پارت ده :

من به سرعت به سمت ماشین عمو رفتم که صدایش را شنیدم: دایی محمود، حواستون باشه، کلاهمون تو هم میره ها. مسافر منو سوار نکنی یه وقت.
-برو بچه، من خودم ظرفیتم تکمیله. این ماشین فقط پیشکسوت ها رو سوار می کنه. بقیه تو ماشین جلویی بشینن. عمه خانم با زرنگی خودش را در ماشین عمو جا داد و ماشین حرکت کرد. برگشتم و خودم را به بچه ها رساندم که گرم صحبت بودند. میترا گفت: پس چرا نیما نیومده دنبال شما؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت فرزاد در رمان تقدیر ترانه فرزاد
تصویر شخصیت کیوان در رمان تقدیر ترانه کیوان
تصویر شخصیت مهران در رمان تقدیر ترانه مهران
تصویر شخصیت ترانه در رمان تقدیر ترانه ترانه
تصویر شخصیت میترا در رمان تقدیر ترانه میترا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیدا

    0

    خیلی زیاد. بابای مهربون و مامان قاطع و بیش از حد نگران و وابسته

    ۳ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    👌🏻

    ۳ ماه پیش
  • تقدیر ترانه

    0

    کار درستی نکردن واقعا😡 اول باید از دلش در می آورد بعد این سورپرایز رو ترتیب می داد 🥺

    ۳ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    پسره عجول انگار جنگه😂😂😂

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    عزیزم نمیشه پارت بیشتر بزاری ممنون

    ۴ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    تلاشمو می کنم عزیزم 🙏🏻

    ۴ ماه پیش
کپی شد!