تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت دوم :
وقتی به سالن رسیدم، وسایل را روی کاناپه قرار دادم و برای صرف صبحانه به آشپزخانه رفتم.
- سلام، صبح قشنگتون بخیر. حاضر شدید یا فقط می خواستید من بیچاره رو خواب زده کنید اول صبحی؟
هر دو جواب سلامم را با لبخند دادند و پدر گفت:
-من که یه دیقه ای حاضر میشم. وقتی می بینم اگه یه ساعتم به خودم برسم، پیش تو و مامانت اصلاً به چشم نمیام چه کاریه اینقدر خودمو اذیت کنم.
- خوبه دیگه زبون نریز منصور. ماشالله از خیلی از جوونای امروزی خوش تیپ تر و برازنده تری. مگه نه ترانه؟
- بر منکرش لعنت. خوش به حال خودم که مامان و بابای به این نازنینی دارم.
- بیا مادر، اول این قرص رو با این آب میوه می خوری، بعد از خوردن صبحانه هم این لیوان شیر گرم و عسل رو می خوری. من میرم حاضر شم، سه روزه مرخصی گرفتم ولی هنوز کارام تموم نشده.
این را گفت و با عجله به اتاقش رفت. اتاق پدر و مادر در طبقه پایین قرار داشت. پدرم ناراحتی قلبی داشت و از وقتی این قضیه شدت گرفته بود، اتاقشان را به طبقه پایین منتقل کرده بودند.
با بی میلی دستورات مادر را اجرا کردم و منتظر آنها شدم. حدوداً نیم ساعت بعد در ماشین نشسته بودیم و به سمت اصفهان حرکت می کردیم. گرمای مطبوع ماشین و قرص هایی که خورده بودم، کم کم مرا به خواب برد. چندین بار مادر مرا صدا زد تا چیزی بخورم، اما از او خواستم تا اجازه دهد استراحت کنم. بالاخره با صدای پدر از خواب بیدار شدم.
- ترانه جان، دخترم بیدار شو تا چند دقیقه دیگه می رسیم بابا. ماشالله یه کله خوابیدی تا اینجا. بیدار شو عزیزم.
- آخیش ولی حسابی چسبیدا.
- بیا عزیزم یه لیوان چایی بهت بدم تا سر حال بشی.
در حالیکه خودم را مرتب می کردم گفتم: نه دیگه مامان. چند دقیقه دیگه خونه عمو محمود، یه چیزی می خورم.
- حالا بعد از چند وقت اومدیم اینجا، حتماً هم خونه شون حسابی شلوغه. عمه محبوبه هم اومده، دایی و خاله های کیوان هم حتماً هستن. یه کاره می خوای بری مثل قحطی زده ها بشینی به خوردن. بیا یه چیزی بخور ته دلتو بگیره مادر.
- نگران نباش خانم. این دختر اگه یه هفته هم چیزی نخوره باز بی اشتهاست.
- ولی چه سفر خسته کننده ای بود. ای کاش با محبوبه اینا اومده بودیم.
- مامان اونا خیلی زود اومدن. چه خبره؟ من کلاس داشتم. خودتونم که نمی تونستید این همه مرخصی بگیرید.
- آره، ولی خوب تنهایی سخته سفر رفتن.
- انشالله موقع برگشت با هم میایم خانم. حالا دیگه اخماتو باز کن.
پدر اتومبیل را مقابل منزل عمو نگه داشت و بوق زد. اکبر آقا، سرایدار خانه در را باز کرد و ما وارد شدیم. چندین ماشین در محوطه باغ پارک شده بودند. پدر اتومبیل را گوشه ای متوقف کرد و همگی پیاده شدیم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که اکبر آقا خودش را به ما رساند و پس از خوش آمدگویی سوئیچ را از پدر گرفت و گفت:
-شما بفرمایید، من چند دقیقه دیگه وسایلتون رو میارم.
تشکر کردیم و به سمت پله های عمارت با شکوه و سفید رنگ حرکت کردیم. روی پله ها، عمو و زن عمو، عمه محبوبه و همسرش آقا مرتضی به استقبالمان آمدند. مراسم خوش آمدگویی که به پایان رسید، به اتفاق وارد سالن شدیم. در تمام قسمت های سالن مهمان ها نشسته بودند و سر و صدای محیط حس بدی به من میداد. عمو محمود با صدای بلندی گفت:
خانم ها و آقایون محترم، چند لحظه توجه کنید. برادر عزیزم آقا منصور به همراه خانمشون، مینا خانم و برادرزاده یکی یه دونه من ترانه بالاخره رسیدن.
