تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت هفتم :
-این یه نقشه ای داشت ترانه. به جان خودم راست میگم. چطور یهویی گذاشت رفت؟
-هر نقشه ای داره به من ربطی نداره. در رو قفل کن که نتونه شب بیاد و باز اعصاب ما رو به هم بریزه.
فردا صبح با صدای ضرباتی که به در می خورد از خواب بیدار شدیم. گرمای مطبوع اتاق، از یکسو و سردرد آزاردهنده از سوی دیگر مرا برای برخاستن از تخت، بی انگیزه می کرد. با بی حالی صدا زدم:
-میترا، پاشو در رو باز کن.
وقتی صدایی

لطفا صبر کنید...
Raha
0خوب کرد نرفت باهاشون😂 با اون فرزاد اعصابش باز به هم می ریخت