لیست کلیه پارتهای رمان شروانو (شَروانو) : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 165
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 121
میدانست که منتظر خبر حاملگی دلنیا بود و اگر یک درصد هم اشتباهی رخ میداد و میگفتند حامله نیست، قطعا آنقدری تیکه میانداخت و با حرفهایش نیش میزد که دوباره بینشان دعوا میفتاد. به در رسید و خواست بازش کند که یادش افتاد آراس توی عمارت نبود و صبح با عجله رفته بود. کسی هم نبود تا او را به خانهشان...
بروزرسانی در : ۲۴۴ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 122
ژاکاو ابرویی بالا انداخت. - نه! اول بگو چی شده که اول صبحی اومدی اینجا بعد بیا تو. دلنیا معترض گفت: یعنی چی خونه بابامم حق ندارم بیام؟ ژاکاو اخمی کرد. - هر روز هر روز نه! تو دیگه شوهر کردی. اونم دیگه وقتی عروس خانی که هیچ! دلنیا کلافه فشار دیگری به در وارد کرد. - مامان بذار بیام تو میگم بهت دیگه ...
بروزرسانی در : ۲۴۴ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 123
حرفهای دلنیا که تمام شد، با ذوق و شوق یکی توی شانه دلنیا زد و بلند خندید. - دختر حاملهای دیگه، حاملهای! باز هم با ذوق و شوق خندید و ادامه داد: پسر خان و حاملهای الان! دلنیا نگاه عجیبی به شکمش انداخت و حس عجیبی توی وجودش پیچید. حسی خوب از آن که بچه آراس را حامله باشد و در کنارش ترس از اتفاقات ...
بروزرسانی در : ۲۴۴ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 124
شیرینی را کناری گذاشت؛ حرفهای مادرش هم منطقی به نظر میرسید اما باز هم دلش راضی نمیشد. نیم نگاهی سمت مادرش انداخت. - یعنی هیچ آشنا و رفیقی نداری؟ ژاکاو قاطع نه گفت. دلنیا با بیچارگی نالید: بهشون پولم بدیم باز میگن؟ ژاکاو نگاه چپکی حوالهاش کرد و یک قاچ از خربزه را مقابل دلنیا گذاشت. - دیگه جوا...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 125
خزال هنوز هم با چشمهای سرمه کشیدهاش داشت خیره و بدجنسانه دلنیا را نگاه میکرد. دلنیا سعی کرد جوابی ندهد و همه چیز را توی نگاه عصبیش خلاصه کند اما خرال بیخیال نشد. همانطور که دوباره انگشتهای حنا زدهاش را دور فنجان حلقه میکرد، گفت: چی شد عروس جواب نمیدی، نگامون میکنی فقط! دلنیا با اینکه می...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 126
خزال نخواست خود را ببازد. انگار که اگر جواب نمیداد و زخم دیگری نمیزد، بازی را باخته بود و او دوست نداشت حداقل به گلاویژ ببازد. خشمش توی تمام حرکاتش و سرخی صورتش مشخص بود اما لحنش را خونسرد نگهداشته بود. - به عنوان زنی که نمیتونه دیگه بچهای به خان بده زیادی بلبل زبونی نمیکنی؟ گلاویژ اما ...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 127
زانا یکی از پسرها را که همراهشان بود صدا زد و او دوان دوان سمتشان آمد. - بفرمایید زانا خان. زانا دستی به بازوی آراس کشید و ضربهای به آن زد. - خان رو برسونید عمارت، باقی کار رو خودمون حل میکنیم. آراس خواست مخالفت کند که نگاه جدی زانا جای مخالفتی باقی نذاشت. بطری را با عصبانیت گوشهای پرت کرد و...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 128
- ببین واقعا چیز خاصی نبود. مثل همیشه برگشتم و نخواستمم دعوا و بحثی پیش بیاد اما خزال خان بیخیال نشد. هرچیزی که به خودم گفت رو جواب ندادم اما اینکه به خانوادم توهین بشه نمیتونم. اونم البته چیز خاصی نگفتم و زود برگشتم اتاقم. الان نمیدونم چی شده که نه گلاویژ اومده سر سفره نه خزال خان، من با گلاو...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 129
آراس خواست دوباره تکرار کند و بخواهد تا چیزی بگوید اما با حرف دلنیا مات ماند. کمی همانطور در سکوت نگاهش کرد و توی ذهنش حرفش را مرور کردو بعد با تعجب گفت: چی؟ دلنیا نگاهش را بالا کشید و دوباره تکرار کرد. - فکر کنم حاملهم آراس. مردمک چشمهای آراس لرزید. نگاهش را بین دو چشم دلنیا گرداند و لبش آرام...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 130
آراس نیمخیز شد و چند تار مویی که روی صورت دلنیا افتاده بود را کنار زد و موهایش را از روی شانههایش جمع کرد و به پشت سرش فرستاد. - هیچوقت این اتفاق نمیفته دلنیا. این بچه چه دختر بشه و چه پسر، برای من عزیزه. من دیگه هیچوقت کاری نمیکنم که بچههام بدون محبت من بزرگ شن. لبخند تلخی زد و ادامه داد: م...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 131
