پارت یک :
مقدمه:
پدرم عاشق فرزند دختر بود...
بعد از چهار فرزند پسر، بالاخره صاحب یک دختر شد.
مادرم میگفت آن روز از خوشحالی توی پوستش نمیگنجید و این برای باقی اهالی روستا مسخرهترین چیز ممکن بود...
یکی یکدانه پدر شده بودم؛ نامم را دلنیا گذاشت اما همیشه «تاقانه» صدایم میکرد، یعنی دردانه...
بچه که بودم، معنی اسمم را پرسیدم و او جواب داد: دلنیا یعنی مطمئن، یعنی اطمینان...
خوب میدانست که قرار است زندگی برای من چقدر سخت باشد.
هر شب میآمد، موهایم را شانه میزد و از قوی بودنم حرف میگفت.
لبخند میزد و خیره در چشمان سیاهم میگفت: تو دلنیایی، مرز آرزوها و رویاهات رو از قفسی که مردم برات میسازن، بزرگتر کن؛ حتی اگر هیچکس باورت نداشت تو دلنیا باش و به خودت مطمئن باش، زور و قوی بودن تو رو هیچکس نداره، تو میتونی از ویرونهها آبادی بسازی...
اسمت و وجودت شبیه گل، به زندگی رنگ و بو میبخشه...
تو تا همیشه باید برای خودت و خوشیهات مبارزه کنی چون تو قویترین مبارزی!
رمان شَروانو«مبارز»
____
تاقانه در زبان کوردی به معنای دردانه یا تک فرزند دختر یا پسر است.
***
انگشتش لای موهای کوتاهِ دلنیا رفت. کوتاهیشان دهن کجی میکرد و احساس میکرد انگشتهایش با برخورد به موهای کوتاه شدهاش میسوخت.
دلنیا اما چشم بسته بود و دل داده بود به نوازشهای او...
اویی که داشت غم گیسوانِ بلندِ دلنیا را میخورد.
دوباره دست لای موهای کوتاه شدهاش برد و زمزمهوار با سینهای که هنوز جای زخمش میسوخت و صدایی که از درد تحلیل میرفت برایش خواند:
حاڵی من تافی ئەزانێ وا خەریکە وشک ئەوێ
«حالِ من رو آبشاری میدونه که داره خشک میشه»
پەنجەکانم وێڵه ئیمشەو زوڵفەکانت هانە کوێ
«انگشتام امشب آواره و سرگردونن، موهای تو کجا هستن؟»
سەد چلەم کێشا بۆ تۆ ئەی هەناسەی ئاخرم
«صدبار بهخاطر تو چله نشین شدم ای نفس آخرم»
ڕۆحی من هێزی نەماگە دەستاکانت هانە کوێ
«روح من دیگه توانی براش نمونده، دستای تو کجا هستن؟»
از غمِ توی صدای آراس گریهاش گرفت؛ ادامه همان آهنگ بود و غمش، آخ که غمش میکشت.
اشک از لای چشمهای بستهاش چکید و غصه خورد؛ برای خودش و آراسی که حالا انگشتانش توی هوا میرقصید و به نوازشِ موهای کوتاهِ او نمیرسید.
***
سوار اسب شد و افسارش را با هر دو دست گرفت. یالهایش را نوازش کرد که اسب به آرامی شیهه کشید. با پاهایش ضربه آرامی به بدنش وارد کرد که به راه افتاد و با سرعتی که هر لحظه داشت بیشتر میشد از روستا خارج شد تا به زمین همیشگی سوارکاری برود.
دستهایش را بالای گردن اسب گذاشت و پاهایش را به بدنش فشرد که کم کم سرعتش را بیشتر کرد، با صدای برخورد سمهایش با زمین غرق لذت میشد.
هوا عالی بود و باد آرامی وزید؛ از قصد موهایش را هنگام سوارکاری باز میگذاشت تا توی دست باد برقصند و نوازش شوند.
چشمهایش را ریز کرده بود تا بتواند بهتر ببیند.
اسب هر از گاهی از خودش صدایی در میآورد و او با شوق میخندید. سوار بر اسب همیشه احساس آزادی و رهایی داشت و دلش میخواست ساعتها بیوقفه، دور از روستا سوارکاری کند.
نزدیک زمینِ سوارکاری خان که شد، با دیدن اشارههای زانا² خان، پاهایش را به بدن اسب فشرد تا سرعتش را کم کند؛ با کم شدن سرعت، اسب را به سمتش هدایت کرد.
زانا خان جدی خیرهاش شده بود و منتظر ماند تا نزدیکتر شود و سر از ماجرای آنجا بودنش در بیاورد.
زانا، مرشدِ خانِ روستا به حساب میآمد، خان نبود اما از آنجایی که حتی خان روستا هم برای او احترام بسیاری قائل بود. چرا که دستِ راستِ پدرش، خانِ سابق هم محسوب می شد و همه او را این گونه صدا میزدند.
