لیست کلیه پارتهای رمان شروانو (شَروانو) : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 165
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 141
سری به نشانه موافقت با مادرش تکان داد و بعد از عوض کردن لباسهایش مشغول تدارک دیدن شد. همراه با خزال، لیستِ بلند بالایی از چیزهایی که لازم داشتند نوشتند. به رسمِ همیشگی تمامی اهالی روستا را باز هم سر سفره رنگینِ خان، توی باغ بزرگی که اکثر جشنها در آن برگزار میشد مینشاندند. با کارهایی که آراس ...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 142
*** دلنیا بیقرار کاپشنِ گرم را تنِ آراس کرد و آغا بانو را دور سر و گردنش پیچاند تا سرمای هوا به جانش ننشیند. اولین باری بود که میخواستند از هم دور شوند. دستهایش را روی شانههای آراس نگهداشت و نگاهِ غمگینش را که از حالا دلتنگی و بیقراریش را فریاد میزد، به چشمهای او دوخت. آراس هم بیقرارتر ا...
بروزرسانی در : ۲۰۲ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 143
دلنیا از گوشه چشم نگاهی به آراس انداخت و بعد روی زانا سوق داد. - شما هم باهاشون میرید؟ پک دیگری به پیپِ توی دستش زد و دودِ خوش بویش را رها کرد. - توی منِ پیرمرد چی میبینی که فکر کردی میتونم با اسب برم تو دل کوه و دو روز تو راه باشم؟ راست میگفت؛ دیگر سنی از او گذشته بود و آن زانا خانی نبود که...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 144
فکر دلنیا، درگیرِ آروا شد. دختری که هیچ محبتی از خانواده خودش ندیده بود و حالا وابسته خانوادهای بود که با آنها هیچ نسبت خونی نداشت. - خانواده خوبین؟ زانا سری به نشانه تایید تکان داد و با انگشتش دستی روی دسته چوبی مبل کشید. - آره، خوبن، مدتهاست مراقبشن ولی پول میگیرن دیگه. خرجیشونو آراس خان می...
بروزرسانی در : ۱۹۷ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 145
افراد آراس، همه به صف شدند و جلوتر از دلنیا و مقابل ابراهیم خان و افرادش ایستادند. صورت بوران توی هم رفته بود و از درد به خودش میپیچید. ابراهیم به یکی از افرادش اشاره داد بوران را از آن وسط جمع کنند و بعد خط و نشان کشان گفت: به زودی میفهمی بهای این حرفا چیه! گلولههای اون تفنگ تموم میشن بالاخر...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 146
هیوا بالاخره آرام گرفت و صدای زمزمه خزال را شنید: چیکار کنیم دلنیا؟ خودش هم نمیدانست و سردرگم بود اما تمام چیزی که از آن اطمینان داشت، این بود که نباید میگذاشت حتی یک سانت از خاک روستا، دستِ بوران و ابراهیم بیفتد. اگر حتی ذرهای به خانوادهاش نزدیک میشدند، همهشان را میکشت، برایش هیچ چیزی مهم...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 147
*** ژاکاو ماجرا را که شنید، سریع خودش را به عمارت رساند. صحبت از شجاعت همسرِ خان بود و دخترِ کارزان و خانی که هنوز هیچکس خبری از او نداشت اما همه مطمئن بودند که خان کشته شده و احتمالا زانا خان هم زنده نبود. موهای دلنیا را بافته بود و بعد از خواباندنِ هیوا، سرش را روی پاهایش گذاشت و تاربه تار...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 148
همه سکوت کرده بودند و از کارشان پشیمان شدند، دیگر صدایی از مردم نمیشنید و این آدمهای ابراهیم را میترساند. طبق برنامه هایشان همه چیز باید تحت کنترل خودشان می ماند. مرد خواست دوباره فتنه برپا کند. - الان دارین به ما توهین میکنید؟ مایی که چندین ساله داریم توی این روستا زندگی میکنیم و سر زمینا ج...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 149
هر کس سمتِ خانهاش رفت و کارزان و فواد هم راه افتادند اما دلنیا دلش پیش پدرش مانده بود. دلتنگی، به قلبش چنگ میزد و حالا مانند تمامِ روزهای قبل ازدواجش، دلش میخواست، کارزان در آغوشش بگیرد، موهایش را نوازش کند و ببافد. لحظه آخر از رفتن به عمارت پشیمان شد و اسب را برگرداند. - شما برید، من خودم میا...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 150
غیرتی که ورد زبانشان بود باید حداقل درد میگرفت و خودی نشان میداد... در سکوت رفت و رفت و بوران مقابلش رقصید و کهزی را توی هوا میچرخاند و بین دست باقی مردها میگشت. صدای خندههای کثیفشان را چطور باید از ذهنش پاک میکرد. دلش میخواست کور و کرش میکردند و نه میدید و نه میشنید. هزاران بار مرد...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 151
دیگر ترسی از چیزی نداشت؛ امروز نهایتش بود و او همه را تجربه کرد. خبرِ مرگِ آراس را گرفته بود، در یک شرایطِ نابرابر بهخاطرِ احساسات مادرانه، زیرِ سوالش برده بودند و او، با یک لبخند نظارهگر همه این ها بود. دیگر بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، چه اتفاق دیگری میتوانست او را به هم بریزد؟ حالش داشت ...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 152
جوابش سکوت بود و نفسهای منظمِ آراسی که در خوابی عمیق به سر میبرد و هیچ حواسش به گریه و زاری دلنیا نبود. به اندازه تمام گریههایی که توی دلش ماند گریه کرد و دستِ آراس را به صورتش میفشرد. کاش بیدار میشد و خودش را توی آغوشش میدید. ساعتی گذشت و دلنیا از فرط گریه خوابش برده بود و توی خواب هق هق م...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 153
رخت خوابهای تمیزی برای دلنیا بیرون آورد، پایین تختِ آراس پهن کردند. دلنیا با خجالت روی آنها نشست و زانا گوشه دیگر اتاق، روی صندلی چوبی، جا خوش کرد. هیچکدامشان نمیخواستند سکوت شکسته شود، دلنیا به خوب شدن آراس فکر میکرد و زانا، به اینکه چطور بوران را آدم کند. درست زمانی که خورشید، با گرمایی ض...
