شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت هفتاد و نهم :
کمی کمرش را به سمت عسلی کنار تخت خم کرد از توی کشو شئ بیرون کشید به سمتم روی زمین انداخت و بی هیچ حرفی با خوشحالی و شانه هایی استوار به سمت در رفت.
این قدر بهم فشار عصبی و عقده ای وارد شد که جیغ بنفش و وحشتناکی کشیدم و بالشت ها را یکی یکی با حرص روی زمین و در و دیوار کوبیدم. در حالی که از چهارچوب در رد می شد دستش را بالا آورد و در هوا تکان داد.
نفسم تنگ شد دستم را روی سینه تند تند کشیدم Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
الیسای هانتر
4بچم خسارت میگیره🫶🏻❤😂
۲ سال پیشر
1خسارت میگیرم وای عالی بود حدیث جون من بی صبرانه منتظرم
۲ سال پیشآیلین
1فقط همونجایی که گفت خسارت میگیرم 😂😂
۲ سال پیشزیبا
1دقیقا
۲ سال پیشم
0حدیث جان میشه دوباره لینک کانال *** رمان هات را بفرستی دوباره لطفا
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
سرچ کنین حدیث افشارمهر توی تلگرام میاد
۲ سال پیشآیرین
3خیلی خیلی خیلی خوبه💋
۲ سال پیشثنا
0سلام مس همیشهدعالی بود لینک کانال *** رو لطفاً برام ارسال کن
۲ سال پیش?
4خیلی خوبهه فقط چرا پارتای اینجا با پارتای چنل فرق داره؟
۲ سال پیشNarges.g
5این سوال منم هست، اونجا انگار بهم ریخته یجوریه..
۲ سال پیشYasna
6اگر جای الیسا بودم هرچی دم دستم بود تو سر آرن می شکوندم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
3میگه آروم تر همسایه ها میفهمن دختر تو خونه دارم😂 😂 یعنی در حالتی جوکه 😅 واای اگر این اتفاق ها و انتقام نبود چه جیگری بود هانتر 😅 یه سوال الا همونطور *** دویید اوند پایین 🙄 آخه یهو اومد چیزی درمورد پوشش نبود🫢 🤭