دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه شروانو اثر آمنه آبدار

رمان شروانو (شَروانو)

  • زبان فارسی
  • 383.9K 👁
  • 1.2K ❤️
  • 1.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

خان درگیر ازدواج‌های متعدد برای وارث بود و بعد از مرگ همسر دومش، که توی روستا شایعه شده بود چون دختر دنیا آورده به دست خانِ بی‌رحم کشته شده،‌ مادر خان، دست روی دختر رعیت گذاشته بود. انتخابی که همه را شوکه کرد. دلنیا دختر شانزده‌ ساله‌ای که تاقانه و دردانه خانواده‌ای با چهار پسر بود. به عنوان دختر یاغی و سرکش روستا شناخته می‌شد و به‌خاطر سوارکاری، جسارت و سرکشی‌های خاصش هیچ‌کس جز به‌خاطر زیباییش خواهان او نبود. دلنیا با وجودِ مخالفتش، چاره‌ای جز موافقت با این ازدواج ندارد و به عنوان عروس سوم، وارد عمارت می‌شود اما این بار، همه‌چیز فرق می‌کند. انتخابِ دلنیا زیرِ سرِ مرشدِ خان است تا خان بالاخره عاشق شود. او آمده تا همه چیز را زیر سوال ببرد، خان، سرد بودنش، بی‌رحمی و احساسش و تمام قوانین توی عمارت را!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
پدرم عاشق فرزند دختر بود...
بعد از چهار فرزند پسر، بالاخره صاحب یک دختر شد.
مادرم می‌گفت آن روز از خوشحالی توی پوستش نمی‌گنجید و این برای باقی اهالی روستا مسخره‌ترین چیز ممکن بود...
یکی یک‌دانه پدر شده بودم؛ نامم را دلنیا گذاشت اما همیشه «تاقانه» صدایم می‌کرد، یعنی دردانه...
بچه که بودم، معنی اسمم را پرسیدم و او جواب داد: دلنیا یعنی مطمئن، یعنی اطمینان...
خوب می‌دانست که قرار است زندگی برای من چقدر سخت باشد.
هر شب می‌آمد، موهایم را شانه می‌زد و از قوی بودنم حرف می‌گفت.
لبخند می‌زد و خیره در چشمان سیاهم می‌گفت: تو دلنیایی، مرز آرزوها و رویاهات رو از قفسی که مردم برات می‌سازن، بزرگ‌تر کن؛ حتی اگر هیچ‌کس باورت نداشت تو دلنیا باش و به خودت مطمئن باش، زور و قوی بودن تو رو هیچ‌کس نداره، تو می‌تونی از ویرونه‌ها آبادی بسازی...
اسمت و وجودت شبیه گل، به زندگی رنگ و بو می‌بخشه...
تو تا همیشه باید برای خودت و خوشی‌هات مبارزه کنی چون تو قوی‌ترین مبارزی!
رمان شَروانو«مبارز»
____
تاقانه در زبان کوردی به معنای دردانه یا تک فرزند دختر یا پسر است.
***
انگشتش لای موهای کوتاهِ دلنیا رفت. کوتاهی‌شان دهن کجی می‌کرد و احساس می‌کرد انگشت‌هایش با برخورد به موهای کوتاه شده‌اش می‌سوخت.
دلنیا اما چشم بسته بود و دل داده بود‌ به نوازش‌های او...
اویی که داشت غم گیسوانِ بلندِ دلنیا را می‌خورد.
دوباره دست لای موهای کوتاه شده‌اش برد و زمزمه‌وار با سینه‌ای که هنوز جای زخمش می‌سوخت و صدایی که از درد تحلیل می‌رفت برایش خواند:
حاڵی من تافی ئەزانێ وا خەریکە وشک ئەوێ
«حالِ من رو آبشاری می‌دونه که داره خشک می‌شه»
پەنجەکانم وێڵه ئیمشەو زوڵفەکانت هانە کوێ
«انگشتام امشب آواره و سرگردونن، موهای تو کجا هستن؟»
سەد چلەم کێشا بۆ تۆ ئەی هەناسەی ئاخرم
«صدبار به‌خاطر تو چله نشین شدم ای نفس آخرم»
ڕۆحی من هێزی نەماگە دەستاکانت هانە کوێ
«روح من دیگه توانی براش نمونده، دستای تو کجا هستن؟»
از غمِ توی صدای آراس گریه‌اش گرفت؛ ادامه همان آهنگ بود‌ و غمش، آخ که غمش می‌کشت.
اشک از لای چشم‌های بسته‌اش چکید و غصه خورد؛ برای خودش و آراسی که حالا انگشتانش توی هوا می‌رقصید و به نوازشِ موهای کوتاهِ او نمی‌رسید.
***
سوار اسب شد و افسارش را با هر دو دست گرفت. یال‌هایش را نوازش کرد که اسب به آرامی شیهه کشید. با پاهایش ضربه آرامی به بدنش وارد کرد که به راه افتاد و با سرعتی که هر لحظه داشت بیشتر می‌شد از روستا خارج شد تا به زمین همیشگی سوارکاری برود.
