لیست کلیه پارتهای رمان شروانو (شَروانو) : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 165
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 21
آراس دستهایش را با دستمال پاک کرد. - اینجا کلی اسب هست. دلنیا قاطع گفت: اما اسب خودم نمیشن. - فردا یه نفر و میفرستم بیارتش. - خودم... آراس اخمی کرد و جدی میان حرفش پرید: امکان نداره! فعلا نمیتونی بری. دلنیا کمی توی سکوت نگاهش کرد. خواست چیزی بگوید اما منصرف شد. فعلا باید کمی راه میآ...
بروزرسانی در : ۱۱۲۴ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 22
شرڤانۆ: آن بین چشمهای گلاویژ پر از غم بود. او حتی آن لحظه هم سر پایین انداخته بود چون راحت نبود به چشمهای خان نگاه کند. خزال چشم غرهای به دلنیا رفت. یک ثانیه نگذشته لبخندی به آراس زد. - خان، صبحانه خوردی؟ اگر میخوای بیا بشین همراه ما بخور. نگاه دلنیا روی صندلی خالی بالای میز نشست. برا...
بروزرسانی در : ۱۱۲۲ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 23
بعد از رفتنش مهمانها کم کم عزم رفتن کردند و عمارت کم کم خالی شد. همان چند ساعت، دلنیا را بیاندازه خسته کرده بود. آخرین مهمان را که راهی کردند، خزال نگاه مغروری به دلنیا انداخت. - درسته زبون تند و تیزی داری اما راضیم ازت، خیلی خانمانه رفتار کردی! دلنیا لبخند زوری زد و خواست از کنارش بگذرد که...
بروزرسانی در : ۱۱۲۰ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 24
گلاویژ هنوز هم همان زن سربه زیر و گوش به فرمان خزال و آراس بود اما در مقابل دلنیا فرق میکرد. نمیتوانست با عصبانیت جوابش را بدهد یا تندی کند اما باید این خشم درونش را بروز میداد، به هر شیوهای که شده. بیشتر از همه از دست خودش عصبانی بود که نتوانسته بود آراس و زندگیاش را دو دستی بچسبد. - من ...
بروزرسانی در : ۱۱۱۷ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 25
دلنیا بوسهای روی گونه اوین نشاند و اتاق را ترک کرد. با کسلی به سمت اتاقشان رفت؛ احساس میکرد تمام انرژیش تحلیل رفته و نیاز به استراحت دارد. وارد اتاق شد و شال را برداشت. گیره موهایش را کند و همزمان روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. چطور باید جو این خانه را تحمل میکرد؟ هیچ چیز اینجا شبیه...
بروزرسانی در : ۱۱۱۵ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 26
آراس تار موی روی صورتش را کنار زد. - باشه، میگم. دلنیا کمی سکوت کرد. بعد یاد چیزی افتاد. - اوین و دیدم. آراس چون حس کرد که حرف دلنیا ادامه دارد، سکوت کرد. دلنیا لبخندی با یادآوری بریتان روی لبش نشست، بویش را حس کرد. - دختر خوشگل و شیرینی بود، بریتان هم دیدم، رابطهت باهاشون چطوره؟ بدون ا...
بروزرسانی در : ۱۱۱۳ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 27
همان لحظه در عمارت باز شد و دلنیا توی چهارچوب پیدا شد. نگاه عصبانی خزال خان رویش نشست. دلنیا ابرویی بالا انداخت و با تعجب گفت: آراس چیزی شده؟ آراس که دیگر به خان نگفتنش تقریبا عادت کرده بود، تنها دستش را توی جیب شلوارش فرو برد. - نه! چشمهای خزال گرد شد و دیگر طاقت نیاورد؛ تا به حال هیچوقت ...
بروزرسانی در : ۱۱۱۰ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 28
نگاه خزال مدام بین آنها در گردش بود و دنبال راهی میگشت که آراس دلنیا را هم مانند گلاویژ و بریوان به دست او بسپارد. آمدن دلنیا و حضورش در عمارت با حضور هر دو آنها فرق داشت؛ آن موقع خزال ابهتی داشت و گلاویژ و بریوان طبق قانونها و گفته های او عمل میکردند اما دلنیا سر خود بود. انگار که سالها...
بروزرسانی در : ۱۱۰۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 29
گفته بودند سیاه، رنگ شومیست... رنگ عزاست و پشتش گریه! غم را توی ذهنش سیاه کشیده بودند، سیاهی پررنگی که سفیدیها را کنار میزد و سراسرش زشتی بود... حالا چشمهایش میخ سیاهی بود؛ سیاهی عمیقی که هر ثانیه بیشتر در آن غرق میشد و معنای دیگری میگرفت. روشن بود، گرم بود، پر از عشق و مهربانی... ستار...
بروزرسانی در : ۱۰۹۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 30
مسیر رفتنشان سر سبز بود و خلوت اما کمی که پیش رفتند، چند نفر از اهالی را دیدند. نگاههایشان خیره و عجیب بود و باعث میشد آراس با جدیت نگاهشان کند تا از رو بروند. تمام حرصش را هم سر افسار اسب خالی میکرد و آن را محکم توی دستش میفشرد. دلنیا اما برایش مهم نبود، از وقتی یادش میآمد همه همانطور ن...
