لیست کلیه پارتهای رمان شروانو (شَروانو) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 165
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 1
مقدمه: پدرم عاشق فرزند دختر بود... بعد از چهار فرزند پسر، بالاخره صاحب یک دختر شد. مادرم میگفت آن روز از خوشحالی توی پوستش نمیگنجید و این برای باقی اهالی روستا مسخرهترین چیز ممکن بود... یکی یکدانه پدر شده بودم؛ نامم را دلنیا گذاشت اما همیشه «تاقانه» صدایم میکرد، یعنی دردانه... بچه که بودم، م...
بروزرسانی در : ۱۱۸۰ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 2
دامن لباسش را جمع کرد، افسار را گرفت و با یک حرکت سوار اسب شد. - و چرا فکر میکنن که من قراره پسر به دنیا بیارم؟ حرفهایش بیپرده بود و زانا خان اخم کمرنگی کرد و با شرم نگاهش را دزدید و آرام گفت: چون تو تاقانه چهار برادری. خنده عصبی کرد و افسار را با دست چپ بیشتر کشید؛ اسب شیههای کشید و کمی سرش ...
بروزرسانی در : ۱۱۷۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 3
دلنیا پوزخندی زد که اشارهای به خانمی که کنارش بود داد. - بیا بریم سمیه. سمیه دنبالش راه افتاد و ژاکاو با اخم گفت: راه بیفت بیا تو. و خودش جلوتر از دلنیا داخل رفت؛ آخرش از دست این دختر دق میکرد، خوب و بد را نمیفهمید و سرش را با زبانِ تند و تیزش به باد میداد. دلنیا سری از حرص تکان داد و خواست ا...
بروزرسانی در : ۱۱۷۶ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 4
کارزان، پدرش، لبخند آرامشبخشی روی لبش نشاند. توی چشمهایش اطمینان بود، اطمینان به دلنیا و زندگی که قرار بود آنجا داشته باشد. دلنیا دلش گرم شد و بیشتر نگرانیهایش پر زد و رفت اما تا آخرین لحظه باید تلاشش را میکرد. - موهات و ببافم؟ این دختر آرامشش بود، تمام ناراحتیهایش را با دیدن او فراموش میک...
بروزرسانی در : ۱۱۷۳ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 5
دلنیا مات ماند؛ آب دهانش را قورت داد و سرش را عقب کشید. به چشمهای آراس زل زد تا تمسخر را در آنها ببیند اما هیچ چیزی نبود. برای اولین بار هیچ حرفی برای گفتن نداشت... دو بار پلک زد و آراس مات چشمهایش شد. تا حالا دلنیا را آنقدر دقیق ندیده بود. اسب تکانی خورد و شیههای کشید که دلنیا کمی روی زین ا...
بروزرسانی در : ۱۱۶۹ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 6
کمی خیرهاش شد و با خودش زمزمه کرد: دختر جسوریه! زانا پکی به پیپش زد. - بایدم باشه، باباش کم نذاشته براش... تا تونسته بهش پر و بال داده، دیگه یکم بین مردم باشی میبینی از ده نفر، نه نفرشون در مورد اون حرف میزنن. نقل مجلس خاله زنکهای روستاست چون شبیه هیچکدوم دخترای روستا نیست. با یادآوری دلنیا،...
بروزرسانی در : ۱۱۶۶ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 7
به زبان آوردنش هم تمام اتفاقاتی که پیش رویش بودند را توی ذهنش مرور میکرد اما اینجا رسم همین بود و چارهای جز قبول کردن نداشت اما فکرِ حضور توی آن عمارت، تن و بدنش را میلرزاند. مرد رویاهاش شبیه پدرش بود نه کسی مثل آراس با اخلاق تند و تیزی که میگفتند. سوار اسبش شد و با فکری درگیر به سمت خانهشان...
بروزرسانی در : ۱۱۶۴ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 8
*** خان و خانزادهها همیشه با خانزادهها ازدواج میکردند. این ازدواج جز یک پیوند عاشقانه، برای دوبرابر کردن مال و ثروت بود. شبِ خاستگاری، خان، دستِ خانزاده را میگرفت و همراه با بزرگانِ طایفه و خانهای روستاهای اطراف که با آنها آمد و رفت داشتند، به خانه دخترِ خانزاده میرفتند. با تشریفاتِ کامل! ...
بروزرسانی در : ۱۱۵۹ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 9
خزال خان یک قدم نزدیکتر شد. چشمهایش را تا آخرین حد ممکن باز کرد و به چشمهای دلنیا خیره شد. - اون عمارت، عمارت منه، این روستا، روستای منه! من مادر خان این روستام و تو به غیر از اون موظفی که به من احترام بذاری! گردنبند گردنش را به دست گرفت. - تا حالا توی زندگیت از اینا دیدی؟ پشت گردنش از کش...
بروزرسانی در : ۱۱۵۵ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 10
داخل اتاق خزال خان رفت و در را بست. نگاه آراس تا بسته شدن کامل در، خیره او بود. نگاه آراس را که دیگر احساس نکرد، نفس راحتی کشید. خزال خان بالای اتاق، کنار پنجره، روی تک مبلی نشسته بود. - چی میخوای؟ گلاویژ تا زمانی که به فاصله دلخواهش از او نرسید، زبان باز نکرد. - باهاتون حرف داشتم. صدایش ...
