تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت سیزده :
ناگهان پس از یک پیچ، ترافیک شد.
-حتماً تصادف شده، وگرنه اینجا هیچ وقت ترافیک نداره. ماشین کم کم جلو می رفت.
حدود ده دقیقه گذشت تا به محلی رسیدیم که چندین ماشین توقف کرده بودند.
ماشین مهران هم آنجا بود. فرزاد با نگرانی گفت: -تو ماشین بمون برم ببینم چه خبره، زود میام. پیاده نشی ها.
از ماشین پیاده شد و رفت. دلم شور می زد. نتوانستم طاقت بیاورم. از فرزاد خبری نبود.
دلم گواهی بد می

لطفا صبر کنید...

غصه خوردم
0خیلی ناراحت کننده است. الهی بمیرم😭😭😭 من خودم مادرم دلم واسه مادر ترانه سوخت. چقدر آرزوها داشته واسه یه دونه دخترش😭😭😭