لیست کلیه پارتهای رمان شروانو (شَروانو) : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 165
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 61
عمه روژدا، فوزیه، با اخم نزدیک سمیه آمد. خم شد و کنار گوشش با عصبانیت زمزمه کرد: بسه دیگه سمیه، خودت و جمع کن، روژدا آبرومونو برد این همه گریه و زاری نمیخواد. سمیه گریهاش بند آمد و با اخمهایی غلیظ و چشمهایی گرد که رگههای قرمز توی آن به وفور پیدا بود بلند شد. فوزیه قدمی عقب رفت و با تعجب ...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 62
یکی از خانمهای نزدیک آرام گفت: زشته به خدا! سمیه شنید... گریهاش یک لحظه متوقف شد و به سمت او براق شد. - زشته؟ زشت نیست وقتی خودت و هر روز از زیر مشت و لگد کاظم در میارن بعد میای میگی روژدا تقصیر خودش بود؟ تو بساز نیستی یا کاظم تو رو با کسی دیده بود؟ نگاهش را دوباره به جمعیت داد. - همونایی ...
بروزرسانی در : ۹۳۱ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 63
فوزیه اخمهایش را در هم کشید. - میدونی که اصلا داری چی میگی؟ من عمهشم باید اینجا باشم... دخترش خودش را به او رساند و از پشت بازوی مادرش را گرفت. زبان مادرش همیشه تند بود و میدانست همهشان را بدبخت میکند. فوزیه آنقدر از اتفاقاتی که رخ داده بود عصبانی و خشمگین بود که دقت نکرد کسی که مقابلش...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 64
دلنیا نگاه جدی و پر از غمش را میان همه گرداند و در نهایت کنار سمیه نشست. حوصله هیچکس را نداشت... کاش مراسمی در کار نبود؛ هیچکس نیامده بود آن غم بزرگ را شریک شود. سمیه محکم روی سینهاش میکوبید و دلنیا میترسید که بلایی سرش بیاید. انگار میخواست با ضربههای محکم آن غده غمی که تمام وجودش را داش...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 65
آراس جوابی نداد و مشغول بررسی باقی برگهها شد. خزال خان اما ناباور و متعجب به او زل زده بود. باورش نمیشد خان توی مراسم خاکسپاری دختر رعیتش شرکت کرده باشد. تمام این سالها با چنگ و دندان ابهت خانواده و خان را حفظ نکرده بود که حالا دلنیا تمامش را خراب کند. - خان با توام! آراس برگهها را کلافه...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 66
آراس از سر جایش بلند شد و دستهایش را توی جیبش فرو کرد. - پس تنها کسی که آرامش و میتونه به هم بزنه تویی چون الان که کسی از خواستههای تو پیروی نمیکنه، داری آرامش و از عمارت میگیری. خزال مات ماند. با دهانی باز به آراس خیره شد. - الان تو چی گفتی؟ آراس جوابی نداد و جدی به سمت پلهها رفت. خز...
بروزرسانی در : ۹۲۳ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 67
خزال بدون آن که نگاهش کند سرجایش نشست و دستی تکان داد تا خدمتکار برود. غرورش داشت میشکست و ابهتش زیر سوال میرفت. میترسید از روزی که دلنیا جایش را در عمارت بگیرد و همه این ها را از چشم زانا خان میدید. به اتاقش برگشت تا کمی استراحت کند... آنجا ماندن و فکر کردن فقط بیشتر اعصابش را خرد میکر...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 68
آراس محکم در آغوشش گرفت. غم در نگاه دلنیا میغلطید و آراس داشت جانش آتش میگرفت. آهی کشید و بوسههای ریزش را مهمان موهای زیبای دلنیا کرد. کمی بعد روی تخت نشست و در آغوشش گرفت. - دلی غم که تو چشای تو میشینه، زندگی سختتر میشه. چیزی ته دل دلنیا فرو ریخت. چشمهای نمدارش را روی صورت آراس بالا...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 69
کردها معشوقشان را بیشتر از یک عشق و معشوق میدیدند. آدم اَمنش، آدم خوبش که پیدا میشد، قلبشان را که لمس میکرد، برایشان معنای خاصی پیدا میکرد. یک آدم خودش انتخاب میکرد توی زندگیشان یک آدم ساده بماند، یا معنای وطن پیدا کند. برای آنها، معشوقشان، وطنشان بود. تکیهگاهی امن که آرامش را در آن یا...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 70
آهی کشید و بعد از کمی نگاه کردن به چشمهای منتظر آراس، سری تکان داد و لبش را کش آورد تا لبخند بزند اما تنها همان لبش کش آمد. لبخندش رنگ و رو رفته بود. آراس خواست جلوتر حرکت کند اما لحظه آخر، دست برد و دست دلنیا را گرفت و انگشتهایش را میان انگشتان دلنیا قفل کرد. دستش را کشید و دلنیا شانه به ...