بروزرسانی در : ۱۱۵۲ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 11
خزال چشمهایش را با عصبانیت بست... گلاویژ را ساکت کرده بود اما دلنیا را میتوانست ساکت و مطیع خودش کند؟ *** صدای اسب که آمد، زانا با عجله از اصطبل بیرون رفت. انتظار داشت دلنیا را ببیند اما با آراس خان روبه رو شد. نفس عمیقی کشید و همانجا ایستاد. از صبح منتظر دلنیا بود، امروز باید مثل هر...
بروزرسانی در : ۱۱۵۰ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 12
زانا با نگرانش خیرهاش شد. - خزال خان... چشمهایش را با اطمینان بست و افسار اسب را به راست کشید تا بچرخد. - من خودم باهاش حرف میزنم. زانا سری تکان داد. آراس اسب را به حرکت در آورد و به سمت روستا حرکت کرد. نمیدانست این حرکتش درست است یا غلط اما باید امانتی دلنیا را پس میداد. دلنیایی که ا...
بروزرسانی در : ۱۱۴۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 13
ژاکاو داخل خانه برگشت و دلنیا با آراس تنها شد. روی دومین پله ایستاده و تقریبا هم قد آراس شده بود. آراس مستقیم به چشمهایش زل زد. - خوبی؟ دلنیا سری تکان داد. - ممنون، خوبم. کمی به چشمهایش خیره ماند اما دلنیا نگاه ندزدید. بیدلیل لبخند محوی روی لبهای آراس نشست. لبخندی که عمرش چند ثانیه ...
بروزرسانی در : ۱۱۴۳ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 14
پوزخندی روی لب دلنیا نشست. مادرش را خوب میشناخت و میدانست چقدر با دیدن این چیزها ذوق میکند. - این چیه؟ دلنیا جعبه را به دستش داد. ژاکاو روی سنگهای قیمتی دست کشید. - خان بهت چی گفت؟ دلنیا با تعجب برگشت. - نشنیدی مگه؟ با لبخند و چشمهایی که برق میزد گفت: نه دختر، مگه جرعت داشتم بیام گو...
بروزرسانی در : ۱۱۴۱ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 15
شرڤانۆ: - این پسر رو باید یکی آدم کنه! ژاکاو که فرصت را مناسب دید، دستی روی موهای بلند دلنیا کشید. - ببین واسه همین میگم، واسه همینه که میگم خان و دو دستی بچسب برو اون عمارت خوشبخت شی، میخوای تهش سرنوشتت مثل روژدا بشه؟ نگاه چپکی حواله مادرش کرد. خدا را شکر میکرد که حداقل رفتار کژال خان ...
بروزرسانی در : ۱۱۳۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 16
گیج نگاهش کرد. سرش را کمی کنار برد تا صورت روژدا را بهتر ببیند. - چی؟ اشکهای روژدا بیشتر شد و دستش را روی شکمش گذاشت. - من حاملهم دلنیا... همین کافی بود تا دلنیا هینی بکشد و روی پایش بکوبد. این فاجعه بود. یک فاجعهی بزرگ! گریههای روژدا شدت گرفت. - حس میکنم دختره... با این حرفش نگاه ...
بروزرسانی در : ۱۱۳۶ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 17
شرڤانۆ: دلتنگی تمام وجود دلنیا را گرفته بود. به گوشه گوشه خانه نگاه میکرد تا همهاش را یادش بماند. ژاکاو خوشحال از خوب تمام شدن ماجرا، امروز داشت لذت میبرد. از صبح زود گوسفند و گاو قربانی میکردند. اهالی روستا تمام روزهای مراسم را مشغول کار کردن بودند. سفرهای بلند در روستا پهن میشد و ه...
بروزرسانی در : ۱۱۳۴ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 18
طلاها روی بدنش سنگینی میکرد. پوزخندی زد؛ چه میگفتند؟ سرتا پای عروس را طلا گرفته بودند. از دور عمارت را دید... جمع زیادی از خانمها که منتظر ورود عروس جدید بودند. برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت. چقدر میان این مردمی که پشت سر گذاشت و مردمی که انتظارش را میکشیدند فاصله بود. نگاهش به فواد ا...
بروزرسانی در : ۱۱۳۱ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 19
- دختر رعیت و چه به این همه تدارکات! جمع توی سکوت سنگینی فرو رفت. صدایش را از قصد بلند کرده بود تا بشنوند یا تصادفی بود نمیدانست اما تمام وجود دلنیا پر از عصبانیت شد. خزال خان نیم نگاهی سمت دلنیا انداخت. دستهایش را مشت کرده بود و دامن لباس را توی مشتش فشار میداد. دلنیا نگاهش را میان خانم...
بروزرسانی در : ۱۱۲۹ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 20
لباس سفیدش به زیبایی توی تنش نشسته بود. از امشب همسر خان میشد و به زودی مادر فرزند خان! تورش را بالا داد و جلوتر رفت و به آینه نزدیک شد. دستش را روی آینه، جایی که صورتش را میدید، گذاشت و نوازش کرد. - قوی بمون دلنیا، همیشه! سرش را کج کرد و دستش را روی سینهاش که داشت میسوخت گذاشت ونفس عمیق...
بروزرسانی در : ۱۱۲۷ روز پیش
