تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت چهارم :
از کتابخانه خارج شدم و به سمت پدر رفتم و کنارش نشستم. او در حالیکه از آخرین شوخی عمو مرتضی، غرق شادی بود، دستش را دور شانه ام انداخت و گفت: چی شده بابا، حوصله ات سر رفته؟ مگه میترا نیومد؟
-چرا، اومده. ولی کار داره.
-خوب می موندی کمکش می ک ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

نازنین زهرا
0انگار تو دردسر افتاد حالا باید یه ساعت ۲۰ سوالی جواب بده🥺😭