دست‌هایش را بالای گردن اسب گذاشت و پاهایش را به بدنش فشرد که کم کم سرعتش را بیشتر کرد، با صدای برخورد سم‌هایش با زمین غرق لذت می‌شد.
هوا عالی بود و باد آرامی وزید؛ از قصد موهایش را هنگام سوارکاری باز می‌گذاشت تا توی دست باد برقصند و نوازش شوند.
چشم‌هایش را ریز کرده بود تا بتواند بهتر ببیند.
اسب هر از گاهی از خودش صدایی در می‌آورد و او با شوق می‌خندید. سوار بر اسب همیشه احساس آزادی و رهایی داشت و دلش می‌خواست ساعت‌ها بی‌وقفه، دور از روستا سوارکاری کند.
نزدیک زمینِ سوارکاری خان که شد، با دیدن اشاره‌های زانا² خان، پاهایش را به بدن اسب فشرد تا سرعتش را کم کند؛ با کم شدن سرعت، اسب را به سمتش هدایت کرد.
زانا خان جدی خیره‌اش شده بود و منتظر ماند تا نزدیک‌تر شود و سر از ماجرای آن‌جا بودنش در بیاورد.
زانا، مرشدِ خانِ روستا به حساب می‌‌آمد، خان نبود اما از آن‌جایی که حتی خان روستا هم برای او احترام بسیاری قائل بود. چرا که دستِ راستِ پدرش، خانِ سابق هم محسوب می شد و همه او را این گونه صدا می‌‌زدند.
برخلاف جدی بودنش پیرمرد مهربانی بود و دلنیا را از بچگی می‌شناخت و او اجازه داده بود تا روزهایی که خان به زمین نمی‌آمد، بیاید و سوارکاری کند و خودش هم خیلی از نکات سوارکاری و تیراندازی را یادش داده بود.
دلنیا کنارش ایستاد و زانا خان دستش را سایبان صورتش کرد تا زیرِ نورِ سوزانِ آفتاب، بهتر بتواند او را ببیند.
دلنیا با لبخند همیشگی‌اش که گیرایی صورتش را بیشتر می‌کرد، سلام داد اما او برخلاف هر روز، جدی گفت: سلام اینجا چی‌کار می‌کنی؟
موهایش را که به هم ریخته و روی صورتش افتاده بود، پشت گوشش داد.
- سوارکاری، مثل هر روز؛ حسابِ روزا از دستم در رفته و امروز خان میاد؟
زانا اخمی کرد و نامش را با تشر صدا زد: دلنیا!
- گیانه؟
نزدیک رفت و دستی به صورت اسب او کشید.
- فرار کردی؟
چشم‌هایش از تعجب گرد شد؛ دامن لباسش را کمی جمع کرد و از اسب پایین آمد که اسب پاهای جلویش را یک بار روی زمین کوبید.
- چرا باید فرار کنم؟
زانا اخمی روی پیشانی‌اش نشاند.
- مگه خبر نداری؟
موهایش را که باد دوباره نامرتب کرده بود، از جلوی صورتش کنار زد و کلافه گفت: زانا خان واقعا نمی‌فهمم در مورد چی حرف می‌زنید، دلیل این اخم و بدخلقیتون با من چیه؟ کار اشتباهی کردم؟
- خَزال خان امروز به خونتون می‌ره.
مات ماند و کمی توی همان حالت ماند و نگاهش کرد. خزال مادرِ خانِ حالِ حاضرِ روستا بود اما هر چه‌قدر فکر می‌کرد نمی‌دانست چرا باید به خانه‌ آن‌ها می‌رفت.
نیشخندی زد و پرسید: خونه ما؟
زانا سری به نشانه تایید تکان داد و چیزی نگفت.
جدیتِ او و حضورِ ناگهانی خزال خان توی خانه‌شان، اصلا معنی خوبی نداشت و فکری که به ذهنش رسید را سریع پس زد.
- سوار اسبت شو و زودتر برگرد خونتون، باید اون‌جا باشی.
بی‌توجه پرسید: خَزال خان خونه ما چی‌کار داره؟
زانا لبخندی زد؛ لبخندی پر از نگرانی... او را خوب می‌شناخت، معنی تمامِ حرف‌ها و لبخندهایش را هم از بر بود و حالا پشت آن لبخند نه تنها اطمینانی نبود، بلکه پر از اضطراب و نگرانی بود.
- قراره که برای آراس خان خاستگاریت کنه.
چشم‌هایش فقط یک ثانیه از تعجب گرد شد و بعد ناباور و با عصبانیت خندید. اخم غلیظی روی پیشانی‌اش نشست.
- این یعنی چی؟
شانه‌ای بالا انداخت و دوباره همان لبخند را تحویل دلنیا داد که او عصبانی‌تر گفت: هنوز دو ماه هم از فوت بِریوان نگذشته، حداقل صبر می‌کردن کفنش خشک شه.
زانا دست‌هایش را بندِ کمربندی که روی کَوا و پاتوُلش³(لباس‌های کوردی) بسته بود کرد.
- خان پسر و وارث می‌خواد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,229 رای
5 ★
88%
4 ★
10%
3 ★
1%
2 ★
1%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان شروانو (شَروانو)

