لیست کلیه پارتهای رمان شراب و خون : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 67
-
رمان شراب و خون - پارت 1
مقدمه: نیست یاری تا بگویم راز خویش ناله پنهان کرده ام در ساز خویش چنگ اندوهم خدا را زخمه ای زخمه ای تا برکشم آواز خویش برلبانم قفل خاموشی زدم با کلیدی آشنا بازش کنید کودک دل رنجه ی دست جفاست با سر انگشت وفا نازش کنید پر کن این پیمانه را ای هم نفس پر کن این پیمانه را از خون او ...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 2
منتظر جوابش بودم که پره پیازی به دهن گذاشت: - اینو با جورابام بشور بنداز خشک بشه! بدون رغبت جلو رفتم تا ازش بگیرم که پیرهن چرک و عرقی رو از دور گردنش برداشت و پرت کرد توی صورتم. با انزجار پیرهن رو از صورتم دور کردم. بوی گندش تا توی حلقم رفت، با خشم نگاه از چهره آفتاب سوخته و خونسردش گرفتم و ع...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 3
زنگ آخر که خورد با شادی از مدرسه خارج شدیم. داشتم برگههایی که دبیر بهم داده بود تا تصحیح کنم و دسته میکردم و شادی پوشه رو گرفته بود تا داخلش بذارم: - بیار جلو پوشه رو! شادی پوشه رو جلو آورد و من تمام برگهها رو داخلش گذاشتم و پوشه رو ازش گرفتم و بستمش. - عذر میخوام... خانمها یه لحظه! با ...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 4
خیره به صفحه کوچیک تلوزیون ، صدای اعتراضم بلند شد-چرا ردش کردی؟ همون جور که لم داده بود به بالش و با کلید گوششو می خاروند جواب داد-صدا نده! با حرص استکان چاییمو گذاشتم توی سینی و رفتم توی اتاق مامان! خواستم اعتراض کنم که با دیدن مامان حرف تو دهنم ماسید و تکیه دادم به چهارچوب در و خیره شدم به م...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 5
ای خدا این پسره از جون من چی میخواد؟ نکنه فاضل بهش شک کنه با این ماشین تابلوش؟ چه آدمه پیله ایه! به چهارراه رسیدیم و مامان نصف گل هارو دسته من داد تا بفروشم! چراغ که قرمز شد ، با خجالت گل هارو تو دستم جابجا کردم و بدون اینکه حرفی بزنم میون ماشین ها راه میرفتم و تمام حواسم به این بود که آشنایی ت...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 6
مقنعه ام و سرم کردم و مرتب تر از همیشه از اتاق بیرون رفتم و لقمه ای که مامان گذاشته بود توی سفره ، همراه با کولم برداشتم و از خونه بیرون زدم! توی راه همش حواسم به دور و برم بود تا ببینم بازم اون پسره دنبالمه یا نه ولی تا وقتی که به کوچه شادی اینا رسیدم ، کسی نبود...یکم حالم گرفته شد و توی ذوقم خ...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 7
-سلام خانوما! شادی-سلام...خوبین؟ -ممنون..تو خوبی؟ شادی نیشش شل شد و جواب داد-مرسی منم خوبم! رو به من گفت-خانم خانما چرا زنگ نزدی؟ مبهوت نگاهش میکردم که شادی پیش دستی کرد و جواب داد-گوشیش خراب شده...امروز زنگ میزنه! سری تکون داد و دوباره رو به من گفت-پس منتظرم...میخواین برسونمتون؟ قبل از ای...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 8
-میگم مامانت نیاد منو ببینه ناراحت بشه! مقنعه اش و از سرش کشید و با خشم جواب داد-برای چی ناراحت بشه؟ بلور گاهی یه حرفایی میزنی که دلم میخواد خفت کنم! شانه ای بالا انداختم و معذب پایین تختش نشستم و نگاهی به اتاقش انداختم...تقصیر من نیست...منم دلم نمیخواد از این فکرها کنم ولی رفتار دیگران باعث شد...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 9
قسمت دوم -سلام...شما؟ مستأصل به شادی نگاه کردم که دستش و به معنی ادامه دادن تکون داد و از همونجا شیرجه زد روی کیفش و دفتر و خودکاری بیرون کشید! -آ..خب..من... شادی به برگه اشاره کرد که بعد از خوندن ادامه دادم-نمی شناسی ؟ -نه...باید بشناسم؟ شادی دست از نوشتن برداشت و لب زد-معرفی کن خودتو باب...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 10
-خودشه..نه؟ به دویست شیش زردی که اشاره کرده بود نگاه کردم که قبل از جواب دادن من دستم و به همون سمت کشید و گفت-آره خودشه! به ماشین رسیدیم و شادی با پررویی دره عقب و باز کرد و نشست...منم ناچار دره جلو رو باز کردم و نشستم! -سلام خانوما! زیر لب سلامی دادم و نیم نگاهی به چهرش انداختم و متوجه شدم ...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 11
کنار یه میز پایه کوتاه ایستادیم و بعد از نشستن شادی ، منم کنارش نشستم و مزدا هم روبروی ما! معذب کمی توی جام جابجا شدم و به نگاه مزدا که روی صورتم زوم شده بود ، لبخند دستپاچه ای زدم و به تابلوی هایی که به دیوار کافه بود چشم دوختم! -خب چی می خورین؟ اومدم دهن باز کنم که شادی گفت-من که کیک موزی با...
