پارت چهارده :
پوزخندی روی لب دلنیا نشست.
مادرش را خوب میشناخت و میدانست چقدر با دیدن این چیزها ذوق میکند.
- این چیه؟
دلنیا جعبه را به دستش داد.
ژاکاو روی سنگهای قیمتی دست کشید.
- خان بهت چی گفت؟
دلنیا با تعجب برگشت.
- نشنیدی مگه؟
با لبخند و چشمهایی که برق میزد گفت: نه دختر، مگه جرعت داشتم بیام گوش وایسم؟
سرش را بالا آورد.
- حالا چی گفت؟ نگفت این وصلت و به هم می
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
0فقط اون لبخند دلنیا که معلوم نیس پشت اون چه حرف های ناگفته ای هس که می تونه ما رو اکلیلی کنه
۴ ماه پیشترنم
0وااای من به اندازه مادر دلی ذوق زده شده آخی چقد قشنگ سوپرایز شد
۴ ماه پیشZahra kh
0وای دلم برا روژدا سوخت خیلی گناه داره، البته نه تنها اون بلکه همه ی زنایی که گیر همچین مردایی میوفتند
۴ ماه پیش....
0عالی
۳ سال پیشتانیا
0قشنگه
۳ سال پیشفرزانه
0کوتاه بود😢🥺
۳ سال پیشسارای
1سلام عالی بود،مرد بد دل و شکاک از همه چیز بده تواین دنیا😔😔🥺🥺
۳ سال پیشتارا
0کاش دلنیا با آراس راه بیاد 🥺🌿
۳ سال پیشثنا بانو
6همیشه ازدواج ره فرار از چاه نیست😔
۳ سال پیشاسرا
0عالیه
۳ سال پیشنرگس
4روژدا بیچاره🥺♥️
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0چه سرنوشتی داره این روژدا..ولی خب کلی راه حل هس کاش ازدواج نمی کرد تازه پای بچه هم درمیونه تو پارتای قبل گفته شده بود پسربچه دارن