پارت هفتاد و دوم :

گردنم آهسته به سمت صدا چرخید، مثل دفعه ی پیش روی مبل خوابیده و دستش زیر سرش بود. نقشه ی خراب شده ی قبلی این بار پررنگ تر توی ذهنم آمد.
پاورچین پاورچین به سمت مبل رفتم و آرام خم شدم تا گوشی را بردارم. نفسم جوری آرام و بی سر و صدا شده بود که کم مانده بود از کمبود تنفس به سرفه بیوفتم.
گوشی را به دست گرفتم دکمه ی روشن را فشردم و تشخیص چهره فعال شد با دیدن من یک بار ویبره رفت و قفل باز نشد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Ziba

    0

    Wavoooo this is a perfect

    ۲ سال پیش
  • همون شیش

    2

    هانتر انگار چن شخصیته یبار شوخی میکنهبعد همون لحظه مثل چی اخم میکنه بعد یکی و میکشه بعد عاشقانه رفتار میکنه بعد جدی میشه اقا یعنی چییی 😂

    ۲ سال پیش
  • m.م

    2

    من از نویسنده شکایت دارم! چون هرچقدر رمان رو میخونم سیر نمیشم:) هم پارتای ویپ رو درو کردم هم دنیای رمان رو. محشری حدیث جون مرسی که هستی و با رمانای خفنت ما رو به دنیای معرکت میبری.

    ۲ سال پیش
  • مهسا جون دل

    1

    به نظرم آرن میخواد به الیسا غذا بده وشاید الیسا را ببر پیش خودش تا خوابش ببره یا میخواد یک چیز مهم به الیسا نشان بده.من این نظر ها را دارم که از نظر آخرم بیشتر مطمئنم وهر کسی نظرش مثل منه لایک کنه👍

    ۲ سال پیش
  • زینب

    0

    خوشمان آمد

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
  • Asal

    0

    به به

    ۲ سال پیش
  • Helia

    0

    مغزم رگ به رگ شد

    ۲ سال پیش
  • Masome

    0

    چرا انقدر نام محسوس داره پیش می ره ای کاش هرچه زود تر پارتای جدید برسه حدیث جون بازم مثل همیشه قلمت عالیه

    ۲ سال پیش
  • 5

    0

    فوق العاده اسسسس

    ۲ سال پیش
  • صحرا

    0

    یعنی آرن خدای سورپرایزه یجا حس میکنی قاطی میکنه اما ارومه یا برعکس 😂😂من جای الیسا بودم ریشه عشقمو محکم میکردم و بقیه رو تو تاریک ترین ذهنم میسپردم😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    واای🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • اسما

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالیییی مرسی حدیث جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    0

    ناز😍

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    3

    الان یاد شعر عروسک خوشگل من بشین کنار دلم این برای این موقع بکار اومد 🤣 بیچاره الیسا گرخید بیا پایین تصور من از هانتر 😈 وقتی این جمله به عروسک گفت یکم حرف گوش کن خدا به دادت برسه 🤪😈

    ۲ سال پیش
  • فروزان

    1

    تو جون بخااااا 🤤 معلومه پایین نمیرم جیگر 😚😁

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️