لیست کلیه پارتهای رمان تقدیر ترانه : پارت های 61 تا 77
تعداد کل پارت های منتشر شده : 77
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 61
کارمان که تمام شد میترا گفت: نظرتون چیه بریم قدم بزنیم؟ ساناز ظرف آب را به کیوان داد و گفت: من که موافقم. من گفتم: شما برید من مواظب وسایل هستم. اینجا می مونم. -حالا مثلاً اگر اتفاقی بیفته می خوای چه کار کنی؟ کدوم پلنگ و روباه یا دزد و اوباش رو تا حالا شکست دادی؟ -کیوان راست میگه. در ضمن بابا ای...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 62
عمو مرتضی با لبخند گفت: این حرفا چیه دخترم؟ ما که کاری نکردیم. -حالا بفرمایید بشینید که نوبت منه که براتون چای بیارم و پذیرایی کنم. فرزاد که تازه از پارک کردن خودرویش فارغ شده بود با فریاد خود را به سالن رساند و گفت: که چی مثلاً می خوای بگی مامان این دار و درختایی و دلت واسشون پرکشیده و اومدی سر...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 63
با خوشحالی گوشی را برداشتم تا در اینترنت اطلاعاتی در خصوص این شرکت به دست بیاورم. -خدای من چرا قبلاً یادم نبود؟ من قبلاً اینجا رفتم. اینم عکس مدیر عامل شرکت- آقای دکتر از خودراضی مهران آریا. پس اینم نقشه ایشون بوده. با عصبانیت شماره او را گرفتم. خیلی سریع ارتباط برقرار شد. -سلام. روزتون بخیر، ای...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 64
خانم درخشان که زنی حدوداً 50 ساله، زیبا و با نگاهی نافذ بود و ظاهری جدی داشت، از پشت عینک ظریفش نگاهی دقیق به من انداخت و بعد برگه معرفی را با دقت بررسی کرد و گفت: -مشفق؟ درسته؟ دخترم کاری که بهت سپرده شده اونم تو این واحد کار سختیه. نمی خوام نگرانت کنم. دوست دارم که موفق بشی و همکاریمون ادامه پی...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 65
فردای آن روز کمی زودتر به محل کارم رفتم تا کارهای مانده از روز قبل را در آرامش ساعات پیش از شروع کار به انجام برسانم. کیفم را در کمد گذاشتم و پوشه ها را به زحمت در دست گرفتم. تعداد پوشه ها خیلی زیاد بود از اتاق آقای بهمنی شروع کردم. همه پوشه ها رو روی میز عسلی گذاشتم. میز را مرتب کردم و کارهای جد...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 66
از واحد بازاریابی خارج شدم و قبل از ورود به واحد بین الملل، با دست اشکی که از چشمانم جاری شده بود را پاک کردم. کمی با دست صورتم را باد زدم و در سالن قدم زدم. بعد نفس عمیقی کشیدم و وارد اتاقم شدم. روی صندلی نشستم و دست ها را بر پیشانی گذاشتم. چشمم به صفحه مانیتور افتاد و یه یاد آموزش افتادم. از جا...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 67
اشک سیل آسا آمد و مانعی برایش نبود. خلوت گورستان وسیع و ازدحام افکار در دل تنگ، اشک بهترین مرهم بود. نمی دانم چقدر گذشته بود. باز سنگ سرد گور آرامم کرد. پس برگشته بودند. پس اینجا بودند و مرا می شنیدند. خیالم راحت شد و چشم بر هم نهادم. از گرمای ظهر از خواب برخاستم. سنگ را بوسیدم و خداحافظی کردم. د...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 68
فردای آن روز به کمک زن عمو لباس هایم را عوض کردم و به همراه عمو به منزل آنها رفتم. یکی از اتاق های طبقه پایین را برایم آماده کرده بودند. وقتی زن عمو اتاق را ترک کرد به حمام رفتم. کمی حالم بهتر شد. روی لبه پنجره نشستم و چشم به منظره زیبای باغ دوختم. آقا کاظم مشغول رسیدگی به درخت ها بود. با صدای ضر...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 69