آراس که از قبل خود را برای این خبر آماده کرده بود، محض احتیاط با خودش مژدگانی آورده بود. از توی جیبش سکهها را بیرون آورد و به دست قابله داد. - خوش خبر باشی، بفرما مژدگونیت. قابله با ذوق سکهها را نگاه کرد. - خدا از بزرگی کمتون نکنه خان، انشاءالله که به سلامتی این دوران و میگذرونه و بارش رو زم...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 132
اولین بار بود که برق خوشحالی و شادی را توی نگاهِ خزال میدید. با همیشه فرق داشت و لبخند مفتخرانهای روی لبش میدرخشید. انگار تمامِ هم و غمِ این زن، فرزندِ پسرِ آراس بود. آن بین، نگاهِ غمگینِ گلاویژ، آراس را نشانه رفته بود. آن روزها را به یاد آورد که خبرِ بارداریش را به خزال خان دادند. چه کادوها و...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 133
ابراهیم تکیهاش را از پشتی مبل گرفت و دستی به ریشهای خاکستریش کشید. نگاهش را بین خزال و آراس گرداند. - چرا باید ندید بگیرید؟ آراس هم مانند او تکیهاش را از مبل گرفت. انگشتهایش را توی هم قفل کرد و با چشمهایی جدی و اخمهایی در هم، شمرده شمرده گفت: چون ما دختری نداریم که به شما بدیم! ابراهیم عقب...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 134
هنوز هم هر دو با پررویی نشسته بودند و آراس وقتی دوباره به در اشاره کرد، بلند شدند. ابراهیم بلند شد و روبهروی آراس ایستاد. اثری از لبخند و خندههای قبل روی لبهایش نبود. با چشمهایی که از نفرت و خشم سیاه شده بود، انتهای تسبیحش را روی سینه آراس کوبید. - آراس، یا توافق میکنیم یا آخرِ این دشمنی، با...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 135
ابراهیم نگاهش را که حالا از نفرین و خشم سیاه شده بود، بین هر دویشان گرداند. - میرم اما به زودی دستِ پر برمیگردم و اون روز، همهتون پشیمون میشید. با قدمهای بلند سمتِ خروجی عمارت رفت و در را محکم به هم کوبید. آراس چنگی توی موهایش زد. تمام زندگیش پر از درد و بدبختی بود و حالا که میخواست کمی توی ...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 136
- مجبورم! زانا خان دیگه پیر شده، یکیم که معتمد باشه باید با آکو بره. کم پولی همراه کاروان نیست. خزال دیگر چیزی نگفت؛ در نهایت همه چیز برعهده آراس بود چون خانِ روستا باید همه چیز را سر و سامان میداد. سری تکان داد و با فکری درگیر که خوره شک به گلاویژ به آن افتاده بود، به سمت اتاقش رفت. آراس با قدم...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 137
دلنیا با صدایی که از درد داشت تحلیل میرفت گفت: درد دارم... کی... سه آبم پاره شده. - هفت ماهته هنوز دختر! آراس ترسیده پرسید: چی شده؟ خزال مضطرب و با اخم، صاف ایستاد. - بغلش کن ببرش اتاق آراس، بچه داره دنیا میاد. آراس با استرس دستش را زیر زانوی دلنیا برد و او را از روی زمین بلند کرد. هنوز هم بچه ب...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 138
خانمها دلنیا را درحالی که دردهایش شدید شده بود، به سرعت آماده کردند. بچه آماده دنیا آمدن بود. - دخترم نفس عمیق بکش و زور بزن. دلنیا نفسش را توی سینه حبس میکرد و با تمامِ توانش زور میزد. شکستن و باز شدنِ استخوانهای لگنش را از هم احساس میکرد. درد به اندازهای بود که انگار داشتند تک به تکِ استخ...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 139
دلنیا صورتِ پسرش را که دید، لبخندی روی لبش نشست و تمام درد و ناراحتیش را انگار فراموش کرد. دلش برای آن جثه کوچکش ضعف رفت. بغض کرده، سر انگشتِ ظریفش را به پوستِ نازکِ بچه کشید. صدایش ضعیف بود و به سختی در میآمد و آنقدر کوچک بود که جرعت نمیکرد آن را توی بغل بگیرد. دستهایش انگار فقط استخوان بود ...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
-
رمان شروانو (شَروانو) - پارت 140
خزال به خدمتکارها گفت میوانی¹ برای دلنیا درست کنند. آراس با یادآوری چیزی، قبل از آن که خدمتکار از اتاق خارج شود، گفت: از حیاطِ پشتیِ عمارت، قاورمه²ها رو از زیر زمین در بیارید. خدمتکار چشمی گفت و از اتاق خارج شد. ژاکاو که میدانست دلنیا چهقدر قاورمه دوست داشت، با این حرفِ آراس خوشحال شد. با وجود...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