بروزرسانی در : ۹۳۳ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 12
شادی و جلوی خونشون پیاده کرد...شادی ناراحت و عصبی بود حتی موقع رفتن نه تشکری کرد و نه خداحافظی...البته بهش حق میدادم ناراحت باشه ، چون خودمم هنوز توی شوک رفتار مزدا بودم...به نیم رخش نیم نگاهی انداختم که گفت-دفعه دیگه اینو با خودت نمیاریا! مبهوت جواب دادم-خب شادی که نباشه من نمی تونم بیام..چون ب...
بروزرسانی در : ۹۳۲ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 13
هوا کاملا تاریک شده بود که با صدای مامان فهمیدم ، اومده خونه! صداش و می شنیدم که به فاضل میگفت-چته عینه میرغضب نشستی تو تاریکی؟ جوابی از فاضل نشنیدم و صدای پای مامان به اتاق نزدیک تر شد! -بلور شام خورده؟ بلور؟ درو باز کرد و با دستش روی دیوار ، دنبال کلید برق میگشت...دوباره صدام کرد-بلور ماما...
بروزرسانی در : ۹۳۱ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 14
دستم و اهرم کردم و به سختی توی جام نشستم! -خودم بهت بدم؟ سر تکون دادم و بی حال بهش زل زدم...فقط سی و هشت سالشه، ولی انقدر تو زندگی زجر کشیده که زود شکسته شده و سنش بیشتر نشون میده! قاشق و جلوی دهنم گرفت..دهنم و باز کردم. من نمیخوام مثل مامانم باشم...نمیخوام تا این موقع شب واسه یه لقمه نون، می...
بروزرسانی در : ۹۳۰ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 15
اشک تو چشمهام جمع شد و با حرص مشتم و روی زانوم کوبیدم: - مگه دوتا پلاستیک کهنه و آهن کهنه چقدر درآمد داره که منت سرمون میزاره؟؟ اون فقط داره خرج خودشو میده، کی یه دونه نون برای این خونه خریده؟؟؟ مامان لقمه نون و پنیرش و توی چاییش زد و با خونسردی گفت: - یه امروز و بذار بدون حرص خوردن بگذرونیم...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 16
*** نگاه آخرم و توی آینه انداختم..ضد آفتابی که شادی به صورتم زده بود کمی قرمزی پوستم و کمرنگ تر کرده بود...رژ گلبهی هم باعث شده بود ، کلی تغییر کنم و اعتماد به نفسم کمی بالا بره! همراه شادی از اتاق بیرون رفتم و برای اینکه مامان صورتم و نبینه بلند خداحافظی کردم و وارد حیاط شدم! از محلمون خارج ش...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 17
نیم نگاهی به شادی بی جون انداختم و قدمی عقب گذاشتم که فهمید میخوام فرار کنم مثله گرگ به سمتم جهشی زد و قبل از اینکه عکس العملی نشون بدم ، مچ دستم و محکم گرفت...از ترس گریم شدیدتر شد و به بازوش چنگ زدم. - و..ولم...دستم...دستم و ول کن! محکمتر دستم و گرفت و به سمت ماشین کشیدم! وحشت زده جیغ کشیدم-...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 18
*** تازه از مدرسه بیرون اومده بودم و فکرم به شدت درگیر شادی بود. امروز هم مدرسه نیومده بود و من واقعا نگرانش بودم. دو روز بود که خبری ازش نداشتم، از یه طرف نگرانش بودم از طرف دیگه نمی تونستم حرف های مزدا رو نادیده بگیرم! میون دو راهی قرار گرفته بودم...دو راهی که یک طرفش دوستم بود و طرف دیگش ...
بروزرسانی در : ۹۲۶ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 19
سوالی به مزدا نگاه کردم و دهن باز کردم بگم چرا باید بهت زنگ بزنه؟ که یهو صدای جیغ و دادی از بیرون، باعث شد دهنم بسته بشه و با تعجب به مزدا نگاه کنم! مزدا فورا از اتاق بیرون رفت و منم دنبالش رفتم! اون دختری که درو برامون باز کرده بود با گریه دست یکی از دختر هارو پس زد و اومد سمت مزدا! با عجز شک...
بروزرسانی در : ۹۲۵ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 20
-می خوای اول دست و صورتت و بشور. نگاه خیره ام و از فاضل که بی توجه و خونسرد داشت لقمه می گرفت ، گرفتم و به طرف راهرو رفتم. -بلور...بلور تو که صبحونه نخوردی؟ بی حال جواب دادم: -نمی خوام مامان دیرم شده. درو بستم و آروم آروم از کوچه بیرون زدم...حالم اصلا خوب نبود...وحشت به جونم افتاده بود...نمی...
بروزرسانی در : ۹۲۴ روز پیش