به این ترتیب نگاه ها متوجه ما شد و سلام و احوالپرسی های خسته کننده و کسالت آور مدتی ادامه داشت. زن عمو شیرین پالتوی من و مادر را گرفت و صدا زد: نرگس خانم، بیا اینها رو بگیر و بزار تو اتاقشون. به اشرف خانم هم بگو چند تا چای خوش رنگ واسمون بیارن.
بعد در حالیکه تعارف می کرد تا روی مبل گوشه سالن بنشینیم، به عمو و پدر و آقا مرتضی اشاره کرد و گفت ببین تو رو خدا دوباره این مردا دور هم جمع شدن. الانه که صداشون سالن رو برداره. وقتی یکیشون کمه، همچین ساکت و آرومن که نگو. اما همین که هر سه کنار هم باشن خونه رو میزارن رو سرشون. مامان جواب داد:
- خدا کنه همیشه خوشحال باشن. ما هم از خدا می خوایم که منصور جان همیشه خندون و خوشحال باشه. این شادی و آرامش واسه قلب مریضش خوبه.
زن عمو با لبخند مهربانی گفت: خدا بهش سلامتی بده. زندگی تو تهران سخته. ای کاش حرف محمود رو گوش می کرد و میومد اینجا با همدیگه کار می کردن.
- منصور اخلاق های خاص خودش رو داره.
- بگذریم. هزار ماشالله، ترانه جان، روز به روز داری خانم تر میشی.
- شما لطف دارید زن عمو.
- عزیزم، تعارف نمی کنم. وقتی محمود شما رو معرفی کرد، اونا که می شناختن هیچی ولی فامیلای خودم و عروسم حسابی توجهشون جلب شد.
- ممنونم، شیرین جون، شما لطف دارید. راستی کیوان کجاست؟
- با ساناز رفتن خرید. گفتن ناهارم بیرون می خورن.
خانمی آمد و چای و شیرینی تعارف کرد. شیرینی کوچکی را با چای خوردم. زن عمو گفت:
- پاشو دخترم، غریبی نکن. خونه عموته. الان تو میزبانی و همه اینا که اینجان مهمون تو هستن. برو واسه خودت دوری بزن. مجبور نیستی بشینی و به حرفای خانم بزرگا گوش کنی.
- منم خانم بزرگم دیگه. 19 سالمه.
- پاشو برو شیطون. برو تا بچه ها نیستن یه کم خوش بگذرون. غروب که کیوان بیاد و فرزادم از راه برسه دیگه نمی تونی از دستشون آسایش داشته باشی. می شناسیشون که؟ از اذیت کردن و سر به سر گذاشتن با تو و میترا لذت می برن.
- راستی میترا کجاست؟
- میترا رفته به یکی از دوستاش که اینجا زندگی می کنه سر بزنه.
میترا دختر عمه محبوبه بود و فرزاد هم برادر میترا بود که در رشته پزشکی تحصیل می کرد.
به طرف عمو که با پدر و عمو مرتضی مشغول صحبت و خنده بود رفتم و گفتم:
- عمو جون، می تونم برم تو کتابخونه تون؟
- عزیزم، این چه حرفیه؟ کل خونه عمو قابل برادرزاده عزیزش رو نداره. باهات بیام؟
- نه، ممنون. خودم میرم.
به سمت پله ها رفتم. کتابخانه درست همانجا بود. کنار پله ها. در را باز کردم و وارد شدم. فضای دنج و آرام کتابخانه مرا به یاد کودکی ام می انداخت. همیشه وقتی به خانه عمو می آمدیم، همه می دانستند باید اینجا دنبالم بگردند. به سمت پنجره رفتم و دور از هیاهوی سالن، به فضای دل انگیز باغ که حالا داشت با دانه های نرم و سبک برف پوشیده می شد نگاه کردم. خانمی آمد و برایم فنجانی چای آورد.
- ببخشید، میشه خواهش کنم برام قهوه بیارید؟
- بله خانم، چشم.
