پارت هفتاد و یک :

آب دهانم را قورت دادم؛ وقت آزمون و خطای من هم رسیده بود. پلک سنگینی زدم و با صدایی که انگار از ته چاه می آمد گفتم:
-بپرس؟
گردنش به سمت من چرخید، نگاهش عین شب تاریک شد و حالا هیچ خبری از چهره ی شوخ طبع دو دقیقه ی پیشش نبود. صدای مخوفش بلند شد:
-چرا ترسو بودی؟
یک لحظه از چیزی که شنیدم گنگ ابروهایم را در هم تکان دادم و متعجب گفتم:
-چی؟
سرش پایین تر رفت و با چشم های شکاری‌اش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    1

    رمان بعضی جاها وافعا باگ داره و یکم ادم رو سردرگم میکنه اما در کل رمان خوبیه خواستم بگم چرا اول رمان گفتین که پدر رو مادرش از هم طلاق گرفتن و اینا و خب اشاره ای هم به مرگ پدرش نکردین و حتی جوری نوشته شدکه انگار الیسا برای همین رفته چون خیلی بهشون وابسته نبوده و نمی خواسته بار اضافی باشه

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    نویسنده گفت رمان ویرایش نشده و این در واقع فرصت درفت اوله یعنی پر از ایراد نگراشی یا سوتی هستش سخت نگیرین محتوای رمان خیلی جذابه شاهکاره بین این رمانای ابکی و مسخره و نمایشی

    ۱ ماه پیش
  • مادمازل

    3

    اونجا که تو دلش نسبت به فرید گفت تو یک جان به من بدهکاری... خب فرید دروغ گفت، چطور هانتر متوجه نشد . دروغ تابلویی هم بود

    ۶ ماه پیش
  • ای لاو هانتر

    0

    وقتی گفت اون خود شیطانه یاد اون اهنگ خارجیه افتادم که میگه "شیطان.. اومدم بگم که اون یه شیطانه"

    ۲ سال پیش
  • Asal

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • Sadaf

    0

    عالی خیلی خوب

    ۲ سال پیش
  • ...

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • زی

    0

    واووو این پارتخیلی خفن بود

    ۲ سال پیش
  • نیل

    0

    یعنی الان فرید و سارا زنده اند یا مرده؟

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    زندن پشت میز نشستن😐روحشون که نیست

    ۲ سال پیش
  • نیل

    0

    منظورم برای بعد از بیهوشیِ الیسا بود کشتشون ؟

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    نه کسی نباخت

    ۲ سال پیش
  • Y

    3

    فقط اونجاهایی که هانتر مثل بچه ها میشه و میگه : قلبمو میشکونی ، اینکارت اصلا انسانی نیست 😂😂

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • هستی

    0

    تو پارتای قبل خوندیم که چرا بدنش کبوده بخاطر نوازش های هانتر🙃

    ۲ سال پیش
  • فافا

    0

    عالیهههه، لطفا روند داستان همینطور جذاب و سریع باشه😍😍😍

    ۲ سال پیش
  • *_*

    0

    وایی انگار آرن نمیخواست یه چیزی رو الیسا بفهمه بیهوشش کرد 😱😱🙄

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    :))

    ۲ سال پیش
  • الیسای هانتر

    0

    عالی بود حدیث جون😍

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    بوس

    ۲ سال پیش
  • مونا

    2

    فک کنم اون صدای دینگ ، آلارم گشنه شدن الیسا هست و الان باید آرن بره واسش غذا درس کنه 😂

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂😂وای

    ۲ سال پیش
  • Fatemeh

    0

    عالللللللی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️