لیست کلیه پارتهای رمان شروانو (شَروانو) : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 165
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 41
آراس کنارشان روی تاب نشست و اوین را وسط خودشان نشاند. آرام تاب را حرکت داد و دلنیا موهای اوین را نوازش کرد. همزمان نگاهش را به نیمرخ غرق فکر آراس داد. - کجا بودی؟ آراس بدون آن که نگاهش کند جواب داد: پیش زانا خان. دلنیا سری تکان داد. - کی میتونم برم خونمون؟ آراس این بار سرش را چرخاند و نگ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۱ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 42
- نفهمیدم من... هنوز جملهاش را کامل نکرده بود که گلاویژ با عصبانیت میان حرفش پرید: همین کارات! از اوین داری استفاده میکنی تا به آراس نزدیک بشی؟ ابروهای دلنیا از تعجب بالا پرید. نگاهی به چشمهای عصبانی گلاویژ که در آن آتش خشم شعله میکشید انداخت. این زن پر از خشم بود، پر از بغض، پر از کینه....
بروزرسانی در : ۱۰۴۱ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 43
دردی که با حرف دلنیا به جانش نشست را با بیشتر کردن فشار دستش جبران کرد. گلاویژ هیستریک خندید. - از اولشم همین و میخواستی! صورت دلنیا در هم رفت. دستهای لرزان گلاویژ را پس زد و قدمی عقب رفت. - تو هم باید میخواستی... من نمیفهمم چه مشکلی با من داری؛ با بریوان هم همین رفتار رو داشتی؟ گلاویژ ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۷ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 44
حس دستهای کوچک دلنیا روی دستش پر از حس خوب بود. لبخند نزد اما توی دلش پر بود از حسهای گرم و دلنشینی که شبیه نسیمی، قلبش را نوازش میکرد. - میخوای بری خونه پدرت؟ فکر گلاویژ، ترس، همه چیز به یک باره از ذهنش پر کشید. فقط چهره پدرش مقابل چشمهایش بود و مادرش! ژاکاوی که به مادرِ زنِ خان بودن ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۶ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 45
در را که باز کرد، بلافاصله صورت دلنیا را مقابل چشمهایش دید. هینی از سر هیجان و خوشی کشید. دلنیا با ذوق خندید و چهقدر دل ژاکاو برای این خندهها تنگ شده بود. میان خنده و گریه بلند گفت: دلنیا! هنوز هم باورش نمیشد دلنیا آمده باشد. دلنیا خنده زیبایی کرد و جلو رفت و ژاکاو را که شوکه شده بود، ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۶ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 46
دلنیا بلند خندید و خندیدنش باعث شد ژاکاو زود در را ببندد. یکی به شانهاش زد و انگشت اشارهاش را روی بینیاش گذاشت. - آروم! دختر تو الان خانم خانی، نمیگی یکی صدا خندههات و میشنوه؟ دلنیا به یاد روزهای قبل از ازدواجش که وقتی مادرش حرص میخورد در آغوشش میگرفت، او را بغل کرد. - مامان تو اصلا ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۵ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 47
دلش میخواست که آنقدری وقت داشت تا روی تار به تارشان دست بکشد و اندازه تمام روزهای نبودنش برایس حرف بزند. - بابه زۆرم بیر کردوی«بابا خیلی دلم برات تنگ شده» کارزان تنها توانست بگوید:«منم» بغضش به سختی دوام آورده بود و داشت کم کم اشک میشد. هنوز دلتنگیاش کامل رفع نشده بود که ژاکاو از آشپزخانه...
بروزرسانی در : ۱۰۲۲ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 48
کارزان سری با نچ نچ تکان داد که ژاکاو به ناگاه سکوت کرد. - اینطوری نبود کارزان؟ کارزان حرفش را تایید کرد. ژاکاو میخواست به دلنیا بفهماند که هر زندگی دعوا و ناراحتی داشت و نمیدانست که دلنیا توی آن عمارت به تنهایی داشت چه مشکلاتی را تحمل میکرد. دلش میخواست با آراس خانه کوچک و با صفایی داشتن...
بروزرسانی در : ۱۰۲۱ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 49
دلنیا لبخندی زد. پدرش همیشه عاقلانه راهنماییاش میکرد. با لبخند گفت: بهچاوان.«چشم» ژاکاو توی چهارچوب در آشپزخانه ایستاد. - تا کی اینجایی دلنیا؟ - تا بعد از ظهر. دلش لک زده بود برای دستپخت مادرش و حالا که عطر و بوی غذا توی خانه پیچیده بود، داشت عشق میکرد. چاییاش را خورد و وقتی کارزان ر...
