پارت چهارم :

از کتابخانه خارج شدم و به سمت پدر رفتم و کنارش نشستم. او در حالیکه از آخرین شوخی عمو مرتضی، غرق شادی بود، دستش را دور شانه ام انداخت و گفت: چی شده بابا، حوصله ات سر رفته؟ مگه میترا نیومد؟

-چرا، اومده. ولی کار داره.

-خوب می موندی کمکش می ک ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!