برخلاف جدی بودنش پیرمرد مهربانی بود و دلنیا را از بچگی میشناخت و او اجازه داده بود تا روزهایی که خان به زمین نمیآمد، بیاید و سوارکاری کند و خودش هم خیلی از نکات سوارکاری و تیراندازی را یادش داده بود.
دلنیا کنارش ایستاد و زانا خان دستش را سایبان صورتش کرد تا زیرِ نورِ سوزانِ آفتاب، بهتر بتواند او را ببیند.
دلنیا با لبخند همیشگیاش که گیرایی صورتش را بیشتر میکرد، سلام داد اما او برخلاف هر روز، جدی گفت: سلام اینجا چیکار میکنی؟
موهایش را که به هم ریخته و روی صورتش افتاده بود، پشت گوشش داد.
- سوارکاری، مثل هر روز؛ حسابِ روزا از دستم در رفته و امروز خان میاد؟
زانا اخمی کرد و نامش را با تشر صدا زد: دلنیا!
- گیانه؟
نزدیک رفت و دستی به صورت اسب او کشید.
- فرار کردی؟
چشمهایش از تعجب گرد شد؛ دامن لباسش را کمی جمع کرد و از اسب پایین آمد که اسب پاهای جلویش را یک بار روی زمین کوبید.
- چرا باید فرار کنم؟
زانا اخمی روی پیشانیاش نشاند.
- مگه خبر نداری؟
موهایش را که باد دوباره نامرتب کرده بود، از جلوی صورتش کنار زد و کلافه گفت: زانا خان واقعا نمیفهمم در مورد چی حرف میزنید، دلیل این اخم و بدخلقیتون با من چیه؟ کار اشتباهی کردم؟
- خَزال خان امروز به خونتون میره.
مات ماند و کمی توی همان حالت ماند و نگاهش کرد. خزال مادرِ خانِ حالِ حاضرِ روستا بود اما هر چهقدر فکر میکرد نمیدانست چرا باید به خانه آنها میرفت.
نیشخندی زد و پرسید: خونه ما؟
زانا سری به نشانه تایید تکان داد و چیزی نگفت.
جدیتِ او و حضورِ ناگهانی خزال خان توی خانهشان، اصلا معنی خوبی نداشت و فکری که به ذهنش رسید را سریع پس زد.
- سوار اسبت شو و زودتر برگرد خونتون، باید اونجا باشی.
بیتوجه پرسید: خَزال خان خونه ما چیکار داره؟
زانا لبخندی زد؛ لبخندی پر از نگرانی... او را خوب میشناخت، معنی تمامِ حرفها و لبخندهایش را هم از بر بود و حالا پشت آن لبخند نه تنها اطمینانی نبود، بلکه پر از اضطراب و نگرانی بود.
- قراره که برای آراس خان خاستگاریت کنه.
چشمهایش فقط یک ثانیه از تعجب گرد شد و بعد ناباور و با عصبانیت خندید. اخم غلیظی روی پیشانیاش نشست.
- این یعنی چی؟
شانهای بالا انداخت و دوباره همان لبخند را تحویل دلنیا داد که او عصبانیتر گفت: هنوز دو ماه هم از فوت بِریوان نگذشته، حداقل صبر میکردن کفنش خشک شه.
زانا دستهایش را بندِ کمربندی که روی کَوا و پاتوُلش³(لباسهای کوردی) بسته بود کرد.
- خان پسر و وارث میخواد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
سمانه
0رمان قشنگی ولی بعضی از پارت هاش قوفل
۳ ماه پیشسهیلا
0بسیار عالیه
۴ ماه پیشسهیلا
0بسیار عالیه
۴ ماه پیشZahra kh
0به نظرم حرفایی که پدر دلنیا تو مقدمه بهش زد حرفایی هست که همه پدر و مادرا باید به بچه هاشون بگن
۴ ماه پیشترنم
0زانا چه لبخندی هم میزنه حتما از خان اطمینان داره و با خودش فکر میکنه دلنیا میتونه از پسش بربیاد
۴ ماه پیشترنم
0دلنیا..چه اسم زیبایی معنیشم خیلی قشنگه خیلی خوبه که وقتی کلمه ای رو به کوردی میگن شما میایین و ترجمه میکنین اطلاعات ما هم بیشتر میشه
۴ ماه پیشترنم
0اون قسمت اول رمان بنظرم مربوط به آینده میشه و من بی صبرانه منتظرم برسم ببینم چیا شده
۴ ماه پیشترنم
0به به یه رمان جذاب کوردی😍جذبم کرد به همین زودی عالی بود
۴ ماه پیشزهرا
0❤️❤️عالی بود.
۵ ماه پیشارغوان
0عالیه من عاشق این رمان شدم
۵ ماه پیشارغوان
0عالیی بود بنظر جالب میاد خوشم امد
۵ ماه پیشخدیجه هستم
0من که خیلی از رمان خوشم اومد
۵ ماه پیشفاطمه زهرا قنواتی
1عالی است من از این رمان خوشم میاد
۵ ماه پیشسمیه
0عالیه 🥰 عزیزم موفق باشی
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهنا
0رمان خوبیه ولی حیف که پارت هاش قفل بود