  • مهنا

    در پارت 10

    رمان خوبیه ولی حیف که پارت هاش قفل بود

    ۲ روز پیش
  • دلا

    0

    ببخشید قفل بقیه پارت های رمان شروانو چطور باز میشه

    ۲ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    فعلا امکان مطالعه نیست

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    اگه نمیشه دیگه خوند پس چرا توی پیام ها بنر رمان رو فرستادیم و گفتین میشه خوند 🫤🫠

    ۲ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    اون تبلیغ بود عزیزم برای رمان «بها» خانم عبدالله زده، توی بخش آنلاین سرچ کنید.

    ۲ ماه پیش
  • Mary

    0

    فصل دو ما کجاست آمنه جون دلمون آب شد♡🫠

    ۲ ماه پیش
  • Mary

    0

    هیجان زده ام که نسخه چاپی کتاب رو بخرم🥹

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    0

    بسیار عالی

    ۳ ماه پیش
  • سمانه

    در پارت 10

    رمان قشنگی ولی بعضی از پارت هاش قوفل

    ۳ ماه پیش
  • Mary

    1

    پس کی فصل دومش میاد من خیلی منتظرمم⚘️

    ۳ ماه پیش
  • سهیلا

    در پارت 10

    بسیار عالیه

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    در پارت 10

    بسیار عالیه

    ۴ ماه پیش
  • Seraven

    در پارت 1650

    این رمان پر از مفاهی آموزنده بود . با قلم شیوا و نویسنده ای توانا. لذت بردم از مطالعه این رمان💚

    ۴ ماه پیش
  • فهیمه

    در پارت 380

    به نظر میاد داستان قشنگی باشه ولی باید بیشتر بخونم تا بهتر نظر بدم

    ۴ ماه پیش
  • فهیمه

    در پارت 380

    به نظر میاد داستان قشنگی باشه ولی باید بیشتر بخونم تا بهتر نظر بدم

    ۴ ماه پیش
  • سوسن

    در پارت 380

    رمانت عالیه،دور از کلیشه های رمانهای با عشق های آبکی

    ۴ ماه پیش
  • سوسن

    در پارت 380

    رمانت عالیه،دور از کلیشه های رمانهای با عشق های آبکی

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️