رفت و چند دقیقه بعد با فنجان قهوه برگشت. تشکر کردم و روی لبه کاناپه نشستم و باز به منظره باغ خیره شدم. این قاب زیبا فقط به من تعلق داشت و من تنها کسی بودم که می توانستم در این لحظه تمام این زیبایی را با چشم هایم تصاحب کنم. قهوه را بوییدم. عطر مطبوعی داشت.
- مزاحمتون که نیستم؟
به سمت صدا برگشتم. مردی بلند قامت، با ظاهری موقر کنار در ایستاده بود و مرا می نگریست. پلیور سرمه ای و شلوار همرنگش او را آراسته تر جلوه می داد. نگاه خیره و لبخندی که بر لب داشت حس ناخوشایندی به من می داد.
- این سؤال بود؟
- بله.
- به نظر من که سؤال نبود. اگه می خواستید سؤال کنید باید می گفتید: می تونم مزاحمتون بشم؟ اینطور که شما گفتید یعنی خودتون مطمئنید که مزاحمم نیستید.
جا خورد. لحظه ای خیره نگاهم کرد و گفت: شما هم می تونستید یک کلمه بگید چرا، مزاحمم هستید و تمام. من مطمئنم که قبلاً شما رو ندیدم اگر نه به خودم شک می کردم که سابقه کدورتی بین ما وجود داره.
- حالاکه اومدید. بفرمایید. با من امری داشتید؟
- با شما عرضی نبود خانم، دنبال یه کتاب می گشتم.
- بفرمایید خواهش می کنم.
با بی تفاوتی به سمت قفسه کتاب ها رفت و من باز به منظره محبوبم خیره شدم. چند دقیقه بعد صدای در مرا متوجه خروج او کرد. با خودم گفتم: چقدر بی ادب، همینجوری رفت.
فنجان خالی قهوه را روی میز گذاشتم و از قفسه کتابها، دیوان فروغ را برداشتم. روی کاناپه دراز کشیدم و مشغول خواندن شدم. چیزی نگذشت که در اثر گرمای مطبوع اتاق، به خوابی آرام و شیرین فرو رفتم.
با صدای عمو از خواب بیدار شدم: ترانه جان، تو اینجایی عمو؟ مامانت کلی دنبالت گشت.
با بی حالی از جایم برخاستم و گفتم: بهتون که گفته بودم میام اینجا.
- درست میگی، تقصیر منصور و مرتضی است دیگه. هوش و حواس واسه آدم نمیزارن.
کتاب را سر جایش گذاشتم و گفتم: نمی دونم کی خوابم برد.
- اشکالی نداره عمو، بالاخره باعث افتخار منه که برادرزاده ای دارم که اینقدر اهل مطالعه است و از تمام وقتش برای کسب علم و فرهنگ استفاده می کنه.
- واقعاً که عمو. یه وقت این حرفا رو پیش بچه ها نزنیدها. بین خودمون بمونه.
عمو در حالیکه می خندید، دستم را گرفت و گفت: بریم که وقت ناهاره. خیالت راحت باشه. می دونی که من خیلی رازدارم. این قلب عمو، صندوقچه اسراره.
- دقیقاً از همین می ترسم عمو. آخه صندوقچه مزبور هیچ قفل و بسط و نگهبانی نداره.
با خنده به سالن برگشتیم و با دیدن مادر به سمت او رفتیم.
- بفرما مینا خانم، اینم گمشده شما.
- کجا بودی دختر، نصف عمر شدم. گفتم نکنه باز زده به سرت رفتی زیر برف و بارون راه بری؟
تا خواستم جوابش را بدهم، عمو پیش دستی کرد و گفت: نه زن داداش جان، خانم دکتر رو غرق در مطالعه پیدا کردم تو کتابخونه.
- مادر جان حالا نمی خواد این چند روز سفر، خودت رو اذیت کنی. نگران نباش به درساتم می رسی. حالا فقط استراحت کن.
- آره عمو جان یه کم استراحت کن. منم برم خدمت دو یار غارم تا با هم ناهارمون رو بخوریم.
عمو با خنده دور شد و چشمکی حواله من کرد.
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

پریزاد
1عموش خیلی خوبه ❤️ ترانه و مهران هم خیلی نازن😍 اینا شخصیت های اصلی هستن؟