شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت هفتاد و سوم :
پلک هایم را محکم بستم " لعنتی بیدار بود و می دونست که من پایین بودم" سرم را تند تند تکان دادم تا فقط فاصله بگیرد و همین که سرش را از گردنم جدا کرد نفس راحتی کشیدم.
بدو بدو از دستش فرار کردم و از پله ها پایین رفتم اما اون برعکس من با خونسردی در حالی که دستش توی جیب شلوار فرو رفته بود و یک دستش به نرده ها آویزان با خونسردی و آرامش پایین آمد. تعجب میکردم، خیلی زیاد! از این که خواستم تلاش کنم ف
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
فافا
0خسته نباشید به نویسنده واقعا عالی دارید پیش میرید😍😍😍
۲ سال پیشمریم
0وااااای عالی بودممنون خیلی خوشم امدازکل کلشون مرسی عزیزم
۲ سال پیشهانیه
0عالی بودد😍😍 کاش تعداد پارتارو زیاد کنی عزیزمممممممممم لطفاااااا
۲ سال پیششیش
0عالی عالی😍
۲ سال پیشفاطمه
1دست جیغ هورااا چه اعتراف با حالی بود عروسک که اصلا تو شوک رفت نه فهمید اعتراف به عشق بود ؟ آرن کمتر عصبی شو از دست عروسک یکم مهربونی به خرج بد تا بفهم دوسش داری 😜
۲ سال پیشثریا
0عالی
۲ سال پیشآیسا
0عالیییییی بود❤️ 🔥🔥🫠
۲ سال پیش...
0❤️🔥
۲ سال پیشAsal
0عالی
۲ سال پیشلیلی
0واییییی لعنتی عاشق کل کل کردنشونم😂😂😂😂 خیلی خفن بود دمت گرم😎💛
۲ سال پیشغزل
0مثل همیشه بی نظیر😍
۲ سال پیشNarges.g
2وای فوق العاده بود..چی میشه دل حدیث به رحم بیاد و هرروز بهمون پارت هدیه بده خداااا
۲ سال پیشلیانا
0عزیزم خیلی رمانات خوبه لطفاااااااااا یه پارت هدیه به ما بی نوایان بده😂😂🙏
۲ سال پیشنیل
0میشه لطفااااااااا تعداد پارت هارو بیشتر کنی لطفاااااا
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
2قربانی چشم های تو 😇 🫣 🤭 my dooll