بروزرسانی در : ۱۰۹۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 31
آراس کمی مکث کرد و نفس عمیقی کشید. تمام چیزهایی که یادش بود را تک به تک مرور کرد. نمیدانست راه درست بیان حرفهایش چه بود. تا به آن روز هیچوقت فکر نمیکرد که یک جای این کار و زندگی اشتباه بود. دلنیا تمام باورهایش را داشت به چالش میکشید. باعث شده بود به همه چیز بیش از اندازه دقت کند. کارها...
بروزرسانی در : ۱۰۹۶ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 32
سکوت کرد و به چشمهای دلنیا خیره شد. داشت میدید که بال بال میزد تا زود حرف آراس تمام شود و چیزی بگوید. - من سعی میکنم جواب ندم اما همهش ادامه میده تا بالاخره یه چیزی بگم. - دلی... حرفش با شنیدن صدای جیغ و داد و بیداد نصفه ماند. صدای گریه و شیون زنی از دور به گوش میرسید و با صدای فریا...
بروزرسانی در : ۱۰۹۴ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 33
بیتوجه به آراس از اسب پیاده شد. قلبش از گریههای مظلومانه زن به درد آمده بود. بیاختیار به سمتش کشیده میشد و جایگاهش را فراموش کرده بود. آراس همچنان خشمگین داشت مرد را نگاه میکرد. زمانی دلنیا را دید که از مقابل اسبش گذشت. خواست صدایش بزند اما دلنیا جلوتر رفته بود. مردها با دیدنش راه را باز کرد...
بروزرسانی در : ۱۰۷۱ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 34
آراس اخمهایش را در هم کشید. - شوهرت باید حواسش به خونه و زندگیش باشه. شوهرش هم لج کرده بود. سردار که به خانهشان رفته بود و همه چیز را آن طور به هم کوبید، او هم لج کرد. تا لحظه آخر در نگاهش التماس بود و شوهرش بود که با اخم بدرقهاش میکرد. - جلوی چشم سردار رو که خون بگیره، هیشکی جلودارش نی...
بروزرسانی در : ۱۰۷۱ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 35
دلنیا اسبش را حرکت داد که به آراس برسد. - ولی گفت که اولین بار نیست. - خودشون بهتر میدونن چیکار کنن. دلنیا اخمی کرد و افسار اسب را محکمتر توی دستش گرفت. - اما من خیلی نگران سارینام. آراس سرش را به سمت او چرخاند. - خب؟ ملتمس گفت: تو خان روستایی یه کاری کن. نگاه آراس جدیتر شد. - خان ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۱ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 36
- سلام. سلام آرام و مودبانه دلنیا، آراس را به خود آورد. ناخودآگاه نگاهش را روی او سوق داد. همان لبخند شیرین و جذاب روی لبهایش بود. اسبش را جلوتر برد. زانا ابرویی بالا انداخت. - جات اینجا خالی بود. دلنیا لبخندش عمیقتر شد. - خالی بود اما نمیذارم خالی بمونه... زانا با تحسین برایش سر تکان...
بروزرسانی در : ۱۰۵۵ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 37
دلنیا قهقهه کشید و آراس سرعت اسبش را پایین آورد. دوست داشت این مسابقه را عمدا ببازد... انگار خندههای سرخوش و پر از ذوق و شوق دلنیا ارزشش بیشتر بود. زانا همانطور که دور میشد، لبخند میزد. آراس مقابل مادرش ایستاده بود. تازه داشت با دلنیا روی دیگری از زندگی را میدید. دلنیا پر از ذوق و شوق ...
بروزرسانی در : ۱۰۵۵ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 38
ناخودآگاه دستش را دور کمر دلنیا حلقه کرد و موهایش را بویید. بوی زندگی میداد، خوش بو ترین عطری که تا آن لحظه مانندش را ندیده بود. صدای دلنیا کنار گوشش جذابترین صدای ممکن بود... گوشش را نوازش میداد و شبیه به زیباترین ملودی جهان بود. دوست داشت ذوقی که توی صدایش بود را ببوسد. سرش را پایین بر...
بروزرسانی در : ۱۰۵۴ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 39
راست میگفت و آراس این را به خوبی درک میکرد و داشت میدید اما مادرش... دنیای دلنیا متفاوت بود. - اما اون عمارت بال پرواز هر پرندهای رو میگیره... همون جور که همه رو دل مرده کرده. زانا دست روی شانهاش گذاشت. - خان! تو دل مرده شده بودی، پرواز و زندگی رو یادت رفته بود، من دلنیا رو آوردم تا بال...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 40
آراس با فکری درگیر از زانا دور شد. به او که پشت کرد و کمی راه رفت، زیر لب زمزمه کرد: نمیتونم بهش پر و بال ندم. لبخندش پررنگتر شد. - یهک نیگای چاوه ڕهشهکانی بهسه بۆ شێت کردنم.«یه نگاه از چشمای سیاهش بسه برای دیوونه کردنم.» سوار ماشین شد و به راننده گفت تا او را به عمارت ببرد. تمام طول ر...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
