پارت سوم :

دلنیا پوزخندی زد که اشاره‌ای به خانمی که کنارش بود داد.
- بیا بریم سمیه.
سمیه دنبالش راه افتاد و ژاکاو با اخم گفت: راه بیفت بیا تو.
و خودش جلوتر از دلنیا داخل رفت؛ آخرش از دست این دختر دق می‌کرد، خوب و بد را نمی‌فهمید و سرش را با زبانِ تند و تیزش به باد می‌داد.
دلنیا سری از حرص تکان داد و خواست از اسب پیاده شود که کسی صدایش زد: دلنیا؟
برگشت و با مستانه خانم، یکی از همسایه‌هایشان، روبه رو شد؛ از لبخندش مشخص بود برای فضولی آمده، هر چند که مطمئن بود از همه چیز خبر داشت و منطقی‌ترش آن بود، دلنیا خبرها را از او بگیرد.
- بله؟
همزمان از اسب پیاده شد و دامن لباسش را مرتب کرد.
- اون خانومی که رفت، خزال خان بود؟
با لبخندی منتظر جواب ماند؛ خودش حدس‌هایی زده بود و دل توی دلش نبود که زودتر خبرها را برساند. خبر اینکه دخترِ گستاخِ کارزان را برای آراس خان خاستگاری کرده باشند، شبیه بمب می‌ترکید. آن هم دختری که هیچ پسر و خانواده‌ای مگر به‌خاطر زیباییش جرعت خاستگاری کردنش را نداشتند.
دلنیا نیم نگاهی سمتش انداخت و دستی به گردن اسب کشید و نوازشش کرد.
- نمی‌دونم، خزال خان بود؟
تند تند سر تکان داد.
- آره دخترم، اون بود، نمی‌دونی خونتون چی‌کار داشت؟
دلنیا خنده‌اش گرفت؛ با وجود آن که آمار کل روستا را داشت و کافی بود در مورد کسی بپرسی تا اطلاعات هفت جد و آبادش را کف دستت بگذارد، خیلی ساده بود و خیلی سریع گول می‌خورد.
- نمی‌دونم، از مامانم بپرسید.
قدمی جلو آمد و دستی به سوخمه‌اش کشید.
- ان‌شاء‌الله که خیره و عروسِ عمارت می‌شی، من از اولم می‌دونستم تو بین ما رعیت‌ها نمی‌مونی.
دقیق‌تر و ریزبینانه نگاهش کرد تا واکنشش را ببیند و جواب را سریع‌تر بگیرد اما دلنیا بی‌توجه به نوازش کردن اسب ادامه داد و گفت: من دیگه باید برم، مامان کمک می‌خواد.
مستانه که تیرش به سنگ خورده بود، چشم غره‌ای رفت و با اخم و بی‌میل باشه‌ای گفت و به سمت خانه‌شان راه افتاد.
دلنیا می‌دانست که خیلی زود کل روستا خبردار می‌شدند با این حال هیچ‌وقت نمی‌گذاشت سرنوشتش شبیه به گلاویژ و بریوان شود، او را چه به آراس خانی که تااسمش می‌آمد همه تن و بدنشان از بلایی که سر بریوان آورده بود می‌لرزید.
وارد خانه که شد، مادرش با اخم داشت آشپزی می‌کرد. با دیدنش داغ دلش تازه شد و شروع به غر زدن کرد: کی تو رو انقد گستاخ کرده که تو روی خزال خان وایمیستی؟ فکر کردی منم یا زن همسایه‌ست بی‌عقل؟
دلنیا با عصبانیت گفت: خزال خان با خودش چه فکری کرده که اومده من و ببره تا پسر بزام براشون؟
ژاکاو ملاقه را روی سر قابلمه گذاشت و اخم‌هایش را غلیظ‌‌ تر کرد.
- خجالت بکش! می‌خوای زندگیت مثل زندگی من بشه؟ دختر شانس بهت رو کرده شانس! همه از خداشونه زن خان بشن.
نفسی گرفت و دستی به پیشانی‌اش کشید.
- ولی تو چی؟ با این سر و وضع جلوی خزال خان وایساده داره زبون درازی می‌کنه پوزخند تحویل میده.
- من از خدام نیست، سر وضع من چشه که هی میگی؟
جلو آمد و تره‌ای از موهای سیاه و بلندش را با دست گرفت و نشانش داد.
- بدون روسری با موهای باز، سوار اسب داری تو روستا می‌تازونی تازه می‌پرسی چه سر و وضعی؟ بازم میگم شانس بهمون رو کرده با این وضع خواستنت، تو پسر رعیت ازت فراریه همون چندتا خاستگاری که داریم واسه خوشگلیت و خانوادته، وگرنه کلی دختر خانم توی این روستا هست که برای خان بِستونن.
