا رد تماس می کنید؟ نمی تونید صحبت کنید؟
زیر لب گفتم: مگه تو مبصر کلاسی؟ پررو.
باز تلفن زنگ زد، این بار با عصبانیت گوشی را برداشتم و گفتم: بله؟
-سلام خانم مشفق، خدا رو شکر که جواب دادید. حالتون خوبه؟
-بله، حالم خوبه.
-نمی تونید صحبت کنید؟
-نه نمی تونم.
-باشه، ببخشید. فقط می فرمایید کی تماس بگیرم؟
-شما تماس گرفتید. اگر امری دارید بفرمایید اگرنه نیازی نیست دوباره تماس بگیرید.
-می خواستم بپرسم مشکلی پیش اومده که تشریف نیاوردید؟
-خیر، مشکلی نیست.
-خوب پس جسارتاً چرا دو روزه تشریف نمی آرید دانشگاه؟
-نیازی نمی بینم به شما توضیح بدم. خدانگهدار.
-خانم مشفق؟
تماس را قطع کردم و گفتم: میترا من میرم تو باغ قدم بزنم. فقط یه لطفی کن و به مامانم حرفی نزن.
-هوا سرده دختر، سرما می خوری.
-اگه مشکل اینه که نمی خواید پیش ما صحبت کنید، ما میریم تو سالن. شما راحت باشید. لازم نیست تو این هوا برید بیرون.
زهر طعنه آشکار اما مؤدبانه اش، در دلم خلید و گفتم:
-من اگر بخوام با کسی صحبت کنم، همینجا این کار رو می کنم. نکنه فکر کردید باید به شما حساب پس بدم؟ بیا میترا خانم تو ببین. که فردا فامیل واسم حرف درست نکنن.
میترا چند بار دستم را پس زد و در نهایت گوشی را گرفت و پیام ها را خواند و با خنده گفت: الهی، خوب نگرانت شده دیگه.
-بیخود نگران شده. بدم میاد از اینایی که اینقدر زود پسرخاله میشن. من حتی بین کلاس ها، تو کافی شاپ دانشگاه چایی نمی خورم که باهاشون ارتباطی نداشته باشم، اون وقت ...
دوباره زنگ گوشی به صدا درآمد.
-بله؟
-خانم مشفق، من کاری کردم که از دستم ناراحت شدید؟
-آقای؟
-پارسا هستم.
-عادت ندارم غریبه ها رو به اسم کوچیک صدا کنم.
-ببخشید پارسا رادمهر هستم. غریبه هم نیستم. هم کلاسیتونم. همه بچه ها همدیگه رو ...
-آقای رادمهر من با همه بچه ها کار ندارم. دوست ندارم زیاد با تلفن صحبت کنم. میشه بفرمایید دقیقاً فرمایشتون چیه؟
-من می خواستم حالتون رو بپرسم و ...
-من به شما گفتم حالم خوبه.
-آخه یه جوری هستید. انگار صداتون گرفته.
-بله. اجازه بدید ما اینجا دکتر هم داریم. حرف ایشون رو قبول می کنید؟
-این آقای دکتر چه نسبتی با شما دارن؟
-برادرم هستن. گوشی خدمتتون.
-مرد غریبه، که به نظر می آمد عصبی شده، گوشی را از من گرفت و در حالیکه آرام صحبت می کرد، به گوشه کتابخانه رفت.
-آروم باش دختر، تو چرا اینقدر از مردا بیزاری؟
-حوصله شون رو ندارم. من ...
- من که از خدامه کسی اینطوری زنگ بزنه و نگران حالم بشه.
مرد غریبه به سمت ما برگشت و گوشی را به طرف من گرفت و با لحنی جدی گفت: دیگه این کار رو نکنید ترانه خانم.
-معذرت می خوام. ولی اینطوری هم جلوی شایعه پردازی شما رو گرفتم، هم ایشون متوجه شد که دیگه مزاحمم نشه.
-ای وای دیدی میترا، یادم رفت ازش بپرسم شماره منو از کجا پیدا کرده؟
-از تو گروه حسابداری دولتی دکتر تهرانی.
-شما از کجا می دونید؟
-خودش گفت. در ضمن شما باعث شدید اون بیچاره مدام از من معذرت خواهی کنه. چرا کاری می کنید که بهتون توجه کنن و بعد پسشون می زنید؟
-دیگه نمی تونم توهین های شما رو تحمل کنم. چطور به خودتون اجازه میدید که ....
بغض راه را بر ادامه صحبت بست و در حالیکه به شدت می گریستم، به سمت در رفتم. میترا خودش را به من رساند و گفت: چی کار می کنی عزیزم؟ آروم باش. می دونی چقدر آدم توی سالن نشسته. اگه اینطوری بری بیرون، خیلی بد میشه.
مرد غریبه دستمالی را جلویم گرفت و در حالیکه عصبی به نظر می رسید گفت: خواهش می کنم آروم باشید. من واقعاً نمی خواستم ناراحتتون کنم.
-چرا باید متهم بشم اونم به خاطر حرفای کسی که حتی چهره اش رو به یاد نمیارم. فکر می کنم مامانم راست میگه، هر چی احتیاط کنی بازم کمه. من نباید اینجا می نشستم و نباید از یه غریبه کمک می خواستم.
-ترانه خانم، شما حتی اجازه ندادید خودمو بهتون معرفی کنم. مهران آریا هستم. همکار عموی شما و دوست نزدیک کیوان.
اشک هایم را پاک کردم و گفتم: امیدوارم تو این سه روز که اینجا هستم، دیگه باهاتون برخورد نکنم آقای آریا.
با لبخندی شیطنت آمیز گفت: متأسفم خانم. ولی همونطور که گفتم کیوان دوست نزدیک منه و ازم خواسته تو این چند روز کنارش باشم.
-ترانه جان زشته، آقای دکتر قبول زحمت کردن و با وجود مشغله زیاد، حاضر شدن به خاطر کیوان چند روز بیان اینجا، نباید باهاشون اینطوری صحبت کنی.
-خیالت راحت باشه میترا جان، اصلاً دیگه باهاشون صحبت نمی کنم که شما نگران مدل صحبت کردنم باشی.
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
موافقم 👌🏻
۲ ماه پیشنه
0نه بنظرم عالیه
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عالی شمایید عزیز دلم 😍
۳ ماه پیشفدرا
0میترا که به نظر میاد رو مهران کراش داره پس بدش نمیاد که ترانه با مهران تند برخورد کنه
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
فعلا که تو فاز طرفداریه😂
۳ ماه پیشصدیقه
0درسته خیلی زود قاطی می کنه این آخر رو دست مامان و باباش می مونه گفته باشم😂
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
الهی بچه ام😊
۳ ماه پیشمهناز
0البته متأثر از سخت گیری ها و توجهات زیاد مادرشه🤔
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
و همینطور علاقه زیاد پدرش به نظرم🙏🏻
۳ ماه پیششادی
0یعنی چی میشه فکر کنم آقای دکتر حسودیش شد😉
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
دقیقا👌🏻
۳ ماه پیشفاطمه
1ترانه خیلی زود پاچه میگیره کسی جرات حرف نزدن نداره فوری به خودش میگیره
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
دقیقا 👌🏻البته بعدها بهتر میشه چون شرایط زندگیش تغییر می کنه😔
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مژگان
0نمیشه آدما رو قضاوت کرد