به شدت مضطرب شده بودم. خدایا خواهش می کنم توجهش رو از من برگردون که با من کلنجار نره. خواهش می کنم. -ترانه؟ حواست به منه؟ تو خوبی؟ دستات داره می لرزه. باشه، باشه عزیزم. بعداً حرف می زنیم. نترس ترانه. من باهات کاری ندارم. می خوای یه لیوان آب بهت بدم؟ دیدن فرزاد به شدت مرا مضطرب کرده بود. نمی خواست...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 70
چند دقیقه بعد همه دور میز نشسته بودیم و مشغول صرف شام بودیم که زن عمو گفت: ساناز جان، بی زحمت بعد از شام تو جمع آوری وسایل به محبوبه خانم کمک کنید. دیگه ما بریم بشینیم. -خیالتون راحت باشه مادر جون، با بچه ها حلش می کنیم. -رو من حساب نکن خانم. -منظورم میترا و ترانه بود. -نه جانم رو ترانه هم حساب...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 71
زندایی دستی بر شانه ام زد و آهسته گفت: عزیزم، ببخشید نسترن دختر آرومیه. ولی این خاصیت زن های خانواده ماست که همیشه حواسشون به زندگی و شوهر و بچشون هست. اونم شنیده که تو جدا شدی و می دونه که قرار بوده سامان از تو خواستگاری کنه اینه که یه کم رو تو حساس شده دخترم. به دل نگیر. سعی کردم با لبخندی نارا...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 72
دایی آمد و با هم شام خوردیم و با یادآوری خاطرات گذشته تا نیمه شب به گفتگو نشستیم. فردای آن روز دایی نان تازه گرفت و کمی خرید کرد. صبحانه را آماده کردم و کنار دایی نشستم: -بفرمایید دایی جان اینم چای. دایی جان دیشب میترا زنگ زد گفت امشب خونه آقای دکتر دعوتن. قرار شد منم عصری برم اونجا. میگم بعد از ...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 73
زن عمو گفت: آره واقعاً، میترا جون همیشه روحیه اش خوب بود. اهل قهر و گریه و زاری هم نبود. بر عکس ترانه جون که خیلی نازنازی و به شدت حساسه. کار کردن هم نیاز به روحیه خاصی داره. همکاران که خانواده ما نیستن. درست میگم؟ -دقیقاً خانم مشفق. من خیلی خوب متوجه صحبت های شما میشم. چند وقت پیش یه خانم جوون ب...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 74
صحبت های معمول که بیشتر پیرامون کار بود بین عمو و مهندس و عمو مرتضی در جریان بود. کنار عمو ماندم و از رفتن به جمع خانم ها احتراز نمودم. از زن عمو ناراحت بودم و صحبت کردن با او را در آن شرایط به صلاح نمی دانستم. چون ممکن بود ناراحتیم در رفتارم تأثیر بگذارد و بی احترامی کنم. یکی از خانم ها نزدیک فر...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 75
وقتی همه خوابیدند و خانه ساکت شد، و میترا هم بالاخره از تلفن همراهش جدا شد و به خواب رفت، به تراس رفتم و تمام بغضم را گریستم. نزدیک صبح به خواب رفتم. حوالی ظهر بود که از خواب برخاستم. جالب بود که کسی بیدارم نکرده بود. دوش سرد گرفتم تا آثار گریه شب گذشته را از صورتم پاک کنم. اتاق را مرتب کردم. نگا...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 76
به سرعت خارج شدم و به همراهانم که منتظر ایستاده بودند پیوستم. در حالیکه سوار ماشین می شدیم میترا پرسید: -این همون پسره است که تو عروسی کیوان یه کتک حسابی از فرزاد خورده بود. درسته؟ -آره خودشه. -چقدر خوش تیپه. خیلی آدم حسابی به نظر میاد. البته نه از نظر پسرای ما. تتو، پرسینگ، آخه این چی فکر کرده ک...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 77
ناباور از رهایی به دست آمده، نفس عمیقی کشیدم و سینی را برداشتم و باز مشغول کار شدم. -خوب ترفندی زدی محبوبه جون. به عقل هیشکی قد نمی داد. -خدا رو شکر نشنیده بود وگرنه هیچ کس نمی تونست قانعش کنه. ولش کنید دیگه شیرین جون، حرفش رو نزنید. معلوم نیست باز شانس بیاریم. -خانم پس این شام کی حاضر میشه؟ مرد...
بروزرسانی در : دیروز