عقب رفت تا موهایش از دست مادرش آزاد شود و در حالی که هر لحظه بیشتر از لحظه قبل عصبانی می‌شد، با تن صدایی بالاتر از حد معمول گفت: من همین بودم و همین می‌مونم و اینم شانس نمی‌بینم، خان هنوز کفن عروس دومش خشک نشده که دنبال زن گرفتنه، دیگه ببین چیه. من نمی‌خوام سرنوشتم شبیه گلاویژ و بریوان بشه!
به سمت اتاقش راه افتاد و ژاکاو که از حرف‌ها و تن صدایش حرصش گرفته بود، دنبالش رفت.
- صدات و بیار پایین! انقد گلاویژ و بِریوان نکن، مگه سرنوشت گلاویژ و بریوان چطور بود؟ گلاویژ سال‌هاست که داره توی اون عمارت زندگی می‌کنه.
با حرص به سمتش برگشت؛ تمام تنش از عصبانیت گر گرفته بود.
- چطور بود؟ خودت نمی‌دونی یا برق اسم و رسم و خان بودنش چشمت و زده؟
ژاکاو اخم‌هایش را توی هم کشید و انگشت اشاره‌اش را مقابل صورتش به نشانه تهدید تکان داد.
- با من درست حرف بزن، من صلاح تو رو می‌خوام. زن خان نشی می‌خوای چی‌کار کنی؟ تو این روستا می‌خوای به کجا برسی؟ تهش زن یه رعیت می‌شی!
یک قدم دیگر جلو رفت و فاصله بینشان را به حداقل رساند.
- به نخواستن تو هم نیست، خوب این و می‌دونی؛ خاستگاری خزال خان فقط اسمش روشه، وگرنه همین الانم گرفتنت و بردنت!
کمی در سکوت به مردمک‌های لرزان چشم دلنیا خیره شد تا فرصت داده باشد حرف‌هایش را هضم کند و کم کم دور شد و قبل از آن که از اتاق خارج شود گفت: زندگی رو برامون سخت‌تر نکن تو این روستا، همین جوریشم هر روز دارم تیکه کنایه می‌شنوم.
بیرون رفت و در را بست. دلنیا چنگی توی موهایش زد و نشست و به دیوار تکیه داد. زانوهایش را توی بغلش گرفت. تک تک حرف‌های مادرش توی ذهنش تکرار شد.
بحث کردن فایده‌ای نداشت، حق با مادرش بود؛ اینجا کسی حق تصمیم‌ گیری نداشت، خان‌زاده بعد از مرگ پدرش خان شده بود و شبیه پادشاه حکمرانی می‌کرد و کم مانده بود برای خودش حرمسرا بزند. خزال خان پشت سر هم برایش زن می‌گرفت تا بالاخره یکی برای خان وارث دنیا بیاورد.
دلنیا فقط می‌ترسید؛ سرنوشت همه دختران روستا شبیه به هم بود... آخرش می‌رسید به ازدواج! حالا یا به قول مادرش شانس می‌آوردند و عروس خان می‌شدند یا با یکی از مردم عادی ازدواج می‌کردند.
با اینکه هیچ‌وقت رویایش ازدواج نبود اما دلش یک خانواده عادی می‌خواست و مردی شبیه به پدرش که عاشق او باشد و دخترش را به همین اندازه دوست داشته باشد و این را هیچ‌وقت در آن خانواده مرد سالار و پسر دوست نمی‌دید.
تا آخر عمرش هم باید استرس می‌داشت که کی نوبت او هم می‌رسید و سرش هوو می‌آوردند.
باید دنبال راه چاره می‌گشت و خودش را نجات می‌داد؛ بهترین راه این بود که منتظر بازگشت پدرش بماند، او هرکاری از دستش بر می‌آمد انجام می‌داد، نمی‌گذاشت دلنیا توی آن وضعیت باشد.
به سمت کمد رفت و چند کتابی که جدیدا از زانا خان گرفته بود را مقابلش گذاشت. از تمام نزدیکان آن خانواده فقط او را دوست داشت، آن هم به‌خاطر همین لطف و کمک‌هایش!
***
خیره به نور کم سوی چراغ‌های روستا، روی پشت بام نشسته بود. بادی که می‌وزید گرچه آرام بود اما به‌خاطر زیاد بودن باغ‌ها در روستا و اطراف آن، هوای سرد را با خودش همراه می‌کرد.