بروزرسانی در : ۸۲۹ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 71
خدمتکار برای همه غذا کشید. دلنیا با بیمیلی داشت به غذاها نگاه میکرد. آراس قاشقی از غذایش برداشت و قبل از آن که آن را بخورد، رو به دلنیا آرام گفت: غذات و بخور! دلنیا دستهایش را به سختی جلو برد و قاشق و چنگال را برداشت. اولین قاشق غذا را که در دهانش گذاشت و خواست قورت بدهد، انگار سنگ بود و از...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 72
خزال چشمهایش از شادی برق زد. به هدفش رسیده بود و حالا سر از پا نمیشناخت. میخ حرفهایش را باید محکمتر میکوبید، اینطور نصفه رها کردن نمیچسبید. - زن خان باید از طایفههای سرشناس میبود نه دختر یاغی رعیت! دستهای دلنیا از فشاری که به قاشق وارد میکرد به درد آمده بود. آراس دوباره مادرش را ص...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 73
لبخند کم جانی به آراس زد و از آنها دور شد. نگاه خصمانه خزال تا پلهها بدرقهاش کرد. دلنیا که از دیدش دور شد، از سرجایش بلند شد. نگاهی به آراس انداخت. دستهایش را مشت کرد تا از لرزششان کم کند. - دست خوش خان، جلوت بشینن به مادرت بیاحترامی کنن و تو هیچی نگی! آراس نگاهی به گلاویژ انداخت. - ب...
بروزرسانی در : ۸۱۳ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 74
دلنیا نگاهش را مستقیم به چشمهای خزال دوخت. - از اولین روزی که اومدم اینجا، بین من و شما یه جنگی بوده، جنگی که هیچوقت نخواستم شروع کنندهش باشم و هربار از شروعش ناراحت بودم. یک تای ابروی خزال بالا پرید. - اومدی تقصیرارو گردنم بندازی و خان رو بیشتر پرکنی؟ دلنیا حرف خزال را اصلاح کرد. - اومدم...
بروزرسانی در : ۸۱۳ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 75
خزال پوزخندی زد. - درست دارم میبینم؟ خانم کوچولوی عمارت میخواد جلوی خان خودشیرینی کنه؟ دلنیا لبخندی روی لب نشاند. خودشیرینی برای خان؟ چیزی که اصلا به آن فکر نکرده بود. حتی یک ذره! - من نمیدونم چی برداشت میکنید اما دیگه این خانواده، خانوادهی منم محسوب میشه و من میخوام توی این خونه با ...
بروزرسانی در : ۸۰۴ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 76
- خان خودش میدونه که چیکار کنه، چند ساله که خان روستاست. خزال به سمت دلنیا برگشت و لبخند مغروری زد. - با پشتوانه من! دلنیا چند قدم جلو رفت و دستش را روی شانه خزال گذاشت. - پس چطوره یه مدت استراحت کنید تا خستگی این چند سال پشتوانه بودن از تنتون دربره؟ خزال دندانهایش را با عصبانیت روی هم سای...
بروزرسانی در : ۸۰۴ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 77
به سمت اتاق بریتان رفت. پرستار بالای سرش بود و با ورود دلنیا از جا پرید. دلنیا اشاره کرد که به بیرون برود. - من پیشش هستم. پرستار قدمی جلو آمد. - اما خانم، خزال خان گفتن که شما پیش بریتان نیاید. - به چه علت؟ پرستار نگاهی به بریتان که آرام داشت نگاهشان میکرد، انداخت. - چون معتقدن شما هم د...
بروزرسانی در : ۸۰۴ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 78
- اینجا با تو هم خیلی نامهربونه و قبولت نمیکنه؟ آهی کشید. - این عمارت بزرگ برای تو هم به کوچیکی یه قفس شده؟ انگشت اشارهاش را جلو برد و نرم موهای لخت روی پیشانیاش را به گوشهای هدایت کرد. بوی زندگی میداد، بوی عشق! - خوش به حالت کوچولو، هنوز هیچی از بدیهای این دنیا نمیدونی، هنوز نمیدونی...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 79
بریتان دستهایش را توی هم مشت کرده و به آراس نگاه میکرد. توی خودش جمع میشد و صدا و اصوات نامفهومی در میآورد. شاید بچه بیزبان هم دلش میخواست طعم آغوش پدرش را بچشد. آغوشی که خودخواهی و پسرخواهی افراد این عمارت از دخترهایش گرفته بود. دلنیا به آراس کمک کرد تا بچهرا در آغوش بگیرد و بالاخره و...
بروزرسانی در : ۶۸۳ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 80
دلنیا سرش را بالا آورد و با چشمهایی سرخ نگاهش کرد. - حالت خوبه؟ سرش را به طرفین تکان داد. - نیست؛ دلتنگ روژدام، اینکه سامران داره واسه خودش میگرده و روژدا زیر یه خروار خاک سرد خوابیده داره اذیتم میکنه. نگاه آراس را غم گرفت. - سپردم پیداش کنن. دلنیا سری تکان داد. - میدونم، خزال خان گفت....
بروزرسانی در : ۶۸۳ روز پیش