بروزرسانی در : ۱۷۰ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 154
نگهبان از آن سر حیاط فریاد زد: زانا خان آدمامون اومدن کارتون دارن. زانا کلاهش را که دورش آغا بانو پیچیده بود درست کرد. - اومدن، آماده شید بریم. ژاکاو با ترس گفت: کجا میرین؟! اینا رحم ندارن یه کاری میکنن، ندیدید چیکار کردن با آراس خان؟ زانا بدون آن که برگردد جواب داد: یه بار باید آدم شن. واسه بق...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 155
تمام پوستش داشت خراشیده میشد و از سرعت زیادِ اسبها، لباسهایش با کشیده شدن روی زمین، پاره شده بود. خیسی خون و سوزش زخم را توی همه بدنش احساس میکرد. دستهایش را له سختی تکیه گاه کرده بود تا مانعِ برخورد صورتش با زمین شود و با این حال، چانهاش زخمی شده بود. به روستا که رسیدند، نمیدانست برای درد...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 156
ابراهیم نفس نفس زنان خیرهاش شد. آتش نفرت توی چشمهایش زبانه میکشید و برای زانا قابل درک نبود که چرا؟ او هم همان کار را با آراس کرده بود، حرمتِ دلنیا را شکست و نگاههای کثیفش را به ناموسِ آنها دوخت. صدای دورگه شده از خشم ابراهیم توی فضا پیچید: موها رو بیار! یکی از مردها، از اسب پایین آمد و کنا...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 157
با وجودِ افکارِ بیانتهایش و کارهای زیادی که روی سرش ریخته بود، تمامِ حواسش پیشِ آراس بود و هر چند لحظه یکبار نگاهش میکرد و هر چند دقیقه، دست روی پیشانیش میگذاشت تا تبش را چک کند. وسایلی که محمود از روستا آورده بود را یک گوشه چید. باید کمی غذا درست میکرد. عادتش شده بود که صبح، برای ناهار و شا...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 158
*** زانا از توی قندان، قند درشتی برداشت و چایی که نسبتا سرد شده بود را لاجرعه سر کشید. - امروز آروا رو میارن؛ مراقبش باشید. به یکی از این خدمتکارا بگو چهار چشمی بپادش. خزال هنوز هم نگران بود. نگاه از زانا دزدید که بیخیالش نشد. - خزال خان سالها از اون روز گذشته، این دختر دیگه نوجوون نیست. بند ...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 159
حال زانا، خبر از فاجعه میداد و خزال چشم به لبهایش دوخته بود. دستش دوباره داشت میلرزید و زبانش، زبانش نمیچرخید. - چ... چی... شده؟ کاغذ توی مشتش مچاله شد و نگاهِ غمگینش را به اوین که بیپناه، به خدمتکار پناه برده بود، دوخت. با تمام کودکیش انگار میفهمید که توی زندگیش چه فاجعهای رخ داده است. خو...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 160
قلبش توی دهنش میزد. زانا در مورد آروا احتیاط را رعایت کرده و تنها لباسش را گرفته بود. با صدای آرامی لب زد: من باید برم... برم خونمون! زانا آهسته نزدیکش شد. - اینجا خونه توئه، نباید جایی بری، فرار نکن. گوشش از این حرفها پر بود. سالها قبل هم به زور و اجبار او را به اینجا کشانده بودند اما تحملش س...
بروزرسانی در : ۱۵۵ روز پیش