صدای جیرجیرک‌ها با صدای گاه گاه حیوانات در هم آمیخته می‌شد و سکوت شب تاریک را در هم می‌شکست.
- تاقانه؟
صدای کارزان، پدرش، بود؛ زانوهایش را بیشتر در بغلش جمع کرد و چانه‌اش را روی دست‌هایش گذاشت. موهایش دورش را گرفته و در باد رها بودند.
کنارش نشست و دستی روی موهایش کشید.
- تاقانه‌ی بابه؟«دردانه پدر»
با آن که غصه داشت گلویش را محکم می‌فشرد و بغضش در مرز شکستن بود، نتوانست جوابش را ندهد.
- گیانه.«جانم»
دستش را دور شانه‌اش حلقه کرد و نزدیک‌تر شد.
- کی تاقانه‌م و ناراحت کرده؟
خودش می‌دانست؛ ژاکاو همه چیز را تعریف کرده بود و با ناراحتی از کارزان خواسته بود دلنیا را راضی کند چون شانس در خانه‌اش را زده بود و دیگر چنین موقعیتی پیش نمی‌آمد.
دلنیا به دست‌هایش خیره شد و با صدایی که گرفته بود جواب داد: مامان تعریف نکرد؟
کارزان آهی کشید و روی موهایش را بوسید، طاقت ناراحتیش را نداشت.
- گفت.
- چی‌کار کنم؟
آرام شانه‌اش را نوازش کرد، دخترش را می‌شناخت و می‌دانست حال خوبی نداشت. دلنیا سکوتش را دوست نداشت چون جوابی که می‌خواست را نگرفت.
از بغل پدرش بیرون آمد و سرش را بلند کرد تا چشم‌هایش را ببیند.
- بگو که می‌شه حلش کرد.
نم اشک توی چشم‌های کارزان برق زد؛ قبل از آن که دلنیا چکیدنش را ببیند دوباره در آغوشش گرفت.
- متاسفم.
تمام وجودش شرمندگی بود برای بیچارگی که چاره‌ای نداشت… دلنیا خودش هم می‌دانست... حقیقتی بود که نمی‌شد تغییرش داد اما امیدوار بود که بتواند پاسخ متفاوتی از پدرش بگیرد.
نفس عمیقی کشید و آن را لرزان بیرون داد.
- من می‌ترسم... از اون خونه، از سرنوشت زن‌های قبلی!
کارزان با دست آزادش، دستش را گرفت و گرم فشرد و سمت لبش برد، بوسه‌ای روی آن نشاند و همان‌جا نگه‌ش داشت.
- تو قرار نیست مثل اونا باشی…
آهی کشید و ادامه داد: من تورو جوری بزرگ نکردم که تو سری خور بار بیای، همیشه بهت گفتم که زور و قدرتی که تو داری رو هیچ مردی نداره دلنیا!
دلنیا بغضش را به سختی فرو داد و چشم‌هایش را بست تا اشکی که توی چشم‌هایش نشسته بود، نچکد.
- چطوری؟ اونا تموم خوشی‌هام و ازم می‌گیرن... گلاویژ هنوز که هنوزه داره تاوان دختردار شدنش رو پس می‌ده و بریوان...
توی خودش جمع شد و با صدایی لرزان گفت: بریوان مرد! کشتنش... همه می‌گن انقد زجرش دادن که خودکشی کرده، کسی چه می‌دونه؟ شاید خودکشی نبود خان کشتش.
دستش را رها و کمی از خودش دورش کرد تا بتواند صورتش را ببیند. با دو دستش صورتش را قاب گرفت.
- فکر می‌کنی که گلاویژ و بریوان به‌خاطر اینکه پسردار نشدن، به این حال افتادن؟
با انگشت شستش صورتش را نوازش کرد.
- این خودتی که ارزش خودت رو تعیین می‌کنی! فکر می‌کنی تو فقط به‌خاطر بچه‌دار شدن یا فقط وقتی موردپسند خانی ارزشمندی؟ اگه این‌طوره که سرنوشتت مثل گلاویژ و بریوان می‌شه.
نگاهش را بین دو چشم دلنیا گرداند و با اطمینان ادامه داد: ولی وقتی ارزشت رو فراتر از این چیزا بدونی و حفظش کنی، اون وقته که خانم اون عمارت می‌شی... مهم نیست چند سالته و زن چندم خانی، هر چی بخوای همون می‌شه!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دلنیا در رمان شروانو (شَروانو) دلنیا
تصویر شخصیت آراس در رمان شروانو (شَروانو) آراس
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zahra kh

