پارت شانزده :

یک هفته تا عید مانده بود که به اصرار میترا برای خرید بیرون رفتیم. فرزاد پایین پله ها به ما پیوست و گفت: بریم خانما؟
-تو کجا؟
-منم باهاتون میام دیگه.
-من اینطوری راحت نیستم. شما با هم برید.
میترا گفت: یعنی چی؟ مگه قرار نشد بیای با هم بریم؟ می خوام تو انتخاب لباس کمکم کنی.
-ولی نگفته بودی قراره با فرزاد بریم خرید.
فرزاد گفت:
-خوب، پس مشکل منم. بابا مگه من آدم نیستم. منم می خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت فرزاد در رمان تقدیر ترانه فرزاد
تصویر شخصیت کیوان در رمان تقدیر ترانه کیوان
تصویر شخصیت مهران در رمان تقدیر ترانه مهران
تصویر شخصیت پارسا در رمان تقدیر ترانه پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان تقدیر ترانه سامان
تصویر شخصیت ترانه در رمان تقدیر ترانه ترانه
تصویر شخصیت میترا در رمان تقدیر ترانه میترا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    0

    من میگم فرزاد رو پیشنهاد ازدواجش اصرار می کنه و موفق میشه دل ترانه رو به دست بیاره🥰🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    به نظرم درسته😉

    ۳ ماه پیش
  • ترانه

    0

    بدبخت و کشوندن شصت ساعت دنبالشون خرید کردن تهشم میگه واست خوبه. مردا چنین موجودات غریبین واقعا

    ۳ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    یخورده اخلاقش بهتر شده واقعا قبلا نمیشد تحملش کرد الان رمان اینجوری بهتره

    ۳ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    سلام عزیز دلم✨درستش می کنیم خیالتون راحت باشه 😉

    ۳ ماه پیش
کپی شد!