بروزرسانی در : ۱۰۱۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 50
آش بالاخره آماده شد و دلنیا با به به و چه چه سفره را چید و نشست. هنوز هم مانند قبل ذوق میکرد و چشمهایش برق میزد، انگار نه انگار خانم خان شده بود و باید کمی رفتارهایش را تغییر میداد. ژاکاو تا میخواست تذکر دهد، کارزان چشم و ابرو میآمد. دلنیا خودش میدانست کجا چه رفتاری داشته باشد و اینجا، ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 51
صدای مادرش و حرفهای صبحش دوباره توی سرش تکرار شد:« این دختر داره ابهت و خان بودنت رو به فنا میده، نمیبینی که چطوری داری خودت و نابود میکنی و مسخره خاص و عام میشی». نمیفهمید چرا خودش به این کارهایش حس بدی نداشت. از تجربههای جدیدش، از احساس جدیدش داشت لذت میبرد و کیف میکرد. هر از چند گا...
بروزرسانی در : ۱۰۱۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 52
از آینه چند قدمی دور شد که دلنیا جلو آمد. شالش را از دور گردنش باز کرد و فقط خدا میدانست که چهقدر اذیتش میکرد. موهایش را که همه را با گیره به سختی جمع کرده بود باز کرد و موهای سیاه و لختش دورش پخش شدند. دستی داخل موهایش کشید و چشمهایش را بست. - وایی راحت شدم، سرم درد گرفته بود. آراس قدمی...
بروزرسانی در : ۱۰۱۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 53
بینیاش را جایی کنار گوش دلنیا، میان موهایش فرو کرد و نفسهای پی در پی کشید. دوست داشت تمام وجودش را بوی عطر موهای دلنیا بگیرد. نرمی و لطافتشان را روی پوست صورتش حس کند. باید کشف میکرد که چه توی این عطر بود که هم دیوانه و بیقرارش میکرد و هم غرق آرامش. - دلی... دلنیا دم عمیقی گرفت. - گیان...
بروزرسانی در : ۱۰۱۷ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 54
*** کتاب را توی دستش جابه جا کرد و نگاه از نوشتهها گرفت و به دیوار روبه رویش دوخت. همه چیز به جز گیر دادنهای خزال خان داشت خوب پیش میرفت. رابطهاش با آراس بهتر از قبل شده بود و گلاویژ هم دیگر کاری به کارش نداشت، البته اگر نگاههای کینه توزانهاش را نادیده میگرفت. بریتان روز به روز بزرگ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۶ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 55
نفسش درنیامد و جایی میان سینهاش گم شد. تمام توانش تحلیل رفت و روی زانوهایش افتاد. نام روژدا توی سرش تکرار میشد. چهرهاش، خندههایش، مهربانیاش مقابل چشمهایش بود و در نهایت جمله متین مانند پتک توی سرش کوبیده میشد. صدایش به سختی از میان لبهای لرزانش بیرون آمد. - چی؟ پسر دستهایش شل کنار ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۵ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 56
کمی سکوت کرد تا بتواند به خودش بیاید. با لحنی پر از التماس رو به خزال گفت: میخوام لباسام و عوض کنم. خزال مخالفت نکرد اما هنوز هم دلش نمیخواست دلنیا به مراسم خاکسپاری روژدا برود. اتاق را مردد ترک کرد و پلهها را پایین رفت. دلنیا به محض بسته شدن در، بیرمق بلند شد و با گریه مشغول پوشیدن رخت ...
بروزرسانی در : ۹۸۴ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 57
درد تا گلویش بالا میآمد و بالا نمیآورد... گرهای توی سینهاش و کنار قلبش حس میکرد... آنقدر داشت اذیتش میکرد که دلش میخواست یکی محکم قفسه سینهاش را فشار دهد یا بترکد و یا بالا بیاید. میسوخت، شبیه زغالی که در آتش افتاده باشد. یک لحظه همه چیز عادی بود و لحظه بعدش یاد نبود روژدا میافتاد...
بروزرسانی در : ۹۷۳ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 58
نفس گرفت و اما نفسش به جایی نرسید. حالش را بدتر کرد، بدتر پریشان شد و نصفه راه میان سینهاش گم شد. انگار عمیقترین جراحت را روی قلبش داشت، آنقدر عمیق که با هر بار نفس زخمش سر باز میکرد و خونریزی میکرد. دردِ غم را تا مغز و استخوان حس میکرد و تیر میکشید. دلنیا تمام صورتش از اشک خیس بود. سر...
بروزرسانی در : ۹۷۳ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 59
آرامتر که شد، آراس زیر گوشش زمزمه کرد: کجا میخوای بری؟ برگردیم خونه یا... دلنیا تکانی خورد و از آغوش آراس بیرون آمد. - باید برم پیش سمیه خانم. نگاه دیگری به خاک روژدا انداخت و آهی کشید. - سامران چی میشه؟ آراس اخمی کرد. - سامران کیه؟ اخمهای دلنیا در هم رفت و با یادآوری کاری که با روژدا ...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 60
- آره منم شنیدم، باباش به زور فرستادش خونش. دیگری نچ نچی کرد. - الان پسر بیچاره هم قاتل شد، خدا میدونه کجاست. دلنیا با عصبانیت سر برگرداند و نگاهی به جمعشان انداخت و با دیدنش همه سکوت کردند. نگاهی به تک تکشان انداخت. - ادامه بدید. هیچکدامشان هیچ حرفی نزدند؛ دلنیا اخمهایش را در هم کشید. -...
بروزرسانی در : ۹۳۸ روز پیش