    0

    پدرش درست میگه واقعا همه ی ما نباید ارزش خودمون را کم کنیم

    ۴ ماه پیش
  • ترنم

    0

    چقد حرفای پدرش آرامش بخش و درسته بنظرم پدرش منطقی تره

    ۴ ماه پیش
  • ترنم

    0

    پارتات طولانین و من از کلمه به کلمه شون لذت میبرم خسته نباشی✨❤️

    ۴ ماه پیش
  • ترنم

    0

    بالاخره حق داره نگران شه..واقعا بخاطر بچه پسر چرا باید اینقد یکی رو اذیت کنن

    ۴ ماه پیش
  • آتوسا

    0

    مرسی قشنگمممم تا اینجا عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • ام البنین

    3

    سلام خسته نباشید خدمت شما دختر ی که همچنین پدری داره از هیچ مشکلی نمی ترسه واقعا آفرین به این پدران

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    تا اینجا که خوب بوده..بریم بقیه پارت ها رو بخونیم ببینیم دلینا میخواد چیکار کنه

    ۲ سال پیش
  • ...

    2

    عالی

    ۳ سال پیش
  • کژال

    0

    وای این رمان خیلی قشنگه دوستش دارم ممنون آمنه جان❤️❤️ بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم

    ۳ سال پیش
  • نسرین

    1

    پس زرنیخ چی؟؟ اونو نمیخاین تموم کنین نزدیک دوساله مردمو الاف کردین یکم احترام ب شعور مخاطب ....

    ۳ سال پیش
  • آمنه آبدار | نویسنده رمان

    اطلاعیه گذاشتم پارت‌ها رو با هم می‌ذارم، پارت قبلی ۸ تا پارت با هم بود، اگه می‌خواین کوتاه بذارم هر روز پارت‌هاش رو می‌ذارم

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    راست میگه هرخودش اررش بالا میبره عالیه

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    خیلی قشنگ مرسی😍😍😍من عاشق رمان های اینجوریم مرسی❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • Tina

    3

    خیلی خوبه آدم نمیتونه صبر کنه واسه پارت بعدی 🥺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️