شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت هفتاد و دوم :
گردنم آهسته به سمت صدا چرخید، مثل دفعه ی پیش روی مبل خوابیده و دستش زیر سرش بود. نقشه ی خراب شده ی قبلی این بار پررنگ تر توی ذهنم آمد.
پاورچین پاورچین به سمت مبل رفتم و آرام خم شدم تا گوشی را بردارم. نفسم جوری آرام و بی سر و صدا شده بود که کم مانده بود از کمبود تنفس به سرفه بیوفتم.
گوشی را به دست گرفتم دکمه ی روشن را فشردم و تشخیص چهره فعال شد با دیدن من یک بار ویبره رفت و قفل باز نشد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
همون شیش
2هانتر انگار چن شخصیته یبار شوخی میکنهبعد همون لحظه مثل چی اخم میکنه بعد یکی و میکشه بعد عاشقانه رفتار میکنه بعد جدی میشه اقا یعنی چییی 😂
۲ سال پیشm.م
2من از نویسنده شکایت دارم! چون هرچقدر رمان رو میخونم سیر نمیشم:) هم پارتای ویپ رو درو کردم هم دنیای رمان رو. محشری حدیث جون مرسی که هستی و با رمانای خفنت ما رو به دنیای معرکت میبری.
۲ سال پیشمهسا جون دل
1به نظرم آرن میخواد به الیسا غذا بده وشاید الیسا را ببر پیش خودش تا خوابش ببره یا میخواد یک چیز مهم به الیسا نشان بده.من این نظر ها را دارم که از نظر آخرم بیشتر مطمئنم وهر کسی نظرش مثل منه لایک کنه👍
۲ سال پیشزینب
0خوشمان آمد
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
♥️
۲ سال پیشAsal
0به به
۲ سال پیشHelia
0مغزم رگ به رگ شد
۲ سال پیشMasome
0چرا انقدر نام محسوس داره پیش می ره ای کاش هرچه زود تر پارتای جدید برسه حدیث جون بازم مثل همیشه قلمت عالیه
۲ سال پیش5
0فوق العاده اسسسس
۲ سال پیشصحرا
0یعنی آرن خدای سورپرایزه یجا حس میکنی قاطی میکنه اما ارومه یا برعکس 😂😂من جای الیسا بودم ریشه عشقمو محکم میکردم و بقیه رو تو تاریک ترین ذهنم میسپردم😂😂😂
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
واای🤣🤣
۲ سال پیشاسما
0عالی بود
۲ سال پیشZarnaz
0عالیییی مرسی حدیث جونم 💋❤️
۲ سال پیشثریا
0ناز😍
۲ سال پیشفاطمه
3الان یاد شعر عروسک خوشگل من بشین کنار دلم این برای این موقع بکار اومد 🤣 بیچاره الیسا گرخید بیا پایین تصور من از هانتر 😈 وقتی این جمله به عروسک گفت یکم حرف گوش کن خدا به دادت برسه 🤪😈
۲ سال پیشفروزان
1تو جون بخااااا 🤤 معلومه پایین نمیرم جیگر 😚😁
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Ziba
0Wavoooo this is a perfect